خانه / سفرنامه / خاطرات سوئیس

خاطرات سوئیس

 

خاطرات سوئیس – قسمت اول – در مسیر راه _ فرودگاه زوریخ

سالها قبل با خواندن ماجراهای هیجان انگیز سفرنامه اولین جهانگردان دوره معاصر ایران که به سفر پر مخاطره و ماجراجویانه برادران امیدوار اختصاص داشت، رویای سفر به اقصی نقاط دنیا و کسب تجربه به عنوان یکی از بزرگترین سرگرمی های زندگیم تعیین کردم.هرچند باید اعتراف کنم که سفرهای ما در مقام خطر پذیری، زمان و مکان به هیچ وجه با تجربه منحصربه فرد و ارزشمند این دوبرادر ایرانی که نقش به سزایی در تاریخ و فرهنگ ایرانی و شناسایی آن به مردم جهان دارند، قابل مقایسه نیست!

 این بار هم پس از اونکه بالاخره پس از کلی تلاش، دست آخر کار ویزام در آخرین لحظه جور شد و مسافر سوئیس شدم، با پرواز امارات که قیمت و سایر شرایطش (به خصوص در فصل تعطیلات تابستانی که قیمت بلیط ها دوبله می شود) نسبتا بهتر بود به مقصد زوریخ حرکت کردم. هواپیمایی امارات رو به واقع باید یک نمونه موفق از مدیریت قوی دونست که هم کیفیت خوبی داره و هم تنوع جالبی. برای مثال هر روز ۲ تا ۳ پرواز به هرکدوم از شهرهای بزرگ دنیا داره و منم برای زوریخ با اینکه دیر اقدام کرده بودم اما به هر حال برای پرواز دوم که عصر بود تونستم جابگیرم.

خداحافظی از شیما در حالیکه نگرانی تو چشماش موج می زد و کلی بیم و امید برای سفر حدود یکماهه که برخلاف گذشته به تنهایی رقم می خورد یکم نگرانم کرده بود اما راستش به خودم قول داده بودم که هیچ چیز نتونه مانعم بشه. این اولین سفر طولانی ام بود و با آنکه تا به حالی ۱۱ یا ۱۲ کشور رو دیده بودم، اما اینبار اولین سفرم به اروپای غربی بود و فرقش این بود که باید همه چیز رو خودم هماهنگ می کردم ( البته چند سال قبل در سفر به مسکو تقریبا شرایط مشابهی رو تجربه کرده بودم ) و از همون ابتدا نگران اقامت یکشبه در فرودگاه زوریخ بدون هتل بودم. زیرا نمی خواستم در این کشور گرون ۱۵۰ تا ۲۰۰ یورو پول هتل برای اقامت چند ساعته بدم!

بالاخره پس از رسیدن به فرودگاه امارات و با آشنایی قبلی که از این فرودگاه داشتم خیلی راحت گیت پرواز زوریخ رو پیدا کردم اما چون حدود ۲ ساعت وقت داشتم کمی در سالن ترانزیت به گشت و گذار پرداختم. راستش فضای فرودگاه نسبت به چند سال پیش که اومده بودم چند برابر شده بود و یجورایی طول اونجا که پر از علائم راهنمای مسافر بود به چند کیلومتر می رسید و برای پیمودنش حدود یکساعت وقت لازم داشت. نهایتا با تحویل بلیط به مسئول گیت از اون خواستم که جای مناسبی کنار پنجره به من بده اما اون عذر خواست و گفت که همه جا پر شده و متاسفانه جام دقیقا وسط سالن بین ۲نفر افتاد. با اینکه می دونستم در پرواز امارات زمان خرید بلیط می شه شماره صندلی رو انتخاب کرد، از اینکه قبلا فکرش رو نکرده بودم خیلی افسوس خوردم.

هواپیما پر بود از هندی ها بطوریکه بیش از ۸۰ درصد رو اشغال کرده بودند. ماشا ا… هرکدوم چندتا بچه هم داشتند که هواپیمارو رو سرشون گذاشته بودند. راستش باورم نمی شد این هواپیما عازم سوئیس باشه چون اصلا به کلاس مسافراش نمی اومد! در طول مسیر راه از کشورهای عربی خلیج فارس، لبنان، ترکیه، بلغارستان، یوگسلاوی سابق و آلمان گذشت تا نهایتا در زوریخ فرود اومد اما اونقدر در فضای وسط صندلی های هواپیما ناراحت بودم که حتی تماشای فیلمی از صدها فیلم انتخابی در مونیتور جلوی صندلی ام نیز نتونست آرومم کنه و مسیر ۶ ساعت ۶ روز به نظرم اومد.

برای اینکه نمی خواستم نیمه شب به فریبورگ برسم، مجبور بودم شب در فرودگاه بمونم و به همین خاطر دعا دعا می کردم که مرحله تحویل چمدونها قبل ار گیت کنترل پاسپورت باشه تا من بتونم چند ساعتی در سالن ترانزیت که معمولا امکانات بهتری برای اقامت شبونه داره بمونم. اما متاسفانه مثل همه فرودگاههای دیگه ابتدا باید از سالن ترانزیت خارج می شدیم و بعد چمدون رو تحویل می گرفتیم. این شد که  به ناچار با قطاری که شبیه فرودگاه کوالالامپور بود به سمت گیت بازرسی رفتیم.

افسر خانمی که پاسپورتم رو گرفت شروع کرد به وارسی ویزا و بعد ازم نامه دعوتنامه  و بلیط برگشتم رو خواست، اولش یکم نگران شدم که شاید مهر نزنه اما خوشبختانه خیلی راحت مهر رو زد و برخلاف سایر کشورها برخوردش با ما ایرانی ها نسبتا خوب بود و این شد که بالاخره برای اولین بار وارد خاک اتحادیه اروپا شدم.

محوطه چمدونها خیلی بزرگ نبود و به هیچ وجه نمی شد این فرودگاه را با فرودگاه دوبی مقایسه کرد. خیلی سعی کردم که برای گرفتن چمدون یکم معطل کنم اما تازه ساعت ۹٫۵ شب بود و جالب اونکه بعد از ساعت ۱۰ عملا هیچ کس در سالن نبود! این شد که به سالن خروجی رفتم و چون مجبور بودم ساک بزرگ رو دنبالم بکشم در فضای نسبتا کوچک فرودگاه به زحمت صندلی پیدا کردم و ساکم رو کنارم گذاشتم. راستش خیلی خوابم می اومد اما هم گه گاه با فریاد شادی افرادی که برای استقبال مسافراشون ایستاده بودند چرتم می پرید و هم نگران دزدیدن ساکام بودم. غافل از اینکه اینجا سوئیس هستش و حداقل به این راحتی کسی دزدی نمی کنه!!!

برای اینکه باید بلیط قطار می خریدم، به ناچار از تنها صرافی موجود فرودگاه که نرخ های چنج دلارش بسیار نامناسب بود، ۱۰۰دلار را تبدیل به فرانک کردم. و البته حدود ۵ فرانک هم کارمزد دادم!

از ساعت۱۱ شب عملا پروازها قطع شد و از ۱۲ شب به بعد دیگه عملا هیچ کس در محوطه باقی نمونده بود و من تنها روی صندلی دراز کشیده بودم و یجورایی در افکار استرس گونه ام یجورایی غرق بودم.

با اینکه می دونستم ایستگاه قطار زیر زمین ساختمان فروشگاه روبرو است اما راستش فکر می کردم احتمالا در ایستگاه قطار امنیت کمتره و این شد که ترجیح دادم همینجا تو سالن بمونم. البته چون عملا فرودگاه تعطیل شده بود، نگران بودم که پلیس یا مسئول فرودگاه گیر بدند که چرا اونجا وایستادم! به این خاطر برای دقایقی به محوطه بیرونی اومدم و سعی کردم روی صندلی دراز بکشم اما حدود ساعت ۲ شب بود که هوا یکم سرد شده بود و بالاجبار دوباره به سالن برگشتم اما از شانس من پرنده هم پر نمی زد و جالبه اینکه برخلاف ایران هیچکس اصلا به من توجهی نداشت، نه پلیس و نه نگهبان و نه حتی خدمه اونجا! حدودساعت ۳٫۵ صبح بود که مستخدمی اومد و شروع کرد به تی کشیدن سالن اما حتی اونم هیچ سئوالی نپرسید که چرا اونجا خوابیدم! حالا خودتون مقایسه کنید اگه اینجا سالن فرودگاه ایران بود چه اتفاقی می افتاد؟!

۴ صبح که دیگه خسته و کلافه بودم نهایتا دل به دریا زدم و با چرخ دستی مسیر حدود ۳۰ متری محوطه رو طی کردم و با پله برقی تا ایستگاه قطار فرودگاه پایین رفتم. راستش با دیدن اونجا و چند نفری که روی صندلی ها دراز کشیده بودند متوجه شدم که عجب ایستگاه تمییز و مدرنی اونجا بود و من حماقت کردم که زودتر نیومدم پایین!

http://s1.picofile.com/file/7494164301/DSC02909.jpg

باجه بلیط فروشی بسته بود اما نوشته بود که دستگاههای تعبیه شده امکان فروش بلیط را دارند اما من چون منوی اصلی دستگاهها به زبان آلمانی بود راستش یکم می ترسیدم که دستگاه پولم رو بخوره و در نتیجه یکساعتی صبر کردم. در تابلوی بزرگی برنامه حرکت قطارها که از ساعت ۵ صبح حرکت می کردند نوشته شده بود. همونطور که قبلا از طریق اینترنت (سایت SBB) چک کرده بودم تقریبا هر نیم ساعت قطاری به سمت مراکز اصلی کشور حرکت می کرد اما اگر می خواستم مستقیم به فریبورگ برم، باید سوار قطاری می شدم که هر یکساعت یکبار ۲ فرودگاه شمال و جنوب کشور سوئیس یعنی زوریخ را به ژنو وصل می کرد.

http://s1.picofile.com/file/7494164408/DSC02910.jpg

حدود ساعت ۵٫۵ دیگه کلافه شده بودم و نمی تونستم تا ۷٫۵ صبر کنم که بلیط فروشی باز بشه و به این خاطر ترس رو کنار گذاشتم و با کمک زوج جوانی که مشغول خرید بلیط از دستگاه بودند، من هم شیوه خرید بلیط از دستگاه رو یاد گرفتم  که البته مکانیزم ساده ای هم داشت و با پرداخت ۵۷ فرانک تا مقصد فریبورگ بلیط خریدم. نکته جالی امکان خرید بلیط به ۲ واحد پولی فرانک و یورو بود. اول باید زبان رو تغییر می دادی، بعد هم مسیر مقصد رو تایپ می کردی. نهایتا با انتخاب کلاس واگن، مبلغ پرداختی درج می شد و بعدش با دادن اسکناس به دستگاه، خودش باقی پول و بلیط صادره رو اخ می کرد بیرون.

قطار حدود ساعت ۶٫۱۵ حرکت می کرد در نتیجه حوالی ساعت ۶  از پله برقی که شماره گیت بلیط من درج شده بود پایین اومدم و کنار ریل ایستادم. هر چند دقیقه ای قطاری می رسید که شبیه متروی تهران کرج البته بسیار شیک تر و تمییز تر بود. واگن های ابتدایی و انتهایی بیشتر به بلیط های درجه یک که گرانتر بودند اختصاص داشت و واگن های درجه ۲ در وسط قرار داشت.

http://s1.picofile.com/file/7494164729/DSC02911.jpg

در قطار برای دیدن مناظر بهتر به طبقه ۲ رفتم و با قراردادن ساک در فضای کنار راه پله ، بر روی صندلی نشستم. راستش خیلی خسته بودم و خوابم می آمد به زحمت بیدار ماندم تا حداقل مناظر شهر زوریخ را ببینم. از دل شهر با قطار عبور کردیم و ساختار طبیعی زیبای شهر نشان می داد که چرا این شهر مهد بانکداری دنیا شده است. در طول مسیر تا فریبورگ از شهر برن که پایتخت سیاسی سوئیس است عبور کردیم. مناظر اطراف آنقدر سرسبز و زیبا بود که خواب را از سرم پراند .  وجود دشت های سرسبز با دریاچه های متعدد آبی رنگ، گله گاوهایی که می چرند و چشم انداز زیبای کوهای کوچک و بزرگ از رشته کوهای آلپ، یادآور بهشت بود که به واقع تازه فهمیدم چرا سوئیس در زیبایی شهره آفاق است!

http://s3.picofile.com/file/7494165050/DSC03571.jpg

وسط های راه بود که  به یکباره فردی که لباس فرم مشابه ارتشی ها  را پوشیده بود ناگهان به سرعت از پله بالا آمد و پشت سرم جلوی در حدفاصل واگن ها قرار گرفت. کمی نگران شدم که شاید پلیس است و با اینکه مشکلی نداشتم اما جا خوردم . دقایقی بعد متوجه شدم که برای کنترل بلیط ۲ نگهبان در ۲ انتهای واگن می ایستند تا کسی خارج نشود و بعد مسئول کنترل بلیط به نزدم آمد و با خوشرویی بلیطم را که به تاریخ روز صادر شده بود و می توانستم کل قطارهای آن روز در این مسیر را سوار شوم ( فقط یکبار) را پانچ کرد.

http://s3.picofile.com/file/7494165157/IMGP7955.jpg

در طول مسیر قبل از هر ایستگاه صدای ضبط شده با ۳ زبان فرانسه، انگلیسی و آلمانی مقصد را اعلام می کرد. و با عبور از شهر برن متوجه شدم که به پایان سفر نزدیک شده ام و در حالیکه ساعت حدود ۷٫۵۵ بود به ایستگاه قطار فریبورگ پا گذاشتم.

خاطرات سوئیس – قسمت دوم – فریبورگ – Swiss – Fribourg

فریبورگ شهر کوچکیه در حدفاصل برن و لوزان که تقریبا در مرکز سوئیس قرار گرفته. جمعیت آن به نظر کمتر از ۸۰ هزار نفره که مردم اون هم فرانسه زبونند و به مانند سایر شهرهای سوئیس از آرامشی وصف نشدنی برخوردار است. همه چیز منظم و مرتب و امنیت و زیبایی در همه جا موج می زنه.

خوشبختانه قبل از سفر توسط یکی از دوستانم با ویژگی های خارق العاده گوگل مپ آشنا شده بودم و در نتیجه پس از یکی دو دقیقه محیط اطراف ایستگاه کاملا با تصاویری که در اینترنت دیده بودم مطابقت داشت بطوریکه انگار قبلا آنجا بوده ام. مغازه های اطراف ایستگاه کاملا برام آشنا بود و  این شد که بدون پرسش از کسی دقیقا مسیری که از اینترنت چک کرده بودم را پیاده پیمودم و با گذر از چند کوچه و خیابان و حدود ۱۰ دقیقه  بعد بسیار راحت جلوی تابلوی خوابگاهی بودم که قرار بود آنجا اقامت نمایم.

ساختمان زیبا و اصیل با محوطه سرسبز نمایانگر جای مناسبی برای اقامت بود. جلوی در اصلی ساختمان توقف کردم . متاسفانه زنگ دری وجود نداشت. پس از چند دقیقه انتظار بطور اتفاقی مردی میانسال در داخل ساختمان را دیدم که صداش کردم و او در را برایم باز کرد و پس از خوشامد گویی در اتاق درونی که جعبه های پست قرار داشت جعبه ای را نشان داد که برر روی یکی از پاکت ها نامم را پیدا کردم. در داخل پاکت، اطلاعات برنامه دوره به همراه یک کلید گذاشته شده بود  و جالب آنکه آن کلید هم در اتاق را باز می کرد و هم درب اصلی ساختمان رو یعنی جوری طراحی شده بود که اتاق ها نتونند در یکدیگر را باز کنند اما همشون درب اصلی رو باز کنند! سپس با کمک آن مرد به اتاقم واقع در طبقه ۱ رفتم. اون مرد که بعدا فهمیدم هیچ وظیفه ای در قبال کمک به من نداشت، با خوشرویی خداحافظی کرد و من در اتاقی که چشم انداز زیبایی برای تماشای شهر_ به خصوص بلندترین بنای شهر که کلیسای قدیمی شهر_ داشت سورپرایز شدم .

http://s1.picofile.com/file/7493158923/IMGP7939.jpg

در اتاق امکانات مناسبتری از هتل وجود داشت که علاوه بر سرویس و تخت زیبا، عملا سیم ارتباطی به اینترنت نیز به همراه میز مطالعه و سایر لوازم موجود بود.

اونقدر خسته بودم که بلافاصله به رختخواب رفتم و تا ظهر خوابیدم. اما ظهر پس از دوش گرفتن تصمیم گرفتم کمی اوضاع رو بررسی کنم و این شد که چرخی در ساختمان ۵ طبقه خوابگاه زدم. در هر طبقه حدود ۱۵ تا ۲۰ اتاق قرار داشت و برای هرطبقه آشپزخانه مجهزی نیز تعبیه شده بود. نکته جالب وجود اتاقی حدود ۲۰ متر در هر طبقه بود که برای شب نشینی و تماشای تلویزیون در نظر گرفته بودند و از تلویزیون ، DVD پلیر گرفته تا انواع تجهییزات جنبی و بازی ها و سرگرمی ها تو اتاق یافت می شد. مبل های چرمی زیبا به همراه عکس هایی که بچه های ساکن اونجا برای یادگاری نصب کرده بودند هم در نوع خودش جالب بود. در ساختمان رستوران بزرگ با امکانات کامل قرار داشت و حتی اتاق ورزش با فوتبال دستی و میز پینگ پونگ و …، به همراه اتاق لباسشویی و خشک کردن لباس ها هم طراحی شده بود.

عصر با یکی دوتا از بچه های هم دوره ای جدیدم آشنا شدم و تصمیم گرفتیم تا در شهر فریبورگ چرخی بزنیم با استفاده از نقشه ای که داشتیم ابتدا به ایستگاه قطار رفتیم  و سپس به مرکز قدیمی فریبورگ  که خیابان های کوچک سنگفرش شده آن یاد آور دوره گذشته و قرون قبلی و شهر قدیم فریبورگ بود وارد شدیم. جالب آنکه در مسیر راه همه فروشگاهها بسته بود  تازه فهمیدیم که در سوئیس همه فروشگاهها شنبه و یکشنبه تعطیل اند و فقط فروشگاه داخل ایستگاه قطار و رستوران ها و بارهای داخل شهر در روزهای تعطیل کار می کنند.

خیابان های نسبتا  کوچک مرکز شهر قدیمی که نیمی از عرض آن با صندلی و میز رستوران ها پر شده بود با ساختمان های زیبای خود که صدها سال قدمت داشتند جذابیت این شهر را دوچندان می نمود.

http://s3.picofile.com/file/7493158602/IMGP7257.jpg

مجسمه های متعدد زیبا و نهایتا مرتفع ترین بنای شهر قدیمی که کلیسای شهر بود بیشتر از همه خودنمایی می کرد. با ورود به داخل کلیسا از زیبایی آن حیرت نمودیم. این کلیسا در مرکز شهر با قدمتی چند صد ساله نماد شهر فریبورگ به شمار می رود که ارتفاع آن نیز خیره انگیز است.

http://s3.picofile.com/file/7493159565/IMGP8629.jpg

نقش و نگار زیبای داخلی کلیسا با مجسمه های حضرت مسیح و مریم مقدس جلوه ای روحانی به کلیساداده بود و ما پس از ورود به تماشای محراب و سقف زیبای کلیسا پرداختیم. برخی کتب قدیمی که به نظر انجیل می آمد در ویترین آنجا خودنمایی می کرد و حکایت خاموش سالهای قبل را بازگو می نمود.

http://s1.picofile.com/file/7493158274/DSC03554.jpg

http://s3.picofile.com/file/7493158381/DSC03557.jpg

پس از عبور از آنجا به قسمت های دیگر شهر رفتیم. با قدم زدن بر روی پل سنگی رودخانه که نمای زیبایی از شهر را جلوه گر می ساخت به کوچه های تنگ و شیب دار شهر رسیدیم. گذرهای باریک و گاها پله ای کمی موجب نفس نفس زدن می شود اما در آن هوای مطلوب تابستانی ورزش خوبی محسوب می شد. تا غروب این گردش روزانه به طول انجامید .

http://s1.picofile.com/file/7493158167/DSC03004.jpg

http://s1.picofile.com/file/7493158709/IMGP7272.jpg

از فردا کلاس ها شروع شد و ما پس از صرف صبحانه ای مفصل معمولا تا ایستگاه قطار رو پیاده می رفتیم و در طول مسیر میانبر که پله کانی هم بود دیدن بچه های رنگ و وارنگ سوئیسی که تازه مدرسه اونها شروع شده بود، به اضافه هموای مطلوب ۲۰ تا ۲۲ درجه ای و نسیم خنک صبحگاهی ، حس خوبی رو تداعی می کرد.  از ایستگاه قطار هم  با اتوبوس می شد به همه جای شهر سفر کرد. البته شهر خیلی کوچک بود و کل عرض و طولش ۵ یا ۶ ایستگاه نمی شد. نکته جالب نظم وصف نشدنی اتوبوس ها بود بطوریکه درست سرموقع و مطابق جدولی که تو ایستگاهاشون نصب شده بود می رسیدند و اگه یک یا ۲ دقیقه هم زودتر می رسیدند، قبل از برنامه حرکت نمی کردند. نکته جالب این بود که تو اتوبوس کسی بلیط نمی گرفت و تو مدت ۲۳ روزی که من مدام سوار اتوبوس می شدم کسی از من بلیط نخواست. اما می گن بازرسهایی هستند که بطور اتفاقی وارد می شند و بلیط رو چک می کنند و اگه آدمو گیر بندازند، سابقه بدی میشه و حتی رو ویزاهای بعدی هم تاثیر گذار هستش! البته بلیط رو میشه از دستگاههای داخل ایستگاه خریداری کرد. قیمت هرمسیر حدود ۲ یا ۳ فرانک هستش و معمولا اعتبارشون ساعتی هست. یعنی به مدت یکساعت میشه در مسیری که روی بلیط نوشته سوار اتوبوس شد و بعد بلیط باطل میشه. بلیط هارو میشه اعتباری فرضا برای یک هفته یا یک ماه خرید که ماهم بلیط یکماه داشتیم که حدود ۵۰ فرانک قیمت داشت.

موضوع دیگری که پیشنهاد می کنم به اون توجه کنید، استفاده از سیم کارت های سوئیسی است. فرضا من با ۱۰ فرانک سیم کارت خریدم و متوسط هزینه تماس با ایران حدود ۰.۲ فرانک در دقیقه بود.

http://s3.picofile.com/file/7493157953/DSC02963.jpg


خاطرات سوئیس – قسمت سوم – برن – Swiss – Bern

صبح شنبه که درحقیقت آخر هفته اول اقامتم رو تشکیل می داد، برنامه سفر به برن رو داشتیم، به این خاطر ابتدا برای صرف صبحانه پایین رفتم. راستش این صبحونه های سوئیسی خیلی مفصل و خوشمزه است. به خصوص پنیرهای سخت که شکل کیک بزرگ رو دارند و برش هاشون فوق العاده خوشمزه است.  البته نباید از ماست های طعم دارشون که ۲۰ تا ۳۰ نوع میوه مختلف تنوع داره نیز معرکه است. هرچند بیاید مواظب نون های سفتشون بود. البته وسط نون ها نرمه اما دورشون خیلی سفته و باید مواظب دندون بود . ماکه حواسمون نبود و دندونمونو قربونی کردیم!

جالب آنکه برخلاف شنیده های قبلی ام در سوئیس کسی آب معدنی نمی خورد و آنطور که پرسیدم آب شیر از همه سالمتر هستش و همه از همون شیر آب می نوشیدند. ( بعدا که ایتالیا رفتم دیدم اونجا هم همه مردم از شیر آب داخل پارک آب می نوشند.)

حدود ساعت ۸ جلوی ایستگاه قطار جمع شدیم و با گرفتن بلیط های ۱۲ فرانکی فریبورگ تا برن سوار بر قطار عازم برن شدیم. مسیر راه همونطور که قبلا شرح دادم بی نهایت زیبا بود. چمنزارهای خوشرنگ با گله های گاو زیبا، آسمان آبی و نیمه ابری با تلولو درخشان خورشید و پشت زمینه کوهستان بسیار بسیار زیبا است.

ایستگاه قطار برن بسیار بزرگتر از ایستگاه فریبورگ بود و به نوعی بین المللی محسوب می شد و به بسیاری از شهرهای اروپا قطار داشت . من سعی کردم برای دفعات بعد تاحدی راه و چاه مربوط به این ایستگاه را به خاطر بسپارم. البته سیستم بلیط فروشی قطار در سوئیس خیلی مدرنه. در ایستگاه چند دستگاه کامپیوتر قرار داره که اجازه می ده از سایت اینترنتی برنامه حرکت قطارها را چک کرد. نهایتا مسئولین هر باجه نیز بسیار خوش برخوردند و افراد که به نوبت پشت هم می ایستند با مراجعه به ایشان و در یافت پاسخ سئوالاتشان، بلیط را خریداری می کنند.

http://s3.picofile.com/file/7493155371/IMGP7758.jpg

در ایستگاه نقش و نگارهای جالب هم بود. فرضا در تصویری که مجسمه داشت، بطور مشخص از هرطرف که نگاه می کردی، چشمان مردی که در تصویر بود به چشمان تو دوخته می شد.

http://s1.picofile.com/file/7493153973/DSC03079.jpg

اما در کل ایستگاه بسیار شلوغ بود و چندین خروجی هم داشت. در بیرون ایستگاه هم طاق زیبایی قرار داشت که به نوعی نماد ایستگاه به حساب می آمد.

http://s1.picofile.com/file/7493153224/DSC03035.jpg

در نهایت پس از خروج از ایستگاه و قدم زدن در خیابان، به همراه بچه ها پیاده تا ساختمان پارلمان سوئیس رفتیم. بنای ساختمان بسیار زیبا بود و چشم انداز آن که نیمی از شهر را در دره های اطراف مجسم می نمود خود مملو از لطف بود. پس از ورو به ساختمان، در گیت ورودی پاسپورت و دوربینمان را گرفتند و یجورایی دست خالی شدیم. همچنین به هرکدام قفسه ای دادند که کوله پشتی خود رابگذاریم و جالب آنکه برای قفل شدن در باید سکه ۱ یا ۲ فرانکی می انداختیم. البته در آخر کار وقتی کلید می انداختیم و در باز می شد پولمان را پس می گرفتیم.

http://s1.picofile.com/file/7493153652/DSC03050.jpg

ساختمان پارلمان چندان بزرگ نمود و در مدخل ورودی داخل، چند مجسمه زیبا با نقش و نگار منحصر به فرد قرار داشت. هر یک از مجسمه ها نمادی از یکی از اقوام سوئیسی بود. در واقع سوئیس متشکل از مردمی با ۴ زبان آلمانی، فرانسه، ایتالیایی و رومانیایی است و دارای ۲۴ ایالت فدرال است که هرکدام نمایندگان محلی و فدرال داشتند. مجسمه ویلیام تل نیز در وسط پارلمان تداعی کننده سمبل افسانه ای مردم سوئیس بود. راستش مناظر داخلی پارلمان بسیار زیبا بود و از اینکه نشد عکس بگیریم کلی حسرت خوردیم!

حوالی ظهر بود که کارمون در پارلمان تموم شد و سپس برای دیدن شهر به داخل خیابان های اصلی قدم گذاشتیم. جالب آنکه خیابان ها مملو از توریست بود و  به نوعی بر زندگی شهر حکایت داشت. در خیابان اصلی که از وسط آن تراموا رد می شد، چندین ساختمان و بنای زیبا را مشاهده نمودیم، مجسمه ساعت و مناظر زیبای بازارچه در نوع خود می درخشید.

http://s3.picofile.com/file/7493154301/DSC03108.jpg

http://s1.picofile.com/file/7493154294/DSC03099.jpg

هنگام ظهر برای نهار به رستوران رفتیم. غذای اصلی  رستوران که به صورت سلف سرویس بود استیک خوک بود که طبیعتا مورد پسندم نبود و من با دیدن قیمت سالاد که ۲ فرانک تعیین شده بود ترغیب شدم که سالاد بخورم  و این شد که بشقابم را پر از سالاد کردم و کلی روغن زیتون هم ریختم روش اما وقتی برای حساب کردن رفتم، به نوعی جا خوردم از قرار قیمت هر ۱۰۰ گرم ۲ فرانک بود که من به آن توجه نکرده بودم و این شد که پس از وزن ظرفم حدود ۱۲ فرانک پیاده شدم!

عصر با چندتا از بچه ها در مسیر گردش شهر راه افتادیم. خوشبختانه کتابچه راهنمایی که قبلا از آژانس توریستی کنار ایستگاه قطار  فریبورگ برای برن  گرفته بودم  خیلی بکارمون آمد، چرا که در امتداد خیابان با پلی زیبا مواجه شدیم که رودخانه ای بزرگ از وسط آن می گذشت. در حاشیه پل در مساحتی محصور  به حدود ۱۰۰۰ تا ۲۰۰۰ متر که شیب تندی داشت چند خرس زندگی می کردند که منظره زیبایی را به وجود آورده بود. پس از عبور از پل و وارد شدن به جاده سنگفرشی، امکان عزیمت به تفرج گاهی در بالای تپه ای بزرگ فراهم شد که با برخی از بچه ها قدم زنان آنجا رفتیم. منظره شهر از بالای آن تپه بسیار خیال انگیز و رویایی بود. دقایقی در آنجا توقف کردیم و به استراحت پرداختیم. چراکه هم هوای مناسبی داشت و هم بسیار زیبا بود.

http://s3.picofile.com/file/7493154515/DSC03159.jpg

http://s1.picofile.com/file/7493154729/DSC03197.jpg

http://s3.picofile.com/file/7493154836/DSC03215.jpg

پس از پایین آمدن با توجه به اینکه بچه ها  به کافه رفتند، آنها را گم کردم و خودم در امتداد خیابان به گشت و گذار پرداختم. بطور اتفاقی در کنار جاده کلیسایی توجه ام را جلب کرد که مردم بسیاری در اطراف آن جمع بودند و جالب آنکه مردی لباس خرس پوشیده بود و مردی دیگر لباس دوک های قدیم را به تن داشت.  از قرار مراسم عروسی بود و جمعیت مشغول خوردن خوراک ها بودند. من هم به داخل جمعیت رفتم و با خرس و دوک عکس گرفتم.

http://s1.picofile.com/file/7493155050/IMGP7719.jpg

عصر قصد بازگشت را داشتم که بطور اتفاقی متوجه شلوغی خیابانی شدم و وقتی آنجا رسیدم متوجه شدم که مکان را برای اجرای کنسرتی آماده می کنند . مردم هم کم کم جمع می شدند. البته نوازنده ها فعلا بیشتر تمرینی می نواختند و مراسم قرار بود شب برگزار شود. جالب آنکه سوئیسی ها خیلی راحت و خونگرم هستند. چند نفری همانجا روی زمین نشسته بودند و بدون هیچ خجالتی پیتزا می خوردند.

http://s1.picofile.com/file/7493154943/IMGP7692.jpg

غروب بود که بطور اتفاقی بچه ها را آنجا دیدم و این شد که به همراه آنها به فریبورگ برگشتیم.

خاطرات سوئیس – قسمت چهارم – نوشاتل

یکی از دوستان جدیدم کانادایی ام که از ایالت کبک می اومد، الکس نام داشت و جوانی فوق العاده مودب و خوش برخورد بود. در طول هفته گذشته با او بیشتردوست شده بودم و اونم با استفاده از کتابچه راهنمای توریستی سوئیس برای یکشنبه برنامه سفر به نوشاتل را که یکی از مناطق توریستی سوئیس بود انتخاب کرده بود. در نتیجه من هم به همراه چند نفر دیگر با او همراه شدیم. با پرداخت ۱۹٫۶ فرانک بلیط قطار به مقصد نوشاتل را خریدیم و این بار در قطاری که یک طبقه بود سوار شدیم. قطارهای سوئیس بسیار منظم و همچنین تمییز هستند و عمدتا بیش از نصف ظرفیتشان خالی است.

نوشاتل شهری است در غرب سوئیس و در نزدیکی فرانسه، این شهر در کنار دریاچه بزرگی قرار گرفته و با توجه به قدمتش و مناظر طبیعی زیبا منحصر به فرد است. در ایستگاه تابلوهای راهنمای توریست وجود داشت و جالی آنکه در خیابان نیز علائم رنگی وجود داشت که با دنبال کردنشان به مقصد می رسیدیم. خوشبختانه ۲ تا از بچه ها به زبان فرانسه تسلط کامل داشتند و ما تقریبا هیچ مشکلی در پیدا کردن مسیر نداشتیم.

http://s3.picofile.com/file/7493163545/DSC03348.jpg

 

در مسیر راه ابتدا از یک پارک زیبا عبور کردیم سپس با گذر از کوچه های قدیمی شهر به کلیسای زیبا، اصیل و تاریخی شهر پا گذاشتیم. کلیسا بسیار زیبا بود و اصولا در سوئیس فرمت کلیساها بیشتر شبیه هم هستند و بسیار زیبا و با معماری قرون وسطایی تزئین شده اند.

http://s1.picofile.com/file/7493164408/IMGP7967.jpg

در کنار کلیسا قلعه قدیمی مربوط به قرون وسطی قرار داشت اما چون آنجا محل برگزاری جلسات شورای شهر بود به ما گفتند که عصر می توانیم برای بازدید برویم. این شد که به سمت ساحل راه افتادیم. ساحل دریا بسیار زیبا بود  و با اسکله ای چوبی حدود ۵۰ متر در داخل آب پیش رفته بود. و البته کمی هم معلق که تکان می خورد. در کنار ساحل نیز معدود افرادی شنا می کردند اما هیچکداممان حس شنا کردن نداشتیم.

http://s1.picofile.com/file/7493164729/IMGP7973.jpg

ظهر کمی در داخل منطقه قدیمی شهر گشتیم. راستش بجز کافه و رستورانها جایی باز نبود. در کافه ای برای استراحت نشستیم و به جز من که چای سفارش دادم همه قهوه خواستند. البته قیمت چای حدود ۳ فرانک شد که به نظرم چندان از قیمت های داخلی بالاتر نبود. جالب اونکه گارسون های سوئیسی موقع حساب کردن صورتحساب یه کیف چرمی همراهشون هست که پر سکه است و برای هرنفر بطور مجزار پول رو از خودش می گیرند. یعنی نیاز نیست یکی تعارف کنه که کل صورتحساب رو بده و بقیه شرمنده بشن! جالبتر اونکه وقتی به سال ضرب سکه های سوئیس دقت کردم تقریبا همشون ۳۰ یا ۴۰ سال قدمت داشتند. یعنی معمولا نیازی به ضرب سکه جدید نیست!

http://s3.picofile.com/file/7493162896/DSC03327.jpg

http://s1.picofile.com/file/7493163117/DSC03330.jpg

موضوع جالب دیگه وجود مغازه های ترکها در همه شهرهای دنیا است. حتی در سوئیس هم فروشگاهها و رستورانهای ترک زبان زیادی بودند. در نوشاتل رستوران ترکها بود، جان سو دوست ترک ما با دیدن آن خیلی ذوق کرد و خصوصا نظر کباب را توصیه نمود. منظور از نظر همان اصطلاح مربوط به چشم زدن است.

عصر به قلعه قدیمی شهر رفتیم و راهنما که خانم مسنی بود با شرح کامل داخل قلعه را توضیح می داد . جالب آنکه سیستم این قلعه ها که به اواخر قرون وسطی برمی گشت، دقیقا مشابه فیلم های قدیمی اروپایی بود. شومینه هیزمی ، قابلمه های مشکی بزرگ و دیوارهای بلند، پنجره های مشبک رنگی و ابزار جنگی  و … یادآور دوران با عظمت گذشته بود.

http://s3.picofile.com/file/7493163759/DSC03363.jpg

http://s3.picofile.com/file/7493164294/DSC03388.jpg

پس از بازدید از قلعه دوباره به کنار ساحل برگشتیم و بطور اتفاقی کشتی های تفریحی و مسافربری را دیدیم. در اینجا جرقه ای به ذهنمان خطور کرد که برای برگشت از مسیر دریا استفاده کنیم . با وارسی نقشه متوجه شدیم با یک سفر یکساعته دریایی، به شهر استاوایر می رسیدیم که از آنجا که نزدیک کوههای پیرنه بود حدود نیم ساعت با قطار تا فریبورگ راه بود. این شد که خیلی سریع بلیط کشتی در حال حرکت را به قیمت حدود ۱۹ فرانک خریده و به سرعت به داخل آن پریدیم.

http://s3.picofile.com/file/7493169351/IMGP8016.jpg

در قسمت انتهایی کشتی که سرباز بود، ۷ نفری دور هم جمع شدیم و در حالیکه در دریاچه زیبا از سفر دریایی خود لذت می بردیم، به تماشای چشم انداز سواحل و کشتی های بادبانی و یا تفریحی که دوربرمان بود می پرداختیم. وصف این لحظات ممکن نیست. چراکه همه چیز جمع شده بود تا ما در کنار جمع جوانمان دقایق مفرحی را تجربه کنیم. بچه ها پیشنهاد دادند که هرکس آوازی محلی از کشورش بخواند، اسکار از مکزیک سرود فوتبال دوستان مکزیکی را خواند، الکس آوازی از کبک، جیسون از کلمبیا و کریستین از آلمان، با اصرار سایرین من هم بخش هایی از سرود ای ایران را زمزمه کردم.

http://s1.picofile.com/file/7493169458/IMGP8061.jpg

http://s3.picofile.com/file/7493169886/IMGP8065.jpg

استاوایر شهری قدیمی در طرف مقابل دریاچه بود که نزدیک کوهای پیرنه قرار گرفته است. این شهر کوچک مقصد کشتی ما بود. با پیاده شدن در اسکله ابتدا وارد محدوده اسکله شدیم که به نوعی تفرج گاه ساکنین شهر به شمار می رفت، وجود چند دستگاه بازی جمع زیادی را به طرف خود کشانده بود. جوان، پیر و کودک موج می زد و رستوران اطراف هم بسیار شلوغ بود. با گذر از آنجا با کمک تابلوی توریستی مسیر اصلی را پیدا کردیم. در طول راه بازهم کلیسایی قدیمی که مشابه قبلی ها بود را دیدیدم و نهایتا بازهم دلمان نیامد که بدون دیدن قلعه قدیمی شهر که یکطرف آن به دریا منتهی می شد آنجا را ترک کنیم.

http://s1.picofile.com/file/7493170107/IMGP8122.jpg

در داخل کوچه و خیابان شهر کوک استاوایر جمعیت چندانی به چشم نمی خورد و چون نقشه نداشتیم پیدا کردن ایستگاه قطار خیلی راحت نبود. البته چون بچه ها فرانسه بلد بودن با پرسش از ساکنین مسیر را یاد گرفتیم. در طول مسیر در کوچه ای تنگ صدای موسیقی به گوش می رسید که با رفتن به سمت آنجا متوجه شدیم در کافه کوچکی چند زن و مرد میانسال ( و شاید هم مسن) با نواختن موسیقی و …، فضای شادی را ایجاد نموده بودند.

http://s3.picofile.com/file/7493169993/IMGP8119.jpg

نهایتا با رسیدن به ایستگاه و با توجه به زمان اندکی که تا رسیدن قطار داشتیم، سریعا از دستگاه بلیط خریدیم و عازم فریبورگ شدیم. البته در مسیر برگشت فوق العاده خسته بودیم و پس از رسیدن به فریبورگ تقریبا دیگر نای راه رفتن نداشتیم و این شد که روز خاطره انگیز دیگری به پایان رسید.

خاطرات سفر (شیما و علی) – خاطرات سوئیس – قسمت پنجم – گرویر (ْ Gruyere)

خاطرات سوئیس – قسمت پنجم – گرویر (ْ Gruyere)

صبح روز تعطیل آخر هفته برنامه سفر به گرویر را داشتیم و این برنامه گروهی نیز قبلا هماهنگ شده بود. بازهم نقطه تلاقی ایستگاه قطار شهر بود، اما این بار به توسط اتوبوسی که برایمان رزرو کرده بودند راهی جاده شدیم. گرویر یکی از دیدنی ترین مناطق توریستی سوئیس است که در همان ایالت فریبورگ قرار دارد. دهکده قدیمی آن به همراه قلعه بزرگش یادآور اروپا در قرن های ۱۶ و ۱۷ است.

http://s3.picofile.com/file/7494158595/DSC03622.jpg

با اتوبوس ابتدا پا به ورودی دهکده گذاشتیم. جایی که مملو از توریست بود  و البته در مدخل آن ماشین ها توقف می نمودند. در ابتدای دهکده چشم انداز فوق العاده ای از کوه، دره  و دشت های سرسبز به همراه چراگاه گله وجود داشت که وصف آن دشوار است. ابتکار جالب آنجا تعبیه تابلوی توخالی بزرگی به ابعاد ۳ در ۲ متر بود، بطوریکه اگز پشت آن می ایستادید، یکی از زیباترین پوسترهای ممکن را می شد عکس گرفت.

http://s3.picofile.com/file/7494159030/DSC03629.jpg

http://s3.picofile.com/file/7494157632/DSC03616.jpg

خانه های قدیمی دهکده اکنون به رستوران، کافه و یا فروشگاههایی که صنایع دستی را عرضه می کردند تبدیل شده بود، انواع پنیرهای سوئیسی که انگار برندهای خاصی از آن در آن منطقه شهرت جهانی داشت نیز برای فروش عرضه شده بود. سنگ فرش های قدیمی و کوچه های تنگ و باریک شیب دار را پیمودیم تا به ورودی قلعه آن با قدمتی بیش از ۵۰۰ سال رسیدیم. این قلعه در بالای کوه و با بهره گیری از موانع طبیعی به دژی مستحکم تبدیل شده بود. ورودی آن با دربی معلق و متحرک امکان وارد شدن را مهیا می ساخت و داخل آن از محوطه داخلی که با نقش و نگارهای زیبایی بر روی دیوار تشکیل می شد آغاز و نهایتا با راهنمایی متصدی مربوط وارد ساختمان اصلی شدیم. اجاق های شومینه ای زیبا، دیگ های سیاه، و در مجموع اثاثه قدیمی همه و همه به شکلی زیبا تزئین شده بود. اما اتاق ها دارای معماری بود که پنجره های کوچک آن قادر نبودند نور زیادی را به داخل راه دهند. شاید این تفاوت معماری شرقی به دلیل آفتاب زیاد و معماری غربی به جهت سرمای زمستان طولانی است.

http://s1.picofile.com/file/7494158167/DSC03617.jpg

در سالن اصلی که نقش و نگارهای زیبایی هم داشت، میزی بزرگ مشابه آنچه در فیلم های قرون وسطایی مشاهده می شد قرار داشت . البته راهنمای قلعه بسیار اصرار داشت که از فلش دوربین استفاده نکنیم و چندین بار هم تذکر داد. حق دست زدن هم نداشتیم.

http://s3.picofile.com/file/7494156983/DSC03596.jpg

تابلوهای زیبای نقاشی شده، به همراه ادوات جنگی دیوارهای قلعه را مزین کرده بود.  در اتاق بالایی پنجره های مشبک رنگی وجود داشت که نهایتا با تراسی کوچک به منظره پشت ساختمان که چشم انداز کوه و چمنزار را از بالا متصور می ساخت می رسید. در داخل محوطه حیاط گل کاری زیبایی به شکل هندسی وجود داشت که بعید به نظر می رسد که به زمان گذشته مربوط شود.

http://s3.picofile.com/file/7494157311/DSC03602.jpg

http://s1.picofile.com/file/7494156341/DSC03571.jpg

با اتمام بازدید قلعه سوار بر اتوبوس این بار به مقصد کوه های گرویر حرکت کردیم. با گذر از پیچ و خم جاده های تنگ و باریک کوهستانی آلپ به دامنه کوه اصلی که یجورایی نماد زیبایی کوه های سوئیس هم می باشد رسیدیم.

http://s3.picofile.com/file/7494159351/IMGP8144.jpg

در آنجا با پرداخت حدود ۲۰ فرانک بلیط ماشین ریلی را خریدیم که به نوعی با ریل و کابل های قوی، واگن را به وسط های کوه می رساند. با پیاده شدن از واگن با چشم اندازی شگرف مواجه شدیم که بهترین فضا برای مشاهده قله زیبا و دشت سرسبز را فراهم می نمود. البته باید به این ها هوای مطبوع  و نسیم خنک را هم اضافه کرد که انسان را به وجد می آورد.

http://s1.picofile.com/file/7494159886/IMGP8159.jpg

از آنجا بار دیگر به سمت جایی هدایت شدیم که اینبار باید سوار بر واگن به سمت قله می رفتیم. واگن کوچک با مساحت ۱۰ تا ۱۵ متری ، حدود ۳۰ تا ۳۵ نفر را در خود جا داد و این شد که در حالیکه در آسمان معلق بودیم از بین ابرها به توسط کابل کششی و با سرعتی مورچه ای به سمت بالای قله حرکت نمودیم.

در بالای قله که فضایی کمتر از ۸۰۰ تا ۱۰۰۰متر مربع رو داشت رستوران کوچک ۲ طبقه ساخته بودند و صدها نفر در داخل و خارج این رستوران کوچیک حضور داشتند. در داخل رستوران صفی برای خرید غذا تشکیل شده بود و تقریبا اکثر میزهای رستوران که داخل و خارج آن قرار داشت پرشده بود. در بیرون رستوران چند نفری ساز به همراه داشتند و گهگاهی با نواختن آن فضایی مفرح ایجاد می کردند.  اما هیچکدام از این ها را نمی توان با چشم انداز زیبای بالای قله و تماشای مناظر اطراف مقایسه کرد. به واقع انگار بر روی بهشت قدم نهاده بودم.

http://s3.picofile.com/file/7494160428/IMGP8175.jpg

عصر در هنگام بازگشت، عمده افراد از مسیر جاده باریک کوهستانی و با کوهپیمایی به مدت حدود ۲ ساعت، طی طریق می پیمودند، در واقع هوای مفرح و مسیر زیبای کوهستانی موجب شده بود تا این مسیر کوهستانی مملو از جمعیتی شود که آخر هفته خود را  به این تفرجگاه زیبا آمده بودند. البته امکان سوار شدن بر واگن کابلی هم وجود داشت که بطور مستقیم ما را به پایین کوه می رساند.

http://s1.picofile.com/file/7494161070/IMGP8185.jpg

در بیرون رستوران فردی با نیمی از قرص پنیر کیکی بزرگ و حرارت دادن از زیر معجونی از پنیر آب شده درست می کرد که فوق العاده خوشمزه بود. در واقع کاسه ای از سس پنیر آماده می شد که  سیب زمینی یا نان را به آن آغشته نمود و صرف می کردند و البته مشتریان بسیاری هم داشت.

http://s3.picofile.com/file/7494160000/IMGP8164.jpg

http://s3.picofile.com/file/7494160642/IMGP8180.jpg

در اینجا بازهم ساعتی رو به تفرج پرداختیم و نهایتا با اتوبوس به فریبورگ برگشتیم.

شب های سوئیس به خصوص در روزهای تعطیلی بسیار جالب هستش، بیشتر مردم بیرن می یان و در پارک ها و سایر اماکن رفاهی قدم می زنند. رستوران و کافه ها هم مملو از آدم می شه و نوای موسیقی زنده  در همه جا طنین می اندازه. جالب آنکه امنیت سوئیس هم مثال زدنی هستش، چراکه حتی ۱۱ و ۱۲ شب هم  تو شهرهای کوچیک همه جا امن و امانه و شما چندان نگران بیرون رفتن در خیابون نیستید.

خاطرات سوئیس ۲۰۱۰– قسمت ششم – ژنو – Swiss – Geneva

مردم سوئیس آدم های بسیار با فرهنگی هستند. اکثرشون بسیار خوش برخورد و منطقی به شمار میاند. خوشبختانه شما تو این کشور معمولا مشکل زبان ندارید و با اینکه ۳ زبان رسمی دارند. معمولا اکثر افراد انگلیسی هم صحبت می کنند. برای سایر مردم جهان نیز احترام خاصی قائلند و کلا آدم های بلند منشی به حساب می یاند.  البته شرایط مهاجرت در اونجا خیلی ساده نیست و برای کار کردن علاوه بر مجوز دولتی باید مجوز استان محل اقامت رو هم گرفت که اون نسبتا کار سختی به حساب می یاد. مردم اونجا به معنای واقعی دموکراسی رو اجرا می کنند و حتی برای اقلیت ها هم حق داشتن امکانات مناسب رو قائلند. به نظر تنها جایی در دنیا هستند که طومار درست می کنند تا دولت مالیات ها رو افزایش بده، زیرا اعتقاد دارند پرداخت مالیات بیشتر به معنای ارائه سطح رفاه بالاتر از سوی دولت هستش.

یکشنبه هفته دوم باز فرصتی دست داد تا این بار برنامه سفر رو برای یکی از مشهورترین و دیدنی ترین شهرهای اروپا تنظیم کنیم.  این بار ژنو مقصد نهایی بود. شهری که علاوه بر شهرت گرانی، مقر اصلی بسیاری از سازمان های بین المللی نظیر سازمان ملل است.

از فریبورگ با پرداخت ۴۲ فرانک در مسیر ۱٫۱۵ ساعته ژنو افتادیم و این بار نیز ۳ تا از دوستان خارجی ام رو کنارم داشتم. راستش وصف ژنو رو زیاد شنیده بودم. موقعیت شهر ژنو در مغرب سوئیس مانند موقعیت بال است در شمال غرب آن کشور، این شهر دروازه ورودی سوئیس به فرانسه است و رود رن  آن را به دو بخش تقسیم کرده است. ژنو یکی از مراکز مهم صنعتی و یکی از شهرهای دیدنی سوئیس است. اسکله های پوشیده از گل کنار دریاچه ژنو ورود انسان را به شهر خوش آمد می گویند. مهمانخانه های بزرگ، کافه های کنار پیاده رو، مغازه های رنگ و وارنگ، آدم رو به ماندن هر چه بیشتر در این شهر دلربا تشویق می کنند. . دریاچه معروف این شهر از یکطرف با لوزان همسایه است و از طرف دیگه به فرانسه راه داره. این دریاچه یکی از تفریگاههای اصلی پولدارهای جهان و خصوصا اعراب هستش و برخلاف سایر شهرهای سوئیس، نشانه های مسلمانان و البته فروشگاهها و رستوران های حلال زیادی هم تو این شهر گرون وجود داره.

در مسیر راه با قطار از شهر زیبای لوزان عبور می کردیم و چشم انداز دریاچه و چمنزار و چراگاههای مملو از گله رو فقط می شه با نقاشی های زیبای تخیلی وصف کرد. در طول مسیر فرصتی دست داد تا با دوستان کتابچه راهنمای توریستی ژنو رو که قبلا از فریبورگ تهیه کرده بودم(رایگان) مرور کنم. با بچه ها سعی کردیم جاهای اصلی دیدنی شهر رو پیدا کنیم و بعد خط سیر رفت و برگشت را از ایستگاه شناسایی کنیم تا بتوانیم در یک فرصت ۶ یا ۷ ساعته بیشترین بهره رو از تماشای این شهر زیبا ببریم.

در بدو ورود به ایستگاه ژنو  به تحرک این شهر نه چندان بزرگ پی می بریم و جالب آنکه در ایستگاه قطار دروازه ای به ایستگاه قطار فرانسه وجود دارد که از آن طریق می توان به فرانسه رفت. از داخل شهر رود رون عبور کرده و به دریاچه زیبای ژنو که لمان نام دارد می ریزد.

پس از خروج از ایستگاه، در نزدیکی ایستگاه کلیسای زیبایی بود که اولین مقصد مارا تشکیل داد. البته چون روز یکشنبه بود و کلیسا پر بود از مردم، عملا نشد که زیاد به گردش در آن بپردازیم. با عبور از خیابان به سمت پل رودخانه راه افتادیم. در اینجا بود که تابلوی هواپیمایی هما توجهم را جلب کرد. دفتر هما در ژنو که قدمت زیادی هم دارد در مکانی مناسب قرار دارد. با رسیدن به کنار رودخانه زیبایی شهر بیشتر مشهود می شود. گلکاری های اطراف رودخانه و چشم انداز دور دریاچه در نوع خود بسیار زیباست.  به خصوص ساعت زیبای ژنو !

http://s3.picofile.com/file/7503080535/DSC03704.jpg

خیابان ری باس شهرت جهانی دارد و انواع ساعت های مشهور سوئیسی از ۵۰ تا ۱۰۰۰۰۰ فرانک را می توان آنجا پیدا کرد. خلاصه با گذر از رودخانه به کلیسای بزرگ و مشهور شهر رسیدیم که محوطه آن مملو از توریست های خارجی بود. در آنجا جوانی که گدایی می کرد با التماس و زاری بسیار درخواست پول داشت و ادعا می نمود که گشنه است. از قرار رومانیایی بود و مهاجر غیر قانونی. در هر حال به جهت انجام مراسم بازهم نشد که این کلیسای قدیم قرون وسطایی با نام نتردام را بازدید کنیم و نهایتا به محوطه کناری کلیسا رفتیم. فضایی سرپوشیده که با نقاشی های زیبا و گذاشتن چندین توپ جنگی تزئین شده بود.

http://s3.picofile.com/file/7503080214/DSC03672.jpg

داشتن نقشه کمک می کند که مسیر را راحتر بیابیم این بود که با ادامه مسیر به میدانی که ساختمان های بسیار زیبایی  با نام ویکتوریال هال  و موزه رسیدیم. در یکطرف آن نیز پارک بزرگی بود که با امکانات جلب توریست نظیر شطرنج های مقیاس انسانی و برخی نقش و نگارها تزئین شده بود.

http://s3.picofile.com/file/7503080428/DSC03691.jpg

در ادامه با دیدن برخی اماکن زیبا در مسیر بازگشت، ساعت زیبای ژنو که با گلکاری تزئین شده بود را بازدید نمودیم و در آنجا بود که با تبلیغ بادجه های کنار رودخانه با پرداخت ۱۳ فرانک امکان تجربه سفر دریایی با کشتی تفریحی کوچک به مدت نیم ساعت در داخل دریاچه زیبای ژنو را یافتیم. در طول این مسیر که البته قایق مملو از توریست بود، چشم انداز قشنگ ساحل و بناهای آن را داشتیم که البته بلندگوی کشتی با چند زبان مختلف به شرح این اماکن می پرداخت. فواره زیبای ژنو که Water Fountain نام دارد از دیگر جاهای دیدنی ژنو است که تماشای آن خالی از لطف نیست.

بعد از کشتی تفریحی نوبت به آخرین جایی رسید که برنامه بازدید آن را داشتیم و آن ساختمان سازمان ملل بود. اما راستش پس از کمی قدم زدن در پارک ساحلی کنار دریاچه دیگه رمقی برای پیاده روی نداشتیم. این شد که پس از پرسجو متوجه شدیم که باید با اتوبوس یا تراموا ادامه مسیر دهیم. در نتیجه پرسان پرسان ایستگاه اتوبوس را جستیم. اما حالا مشکل خرید بلیط از دستگاههی را داشتیم که فرانسوی نوشته شده بود. راستش چاره ای نبود از مرد میان سالی پرسیدیم که چه باید کرد. او که انگلیسی نمی دانست اول متوجه منظورمان نشد اما نهایتا زبان بین المللی اشاره بازهم بکار اومد و او با نشان دادن سکه به ما حالی کرد که باید ۲ فرانک برای هر نفر به دستگاه بیاندازیم. با خرید بلیط که بازهم فقط یکساعت اعتبار داشت سوار بر اتوبوس شده و حدود ۲۰ دقیق بعد در ایستگاه آخر به مقصد رسیدیم.

جلوی محوطه سازمان ملل که پرچم همه کشورها را آویزان کرده بودند، صندلی غول پیکری وجود داشت که یک پایه آن شکسته بود. در واقع پایه شکسته مفهوم مین هایی رو داشت که هرساله هزاران نفر رو در سراسر جهان معلول می کنه!  محوطه زیبای آنجا حس صرف وقت بیشتری را داشت اما راستش هم خسته شده بودیم و هم آنکه زورمان می آمد دوباره برای برگشت ۲ فرانک پول بدیم بنابراین با بچه ها قرار گزاشتیم که ظرف ۲۰ دقیقه بازدید رو تموم کنیم و با همین بلیط ها دوباره برگردیم.

در مسیر برگشت در ایستگاه قطار این فکر به سرمان زد که بین راه سری هم به لوزان بزنیم اما بعد وقتی فهمیدیم قیمت بلیط جدا گرانتر از قیمت بلیط یکسره است و از طرفی دیگر غروب شده بود و دیگر نایی برای حرکت نداشتیم، بازدید از لوزان را به روز دیگری موکول کردیم.

خاطرات سفر (شیما و علی) – خاطرات سوئیس – قسمت هفتم – لوزان – Swiss – Lausanne

خاطرات سوئیس – قسمت هفتم – لوزان – Swiss – Lausanne

صبح روز آخرین جمعه اقامتم در سوئیس طبق قراری که با الکس و جان سو داشتم در مسیر لوزان قرار گرفتیم. به قول الکس من به هیچ پیشنهاد گردشی نه نمی گم و همیشه آماده گشت و گذارم. راستش منطقی اش هم همینه چون معلوم نیست بار دیگه کی من بتونم دوباره به سوئیس بیام و از طرف دیگه بازم اونقدر جای ندیده هست که ۶ ماه هم اقامت داشته باشم بازم وقت کم می یارم برای دیدنشون. البته فقط باید اشاره کنم که متاسفانه در اروپا و به خصوص سوئیس قیمت حمل و نقل خیلی بالاست و برای حتی مسافت های کمتر از ۱۰۰ کیلومتر هم باید حدود ۷۰ یا ۸۰ فرانک بلیط قطار رفت و برگشت رو بدین. البته تو اروپا مکانیزم اقتصاد بازار را درست طراحی کردند. فرضا اگه شما کارت عضویت بگیرید و حداقل ۳ یا ۴ سفر در ماه داشته باشید. هزینه بلیط قطار براتون نصفه حساب میشه و هزینه عضویت هم سرشکن میشه که خیلی به صرفه است. اما با همه این احوال نظم و تعداد زیاد حرکت قطارها که به راحتی در دسترس است مزیتی است که به نظرم به قیمتش هم می ارزه. اما برای سفرهای طولانی بالای ۴ یا ۵ ساعت خیلی قطار به صرفه نیست. فرضا برای رفتن به آلمان محاسبات من نشون داد که تا هامبورگ حدود ۱۰ ساعت با قطار راه است و هزینه بلیط رفت و برگشت بالای ۴۰۰ فرانک میشه که به نظر اگه با هواپیما بری ارزونتر تموم میشه.

با قطار لوزان حدود نیم ساعت طول کشید که به شهر زیبای لوزان رسیدیم. با قطار هنگامیکه به حوالی لوزان نزدیک می شی، چشم انداز زیبای دریاچه و ساحل سرسبز اون آدم رو سحر می کنه.

http://s2.picofile.com/file/7894725050/IMGP8649.jpg

در داخل ایستگاه اولش از دفتر توریستی که بود یه کتابچه راهنمای رایگان گرفتیم. خوبی سفر زیاد این هستش که تجربه آدمو زیاد می کنه. فرضا در لوزان به راحتی علائم راهنما رو دنبال کردیم تا به i رسیدیم. البته بیشتر نقشه ها متاسفانه فرانسه یا آلمانی زبانه.

http://s1.picofile.com/file/7894726448/IMGP8651.jpg

ابتدا تصمیم گرفتیم که به شهر قدیمی لوزان بریم و این شد که وارد کوچه پس کوچه های جلوی ایستگاه شدیم. شهر لوزان طوری بنا شده که یجورایی به سمت دریا شیب داره یعنی به نظرم ارتفاع شهر قدیمی تا سطح ساحل حداقل ۸۰ یا ۹۰ متری باشه.

http://s1.picofile.com/file/7894734622/IMGP8691.jpg

این شد که اولش بیشتر کمی سربالایی می رفتیم.  در کوچه پس کوچه های شهر قدیمی علاوه بر ساختمون های قشنگ گاها مجسمه ها و یا سنگ تراشی های زیبایی رو تعبیه کرده بودند که خوراک توریست ها بود.

http://s2.picofile.com/file/7894729993/IMGP8657.jpg

با گذر از کوچه ها نهایتا به کلیسای قدیمی و زیبای شهر لوزان رسیدیم که Cathedral نام داشت و به نظر قدمتش به قرن ۱۲ میلادی می رسید. البته خیلی بازسازی شده بود اما عظمتش همچنان پیدا بود . به نظرم مشابه معماری بقیه کلیساهایی که در سوئیس دیده بودمو داشت.

http://s1.picofile.com/file/7894723866/DSC03792.jpg

الکس با نشون دادن آویزهای بزرگ فلزی که در نیم طبقه دوم کلیسا بود برام توضیح داد که آنها در واقع سیم های پیانو بزرگ وسط کلیسا هستند و با نواختن پیانو به حرکت در می یاند و این علت صدای عظیم پیانو در کلیساست.

http://s2.picofile.com/file/7894727311/IMGP8652.jpg

در بیرون کلیسا چشم انداز زیبایی از شهر با پس زمینه دریا به چشم می خورد.

http://s4.picofile.com/file/7894723010/DSC03790.jpg

با خروج از کلیسا به سمت دیگر شهر حرکت کردیم در طول مسیر فروشگاهای زیادی باز بودند که بعضی هاشون تابلوهای حراج هم داشتند. راستش مفهوم واقعی حراج را من تو سوئیس فهمیدم. چند روز قبل در فریبورگ از کنار فروشگاه بزرگی عبور کردم که بیرونش رو برخی لباس ها عدد ۱ ، ۲ و ۳ فرانک رو زده بود. تصورش رو کنید کت مخمل زنانه فقط ۳ فرانک. اولش باورم نشد و فکر کردم که مثل تاناکورای خودمونه و احتمالا دست دوم هستش. البته خلوتی فروشگاه هم مزید علت شد.. اما نهایتا با چرخی در فروشگاه متوجه شدم که نه انگار واقعا حراج هستش. انگار لباس هایی که فصلشون تموم شد رو فقط برای خالی کردن انبار عرضه می کنند. البته برخی جنس ها گرونتر بود . فرضا کاپشن حدود ۵۰ فرانک بود و کت تک زیبای مردونه نیز حدود ۴۵ فرانک اما بعید می دونم اون کت تک رو تو ایران بشه کمتر از ۳۰۰ هزارتومان گیر آورد. قصد داشتم چند تیکه لباس بخرم اما اولا ساکم جا نداشت ( چون می خواستم با قطار ایتالیا هم برم) و از طرف دیگه روزهای بعد وقتی مجددا به اونجا سر زدم اکثر جنس ها فروش رفته بود و فقط تک سایزهای خیلی بزرگ یا خیلی کوچیک مونده بود. خلاصه بعدا خیلی پشیمون شدم که چرا بیشتر خرید نکردم. البته تو اروپا حراج خیلی معموله و بهتره آدم تو خرید عجله نکنه. فرضا در حالیکه من شکلات کوچیک سوئیسی رو تو سوپرمارکت میگروس به قیمت ۱۰ فرانک خریدم. تونستم در فروشگاه کارخانه کوچک شکلات سازی یک جعبه ۱۶ بسته ای (هربسته ۴ عدد داشت) شکلات تخم مرغی رو تنها به قیمت ۱۲ فرانک بخرم!

http://s4.picofile.com/file/7894733652/IMGP8690.jpg

حوالی ظهر بود که با مترو به سمت دریاچه لوزان حرکت کردیم. متروش خیلی کوچیکه و فقط یک خط با ۶ یا ۷ ایستگاه داره که به سمت دریا میره. در کنار دریاچه زیبا ابتدا با میدانی که با نماد زیبایی از فلز ساخته شده بود مواجه شدیم. سپس در امتداد ساحل پیش رفتیم. سواحل فرانسه نسبتا واضح نمایان بود و حتی این امکان وجود داشت که با کشتی به فرانسه برویم. اما خوب ما نه پاسپورت همراه داشتیم و نه وقتش را، پس ترجیح دادیم ساعتی در کنار همان دریاچه زیبا تفریح کنیم. آنطور که شنیدیم بخش زیادی از سواحل دریاچه ژنو و لوزان به ویلاهای شیکی اختصاص دارد که مالکانشان هم به خصوص در ژنو عرب هستند. کوفتشون بشه این عربها که همه چیزهای خوب به خودشون اختصاص دادند!

http://s2.picofile.com/file/7894724622/DSC03803.jpg

http://s1.picofile.com/file/7894737739/IMGP8718.jpg

کنار دریاچه لوزان جای خیلی با صفایی است. هوای مطبوع و چشم انداز آبی دریا و ساحل سرسبز غیر قابل وصفه. من هم از ایران بسته ای میوه خشک برده بودم که مورد استقبال الکس و جانسو واقع شد و خیلی خوششون اومد. عصر چون باید در مراسم پایانی برناممون در فریبورگ شرکت می کردیم کمی زودتر برگشتیم.

http://s1.picofile.com/file/7894721070/DSC03780.jpg

در فریبورگ چون آخرین روزهای اقامتم رو در سوئیس می گذروندم، تصمیم گرفتم که فرانک های باقیمانده رو تبدیل به یورو کنم. این شد که پس از آنکه صرافی پیدا نکردم، با کمک دفتر توریستی، برای چنج پول به بانک نزدیک ایستگاه قطار رفتم. در ابتدای ورود خانم نسبتا مسنی به سمتم آمد و با احترام پرسید چه امری دارید؟ سپس برایم از دستگاه شماره گرفت و بلافاصله به سمت باجه ای رفتم که شماره اش روی برگه ام نوشته شده بود. جوان مودب پش بادجه با احترام پرسید که مایلید ترکیب اسکناس های یورو چطوری باشد؟ و بعد هم در کیف جیبی زیبای پلاستیکی، یورو ها را به من تحویل داد.

غروب برای میهمانی دعوت شده بودیم که خواسته بودند هرکس لباس محلی کشورش را بپوشد. راستش من لباس محلی نداشتم که بپوشم و به مانند من ۳ یا ۴ نفری هم بودند که لباس محلی نپوشیدند. اما سالن میهمانی که در رستوران سنتی هتلی قدیمی و لوکس در منطقه شهر قدیم قرار داشته بالباس های بسیار زیبایی که دوستان پوشیده بودند مزین شد. آنقدر مراسم زیبا و خاطره انگیز بود که به یاد ندارم در طول عمرم مشابه آن را تجربه کرده باشم. بچه ها کنار هم عکس های یادگاری می گرفتند و از آخرین ساعت های باهم بودند لذت می بردند. شام هم به شکلی کاملا رسمی و در ۳ یا ۴ مرحله، به صورت پیش غذا، غذای اصلی، دسر و .. سرو شد.  در پایان نیز با پیشنهاد بچه ها، هریک از آنها با تشویق دیگری آوازی محلی از کشورش می خواند و فضایی بسیار صمیمی و فراموش نشدنی ایجاد شده بود که وصف آن خیلی دشوار است.

نوشته شده توسط شیما و علی در ۹:۵۰ ق.ظ

همچنین ببینید

نراق

نراق نراق را دوست دارم.به خاطر کوچه های باریک کاهگلیش.به خاطر سنگ فرشهای قدیمیش.به خاطر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ایمیل خود را وارد کنید تا مطالب را برای شما به صورت رایگان ارسال کنیم