خانه / سفرنامه / سفرنامه خارجی / سفرنامه کشور های امریکایی / سفرنامه پرو / سفر به آمریکای جنوبی – پرو – دریاچه تیتیکاکا Titicaca

سفر به آمریکای جنوبی – پرو – دریاچه تیتیکاکا Titicaca

سفر به آمریکای جنوبی – پرو – دریاچه تیتیکاکا Titicaca

به نظرم بازدید از ماچوپیچو نقطه اوج سفرمون بود. ولی هنوز چیزهایی باقی مونده بود که ندیده بودیم. به خیال خودم این چیزها نباید از ماچوپیچو جذاب تر باشند. آینده نشون داد که سخت در اشتباه بودم. ما حرکتمون رو به سمت مرز بولیوی ادامه دادیم. برای رسیدن به این کشور باید از یک دریاچه بزرگ که بین بولیوی و پرو مشترکه عبور می کردیم. دریاچه ای به نام تیتیکاکا Titicaca که مرتفع ترین دریاچه قابل کشتی رانی جهانه و بزرگترین دریاچه آمریکای جنوبی به شمار میاد. این دریاچه برای اینکاها نقطه محترمیه. طبق افسانه ها، این دریاچه زادگاه خورشید و همین طور پدر و مادر همه اینکاها (مانکو کاپاک Manco Capac و ماما اوکلو Mama Ocllo) هستش.

خوب گفتیم تا اینجا که اومدیم فقط از روی دریاچه رد نشیم. بد نیست یکی دو روزی رو هم اینجا اتراق کنیم. بهترین نقطه برای اقامت و گرفتن یه تور محلی برای گشت زدن روی دریاچه، شهر بندری پونو Puno بودش.

موقعیت جغرافیایی شهر پونو و دریاچه. محلی ها میگن شکل این دریاچه شبیه یک پوما هستش برای همین تیتیکاکا یعنی “سنگ پوما” هر چند این حرف دری وری به نظر می رسه چون چند صد سال پیش از کجا می دونستند که این دریاچه از بالا چه ریختیه! (نقشه گرفته شده از سایت ویکیپدیا)

تقریبا نزدیک ده شب بود که خسته و کوفته از اتوبوس پیاده شدیم. روی GPS مکان هاستل رو مشخص کرده بودم و آدرسش رو هم توی دفترچه ام نوشته بودم. نمی دونم مشکل از موبایل من بود یا همه GPS ها در ارتفاع بالا درست کار نمی کنند. فلش نشانگر مکان مثل خود ما گیج میزد و همش دور خودش می چرخید. هیپنوتیزم خلاصه با هر جون کندنی بود مسیر رو پیدا کردیم. مسیر هاستل به شدت سربالایی بود و حمل کوله های تقریبا سنگین و ارتفاع بالای منطقه پیاده روی رو سخت کرده بود طوری که حرف زدن هم راحت نبود. خیلی خلوت بود. سگ تو خیابون پر نمیزد! بالاخره آمریکای جنوبی بود و شب تو خیابون بودن خیلی حس خوبی به آدم نمیده. حدس می زدیم که دور و بر هاستل هستیم ولی هیچ نشونه ای پیدا نمی کردیم. بالاخره یه کافی نت تو اون منطقه پیدا کردیم که باز بود. یه دختر خانمی اونجا بود که کمکمون کرد و به شماره هاستل که من بهش دادم زنگ زد و ما رو تا اونجا راهنمایی کرد.

هاستل کاملا جدید بود. هنوز ساختمون سنگ نما نداشت و هیچ تابلویی روی اون نصب نشده بود. دختر جوونی که مسئول هاستل بود با خوشرویی تمام ما رو به داخل دعوت کرد و از اینکه پیدا کردن اونجا انقدر سخت بوده عذر خواهی کرد. سرخپوست بودن از سر و پاش می بارید! زیبا نبود ولی چهره بانمکی داشت. فکر کنم جاذبه مردونه من روش تاثیر گذاشته بود!  خیال باطل

قبل از خوابیدن، با مسئول هاستل یه تور محلی رو برای گردش روی دریاچه انتخاب کردیم. قرار شد صبح زود یک مینی بوس بیاد دنبالمون. تورمون شامل بازدید از دو جزیره در داخل دریاچه و ناهار می شد. بهمون تخفیف هم داد. امان از دست این جذابیت! از خود راضی

ارتفاع شهر خیلی زیاد بود یه چیزی حدود ۳۸۰۰ متر یعنی تقریبا فقط ۱۰۰ متر کمتر از قله توچال! واسه همین شبهاش خیلی سرد می شد. توی اتاق ۸ تخته خوابه ما، به غیر از من و سیامک هیچ کسی نبود. برعکس هاستلهای دیگه که پتوی نازک یا ملافه دارند، اینجا از لحافهای کلفت در حد لحاف کرسی استفاده می شد. انقدر خسته و یخیده بودم که با لباس رفتم زیر لحاف و خوابیدم. نصف شب انقدر سردم شد که یه لحاف دیگه هم انداختم روم!

صبح زود بیدار شدم و تصمیم گرفتم یه دوش بگیرم. حالا هر چی آب رو باز میذاشتم مگه گرم می شد! از طرفی حس خوبی نداشتم که آب هدر بره. گفتم بی خیال با آب سرد دوش می گیرم. فقط سه ثانیه زیر آب دووم آوردم. استخونهام داشت ترک می خورد. مجبور شدم یه ربعی صبر کنم تا آب یه کم گرم بشه بلکه از ویبره در بیام!

لحظاتی پس از ترک اسکله کوچک شهر. ماشین لایروبی زنگ زده ای رو توی عکس می بینید.

بعد از چند دقیقه رسیدیم به اسکله مسافری کوچیک شهر. قایق مسافربری متوسطی منتظر مسافرهای تور بود. تقریبا سر وقت راه افتاد. لیدر تور – اسوالدو Osvaldo – هم به زبان اسپانیایی و هم به انگلیسی مسلط بود و همه چیز رو به دو زبون توضیح می داد. هوا کاملا تمیز و عاری از هر نوع آلودگی بود. این موضوع و ارتفاع زیاد منطقه، نوید یک آفتاب سوختگی وحشتناک رو می داد چون تو ارتفاع بالا به دلیل رقیق تر بودن اتمسفر، تاثیر اشعه ماورا بنفش خیلی بیشتره. خدا رو شکر هوا نیمه ابری بود.

کاملا معلوم بود که نزدیک اسکله عمق آب خیلی کمه. کلی نی از آب بیرون زده بود. مسافرها که اولش توی کابین و روی صندلی هاشون نشسته بودند، حالا به محیط عادت کرده بودن و کم کم می اومدن بیرون و روی سقف کابین می نشستند. دو سه تا دختر و پسر اسپانیایی خوش ذوق هم بودن که گیتار آورده بودن و ترانه می خوندند. چه هوای پاکی داشت. اکسیژن تا بیخ روده های آدم نفوذ می کرد!

خیلی طول نکشید که به مقصد اولمون رسیدیم. مجموعه جزایر مصنوعی که به دست انسان ساخته شده بودند. به اینجا می گفتند جزایر اوروس یا به اسپانیولی Islas de los Uros یعنی جزایر اوروها. در واقع این جزیره ها تشکیل یه روستای شناور رو میدن. هر خانواده برای خودش یه جزیره شناور کوچیک ساخته و خونه خودش رو روی اون بنا کرده بود.

اوسوالدو می گفت: اینها مردمی قدیمی هستند که قبل از ورود اینکاها به پرو تو این سرزمین زندگی می کردند. اینکاها که حمله کردند، این مردم از ترس جونشون به داخل دریاچه پناه بردند. با استفاده از ریشه های متراکم نی های کنار دریاچه که یه ماده اسفنجی شناور هستش، برای خودشون جزیره ساختن. این ماده اسفنجی رو به صورت مکعب های بزرگ می بریدند و بعد از حمل به محل، با استفاده از طناب و میخ به هم وصل می کردند و اینجوری یه جزیره شناور مصنوعی درست می شد. بعدش جزیره رو با یه لنگر به کف دریاچه متصل می کردند تا آب اونها رو نبره. کف جزیره رو با نی می پوشوندند و چون نی ها می پوسند مجبورند هر سال یا هر دو سال یه بار یه سری نی جدید روی اونها بریزند. تمام خونه و امکانات اونها هم با همین نی ها ساخته شده.

گیت بلیط فروشی روستا!

این مردم هنوز به سنتهای خودشون پایبند هستند و لباسهای محلی می پوشند. مثل بقیه اینکاها یه دونه موی سفید هم توی سرشون نیست. هنوز قایقهای محلی زیبایی از نی می سازند که بیشتر برای جابجا کردن توریست ها کاربرد داره وگرنه خودشون ترجیح میدن از قایق های موتوری استفاده کنند.

این روش زندگی کردن اونها قطعا مورد تایید دولت هم هست چون توریست ها رو به خودش جذب می کنه. حتی به همشون به رایگان لامپ و پنل های خورشیدی دادن تا از نعمت برق هم برخوردار بشن. زمان حکومت آلبرتو فوجی موری رئیس جمهور دیکتاتور دو رگه پرویی – ژاپنی، به این مردم زمین داده شد و مجبورشون کردند که دریاچه رو ترک کنند ولی بعد از سقوط حکومتش دوباره این مردم به اینجا برگشتند.

جزیره کدخدای روستا

نفر سمت راست کدخدای روستاست. دو تا بلوک کوچیک از ریشه های اسفنجی نی رو آورده و داره نشون میده که چطور باهاش جزیره می سازند. کدخدا اسپانیولی بلد نبود و اوسوالدو – نفر سمت چپ – حرفهاش رو به دو زبون اسپانیولی و انگلیسی ترجمه می کرد.

آشپزخونه و ظرفهای سفالین مورد استفاده در اون

کدخدا آدم سرزنده ای بود. تو نگاهش خبری از استرس نبود تازه چند تا هم زن داشت. کلا معلوم بود خوش به حالشه. گیاه نی غیر از مصرف خونه سازی برای این مردم کاربرد خوراکی هم داره. انتهای نرم ساقه نی رو پوست می کنند و مثل موز ازش استفاده می کنند. البته اوسوالدو می گفت شما نخورید چون معده شماها رو به هم می ریزه. من خوردم هیچی هم نشد!

یکی از زنهای کدخدا

خیلی گشنه ام بود. کلا یه دونه موز تو جیبم بود. همین که خواستم بخورمش دیدم این کوچولو داره نگاهم می کنه. موز رو دادم بهش. فکر کنم بهترین روز زندگیش بود. با خوشحالی دور جزیره می دوید و به همه زنها موز رو نشون می داد.

کدخدا تو جزیره اش یه دکل دیده بانی گذاشته بود. از اون بالا می شد همه روستا رو دید. تو این عکس قایق سنتی اونها رو هم میشه دید.

واسه اینکه برای بقیه خانواده ها مزاحمتی ایجاد نشه، فقط جزیره کدخدا قابل بازدید بود. یه گشت کوتاهی هم با قایق محلی ها زدیم و عازم مقصد بعدی شدیم. هر چی پیشتر می رفتیم رنگ دریاچه آبی تر می شد و این نشون می داد که عمق در حال افزایشه. در واقع ما از خلیج محلی خارج شده بودیم و وارد بدنه اصلی دریاچه شده بودیم. داشتیم به سمت یه جزیره دیگه می رفتیم به نام تاکیله Taquile . این یکی یه جزیره طبیعی بود که در فاصله نسبتا زیادی از ساحل قرار گرفته بود. فکر کنم حدود ۲ ساعتی طول کشید تا به اونجا برسیم. تو نقشه ای که تو اول پست گذاشتم می تونید این جزیره رو پیدا کنید.

جزیره در واقع تپه بلندی بود که از آب بیرون زده بود. ساحلی صخره ای داشت. کاملا سرسبز و پوشیده از علف و بعضی جاها هم بوته گل. آب کنار جزیره نسبتا زلال بود. از قایق که پیاده شدیم مسیر سنگفرش شده ای رو طی کردیم و به پای تپه ای رسیدیم که باید از اون بالا می رفتیم. بالای تپه غذا و دهکده ای کوچیک در انتظارمون بود. این بازدید یکی از بهترین گشت های این سفر بود. هم از دیدن منظره زیبای دریاچه و طبیعت جزیره لذت بردیم و هم اوسوالدو توضیحات مفصلی در مورد رسوم و عادات لباس پوشیدن این مردم به ما داد. از اونجا که این مردم کمتر با دنیای بیرون در ارتباط بودند، رسوم خودشون رو بهتر حفظ کردند. رسومی که در بقیه اینکاها هم کم یا زیاد دیده می شد. حالا می تونستم تصاویر توی ذهنم رو مرور کنم و بفهمم مثلا چرا کدخدا همچین کلاهی رو سرش گذاشته بود.

ساحل صخره ای جزیره تاکیله

اسکله جزیره

دروازه ورودی جزیره. این نوع دروازه طاقی با اون سه آدمکی که به راه خیره شده اند در خیلی از جاهای جزیره به چشم می خورد. اگه اشتباه نکنم این آدمکها نمادی از خوش آمد گویی به مهمانها بودن.

هوای نیمه ابری باعث می شد هم هوا خنک تر باشه و هم بهتر بشه دریاچه رو دید. هر چی از تپه بالاتر می رفتیم منظره دریاچه پشت سرمون زیباتر می شد. در این جزیره هیچ ماشینی وجود نداشت و حمل و نقل کالاها یا بر پشت مردان انجام می شد یا الاغها.

خسته نبودم ولی بیشترین چیزی که اذیتم می کرد گرسنگی بود که خوشبختانه به محض رسیدن به بالای تپه مشکل حل شد. ناهار منتظرمون بود. یه سوپ محلی و پشت سرش چلو ماهی. ماهی سرو شده از ماهی های بومی خود دریاچه بود که از کانادا وارد می کردند!!!! قهر جهان سوم، جهان سومه هر جای دنیا که بری همینطوریه. همیشه کشورهای پیشرفته قدر داشته های جهان سومی ها رو بیشتر می دونند. یا ماهیه واقعا خوشمزه بود یا من خیلی گرسنه ام بود. نمی دونم ولی فکر کنم پنج دقیقه نشد که تمومش کردم.

درست پشت سرمون یه خونه روستایی بود. دم در چند تا خانم محلی نشسته بودند که چادر سیاه سرشون کرده بودند و به ما نگاه می کردند. بله چادر سیاه! زنان این جزیره چادر سر می کردند درست مثل برخی از زنان ایرانی.

مختصری در مورد آداب و رسوم و پوشش مردم جزیره:

بی تعارف اگه حوصله اش رو ندارید می تونید این قسمت رو نخونید! اینها اطلاعاتیه که اوسوالدو بعد از ناهار در اختیارمون گذاشت. برای من انقدر جالب بود که همون شب تو دفترچه ام نوشتم تا فراموش نکنمش.

این مردم دیگه به دین نیاکانشون نیستند و همگی مسیحی کاتولیک هستند ولی هنوز خدایان محلی محترم شمرده میشن. چیزی که بیشتر از همه توریست ها رو به اینجا می کشونه، نحوه پوشش مردان و زنان این جزیره است. ۶ تا عکس کوچیک این پایین گذاشتم. یه نگاهی بهشون بندازید.

نمونه ای از پوشش های مردم جزیره

شماره ۱، ۲ و ۶: سه نمونه کلاه توی این عکس ها می بینید. کلاه توی فرهنگ این مردم نقش مهمی رو بازی می کنه و هر کلاه مفهوم خاصی داره. اینطور نیست هر کی هر کلاهی که حال کرد بذاره سرش. هیچ کدام از این کلاه ها بافتنی نیست بلکه با سوزن دوخته شدند. مردان از ۶ سالگی یاد می گیرند که کلاه بدوزند و تا آخر عمر این دوزندگی ادامه داره. کلاه قرمز و آبی (شماره ۱) مخصوص مردان متاهل، کلاه زیریش (شماره ۲) مخصوص پسران مجرد و کلاهی که در پایین سمت راست (شماره ۶) می بینید برای کدخداها و بزرگان منطقه است. همین کلاه سر کدخدای جزیره اوروس هم بود. یه جورایی این کلاه، میزان عرضه یه مرد رو هم نشون میده. موقعی که پسر میره خواستگاری، بابای دختر کلاه رو از پسر میگیره و روش آب می ریزه. اگه آب از اون ور کلاه چکه کرد، همونجا پسر مردود میشه چون بی عرضه به حساب میاد!

شماره ۴: بالا سمت راست یه چادر سیاه می بینید که چهار تا منگوله اطرافش داره. زنان و دختران همشون چادر سیاه سر می کنند هم به خاطر اینکه از آفتاب تند در امان باشند هم از چشم های ناپاک! تا وقتی که یه دختر دوشیزه است جلوی چادر رو می بنده تا کسی بدنش رو نبینه ولی بعد از ازدواج جلوی چادر بازه و گاهی به پشتشون می بندند.

شماره ۵: اون کیف رنگی که روش چند تا برگ هست مخصوص مردان متاهله. این کیف رو زناشون براشون می دوزند و اون برگی رو هم که می بینید نوعی برگ مخدره به نام کوکا. همیشه توی این کیف برگ کوکا هست. مردان وقتی به هم می رسند از سلام علیک و دست و روبوسی خبری نیست بلکه به عنوان احوال پرسی یه کم برگ از کیف خودشون برمی دارند و تو کیف دوستشون می ریزند. پس اگه مردی متاهلی کیف نداشته باشه، دوستی هم نداره چون نمی تونه سلام و احوال پرسی کنه! قدیم ترها چاپارهای امپراطوری اینکا هم از این کیفهای پر از برگ کوکا داشتند و مدام از اون می جویدند تا برن فضا! بعد مسیری رو که معمولا چند روزه طی می کردند و چند ساعته میرفتند! این چیزیه که اوسوالدو می گفت. با عرض شرمندگی از آبودانی های عزیز عینک

شماره۳: یه کمربند خیلی محکمه. همونطور که گفتم توی این جزیره ماشین نیست و گاهی آقایان نقش الاغ رو بازی می کنند! خوب این مورد به کمر فشار زیادی میاره. اگه دقت کرده باشید اونهایی که بدنسازی سنگین کار می کنند یا وزنه بردارند، موقع بلند کردن وزنه، کمربند چرمی محکمی رو به دور کمرشون می بندند. این کمربند سیاه و سفید هم همون کار رو می کنه. منتها به جای اینکه چرمی باشه از موی عیال محترمه اون آقا تهیه شده. دختران از بدو تولد تا روز ازدواج موهاشون رو کوتاه نمی کنند. روز ازدواج مو رو می برند و با اون این کمربند رو تهیه می کنند و به عنوان هدیه به شوهرشون میدن. بعد دیگه تا آخر عمر موهاشون رو کوتاه نمی کنند. این کمربند بسیار محکم در کنار کیف کوکا و کلاه قرمز علامت متاهل بودن یه مرده.

پرو

الان خیلی راحت می تونید این بنده خدا رو تحلیل کنید که چی کاره است!

خیلی کوچیک تر از اونی هستند که بخوان اصول چادر سر کردن رو رعایت کنند. متاسفانه این جزیره هنوز گشت ارشاد نداره!

روابط دختر و پسر:  رابطه دختر و پسر توی تاکیله به اون شکلی که الان تو جوامع پیشرفته وجود داره و همه دوست دختر یا دوست پسر دارن، نیست. به طور سنتی اصلا حق ندارن با هم حرف بزنند. ولی خوب این سنت ها دیگه قدیمی شده و نمی تونه جلوی کنجکاوی جوونها رو بگیره. از اونجا که توی جمع نمی تونند ارتباط برقرار کنند، پسرها آینه کوچیکی تو دستشون دارن و با اون به دختر مورد نظر علامت میدن. اگه دختر هم جوابش مثبت باشه یکی از گوشه های چادرش رو می گیره تو دستش و منگوله اش رو می چرخونه و میره به سمتی که “درختان حماسی پیداست” و پشت درختان هم فقط تیتیکاکا و خدا شاهد اونهاست قلب 

ازدواج: پسر به خونه دختر میره و اون رو از پدرش خواستگاری می کنه. اگه همه موافق باشند، دختر و پسر به مدت ۹ ماه توی یه خونه مستقل با هم زندگی می کنند بدون اینکه زن و شوهر باشند. نمی دونم آیا اجازه دارن رابطه فیزیکی برقرار کنند یا نه. البته اونهایی که تجربه “پشت درختان حماسی” رو دارند منتظر مجوز نمی مونند! توی این مدت، همدیگه رو محک می زنند. اگه راضی باشند پس از اتمام دوره نه ماهه مراسم ازدواج رو برگزار می کنند. اگه مشکلی هم داشته باشند که از هم جدا میشن. فکر می کنم این روش خیلی متمدنانه است. من خیلی این روش رو می پسندم حیف که مامانم مخالفه!  شیطان

سرخپوستی ترین صورتی که تو تمام طول سفرم دیدم. بینی بزرگ عقابی و صورت کشیده نشون میده این مرد یه سرخپوست اصیله

پرو

بعد از پایان حرفهای اسوالدو، کم کم به سمت پایین تپه راه افتادیم. توی راه با بومی ها که بیشتر دست فروشی می کردند هم برخورد داشتیم. کاملا مشخص بود که مردم فقیری هستند. بیشتر از این هم انتظار نداشتم. برگشتیم به قایق و در تمام طول مسیر منظره هایی که دیده و حرفهایی رو که شنیده بودم مرور می کردم. به دوستانی که علاقه دارند جهانگردی کنند و با فرهنگ های بومی هم آشنا بشن توصیه می کنم حتما به زبان انگلیسی آشنایی پیدا کنند. همین آشنایی باعث شد اطلاعات خوبی از اوسوالدو به دست بیارم وگرنه این کلاه ها و کمربندها برای من هیچ مفهومی نداشتند.

توی یه جزیره کوچیک تو قلب یه دریاچه پرت، یه سری مردم بودند که هنوز فرهنگ اصیل پرویی رو زنده نگه داشته بودند. خدا رو شکر که پرویی ها انقدر ثروتمند نیستند تا تو این جزیره ساخت و ساز کنند و آخرین بازمانده فرهنگشون رو زیر بتن و فولاد دفن کنند. اینجا پایان سفرمون به کشور زیبای پرو بود. باید شب رو خوب استراحت می کردیم تا فردا به سمت بولیوی حرکت کنیم. من حس می کردم که پرو نقطه اوج هیجان سفر باشه و بولیوی خیلی بی سر و صدا طی بشه. ولیکن زرشک!

نویسنده نادر

منبع : وبلاگ فرسنگ

کلمات کلیدی:پرو ,سفربه پرو ,سفرنامه پرو ,کشور پرو ,زندگی در پرو

همچنین ببینید

سفر به آمریکای جنوبی – پرو – مقدمات سفر

سفر به آمریکای جنوبی – پرو – مقدمات سفر یکی از عموهام یه کتابخونه زوار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *