خانه / ایرانگردی / جاذبه های گردشگری تهران / یک آرزو ، یک سفر، یک کوه

یک آرزو ، یک سفر، یک کوه

همیشه می‌گفتم: “بد است کسی اسمش آرش باشد و به زیارت دماوند نرفته باشد”. حالا دیگر این جمله را نمی‌گویم.

آخرین مرتبه‌ای که کوه پیمایی کردم، ۲۲ سال پیش بود. آن موقع هم فقط تا “کلک چال” رفتم.

همان وقت‌ها زانوی راستم هنگام ورزش آسیب دید و مجبور شدم آن را سه مرتبه به تیغ جراحی بسپارم. این اتفاق و تصادف رانندگی که منجر به یک عمل جراحی بر روی کف دست راستم شد، با هم کاری کردند که فاتحه ورزش کردن به صورت جدی را بخوانم.

این است که برای مدت‌ها اصلا ورزش نکردم و بعدش هم تا امروز فقط گاه‌گاهی به یک نرمش ساده اکتفا کردم.

با این وجود، سال قبل آرزو داشتم به مناسبت ۴۰ سالگی‌ام همنشین دماوند شوم، که نشد. آرزویم هرچند کمرنگ شد، از بین نرفت.

اما روزهای میانی (۱۴-۱۵-۱۶) ماه میانی تابستان ۱۳۹۴ را احتمالا فراموش نکنم.

چندی قبل، از طرف دوستان عزیزم تصمیم گرفته شد که به بهانه رونمایی از کمپین “دعوت از راهنمایان گردشگری دنیا برای سفر به ایران همزمان با کنوانسیون ۲۰۱۷” قله دماوند توسط راهنمایان گردشگری ایرانی (از استان‌های مختلف) صعود شود.

من هم گفتم، “هستم”. حالا که می‌نویسم ثابت کردم که “بودم”.

بدون هیچ تمرینی، با خستگی‌های ناشی از فشار کار، با کمترین امکانات ورزشی کوهنوردی، بدون هیچ تغذیه یا اطلاعات ویژه کوهنوردی همراه دوستان شدم، و شدم و شد.

اما باید سپاسگزار باشم از:

۱- “سعید ایوبی” که هم پیشنهاد صعود را مطرح کرد و هم وقتی در میانه راه به خاطر خستگی از صعود ناامید شدم، پا به پایم آمد تا صعود کنم.

۲- “پرویز شجاعی پارسا” که سرپرستی برنامه را به عهده گرفت و مدیریت کرد. پرویز تا امروز باعث شده دو تا از آرزوهایم محقق شود.

۳- “نعیم آجیل‌فروشان” که با “کوادکوپتر” به جمع ما پیوست و صحنه‌ها و عکس‌های خوبی برایمان گرفت. به زودی فیلم و کلیپ زیبایی از این صعود را نمایش خواهیم داد. و فکر کنم برای اولین مرتبه است که کسی با کوادکوپتر از دماوند و صعود به این قله، عکس و فیلم هوایی تهیه کرده باشد.

۴- همگی هم‌نوردان گرامی که از الف: استان‌های مختلف با هزینه شخصی به ما پیوستند، ب: وسایل کوهنوردی به من قرض دادند، نوشیدنی و خوردنی برایم تامین کردند و واقعا تشویق کردند.

۵- همه دوستان عزیزی که می‌دانستند، دماوند آرزویم است و با این‌که همنورد نبودند، همدل بودند. سپاسگزارم از امیدها، نگرانی‌ها و خوشحالی‌ این همراهان که کم‌یاب‌ترین و اصیل‌ترین داشته‌هایم در زندگانی هستند.

گودی قله دماوند

این عکس را پس از صعود، و در قرارگاه فدراسیون کوهنوردی پلور گرفتم. شعار کمپین، لوگوی کنوانسیون، لوگوی WFTGA و لوگوی IFTGA در این بنر مشخص است.

…………………………………………………………………………………

شما را دعوت می‌کنم به خواندن پیام “بهنام کبیری”، عضو انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان تهران

از نگاه شخصی که به ۲۰۰ متری قله رسید ولی از صعود بازماند…

سلام بر دوستان عزیزم

گاهی این چنین می‌شود، یعنی آن چیزی که در ذهن داری رخ نمی‌دهد. ولی باید جور دیگری به قضیه نگاه کرد. جوری که من روز صعود و روز پس از آن نگاه نکردم. ولی دیشب که به خانه رسیدم زاویه‌ی دیگری برایم روشن شد.

من از صعود نکردن بسیار ناراحت و درهم ریخته بودم، طوری که وقتی به بارگاه سوم رسیدم مستقیم به داخل چادر رفتم و چند ساعت بعد، تب و لرز شدید و ناراحتی فراوان داشتم. و روز بعد هم کج خلق و عبوس بودم.

دوستان مختلفی هم در این مواقع نقش دارند. دوستانی که انرژی مثبت فراوانی می‌دهند، مانند هادی و نعیم و ناصر و کیان و … که باعث شدند من تا آن ارتفاع دوام بیاورم و دوستانی که انرژی منفی زیادی دارند. البته این هم جزو زندگی‌ست و از هر دو طرف قضیه واقعا ممنونم چون به تجربه انسان چیزی می‌افزایند.

ولی دیشب اینگونه نگاه کردم.

ما یک تیم بودیم و این تیم برای موفقیتش تمام تلاش خود را بکار گرفته بود و موفق هم شد. و من هم عضو کوچکی از این تیم. می‌شود مانند یک تیم فوتبال به آن نگاه کرد. اگر چه من در بازی بودم و یک موقعیت مسلم گلزنی را از دست دادم، ولی تیم ما برنده از میدان خارج شد و دوستی‌های جدیدی هم شکل گرفت و همه خوشحال بودند پس چرا من به خاطر یک شکست انفرادی ناراحت باشم؟؟؟!!!

ناگهان این جمله به خاطرم آمد:

بکوش عظمت در نگاه تو باشد، نه در آنچه که به آن می‌نگری.

حیف که دیر متوجه شدم و قسمتی از لذات سفر را از دست دادم و خوش‌رو نبودم. از این بابت از همه دوستانم صمیمانه پوزش می‌طلبم.

از تمامی دوستان عزیزم مخصوصا “پرویز” عزیز سپاسگزارم و امیدوارم همگی در کنار هم به موفقیت‌های روزافزونی دست یابیم.

…………………………………………………………………………………

متن “سعید ایوبی” راهنمای گردشگری اهل استان آذربایجان غربی را بخوانید.

حلقه اتحاد راهنمایان گردشگری بر بام ایران

یک سال قبل تصمیم گرفته شد ولی در تاریخ ۱۵ مرداد ماه سال ۹۴ جامه عمل پوشانده شد. راهنمایان گردشگری عضو کانون انجمن‌های صنفی راهنمایان گردشگری کشور مهمان قله دماوند شدند.

حضور چشمگیر استان‌ها که همیشه حامی کانون هستند، ستودنی بود. راهنمایان گردشگری از استان‌های مرکزی، اردبیل، تهران، قزوین، قم، اصفهان، همدان، خوزستان، فارس، یزد، آذربایجان شرقی، البرز و گیلان آمده بودند که بر بام ایران قدم بزنند، آن‌ها هدفی بالاتر از صعود داشتند. همگی یک صدا فریاد زدند و دست در دست هم برای اجرای هرچه بهتر کنوانسیون راهنمایان گردشگری سال ۲۰۱۷ در ایران کمر همت بستند.

۳۴ هم‌نورد آمده بودند، ۲۴ نفر پای در قله گذاشتند. ۱۵ نفر برای اولین بار این صعود شیرین را تجربه کردند و عجیب‌تر این‌که ۳ نفر از صعود کننده‌ها کاملا آماتور بودند و اولین تجربه کوهنوردی‌شان را با دماوند شروع کردند، چه شروع زیبایی …

از بانوان کوهنورد نیز غافل نشویم، حضورشان مایه افتخار و نشان از همت والای گروه داشت. با حضور شش نفری‌شان، خاطره‌ای ماندگار با صعود سه نفرشان به قله دماوند ثبت شد.

هدف اصلی صعود، حمایت از کنوانسیون بین‌المللی راهنمایان گردشگری سال ۲۰۱۷ ایران بود. به همین منظور شعار و لوگوی کمپین با بنری به ابعاد ۱۰ متر * ۲ متر در ارتفاع ۵۶۷۱ متر به اهتزاز درآمد.

Iran; open arms, ancient charms

تصویربرداری هوایی توسط “نعیم آجیل فروشان” مدیر شرکت “رباتیک ناج” انجام شد، و این‌چنین تصویرهای ماندگار و پر از خاطرات شیرین این صعود به ثبت رسید.

سرپرست باتجربه گروه، آقای “پرویز شجاعی پارسا” که از راهنمایان کوهستان هستند مسوولیتی سنگین داشت که همچون گذشته سربلند و موفق ماموریت خود را به پایان رساند. صعود در کنار این عزیزان تجربه‌ای شیرین و پر از آموزش برای کمک سرپرست (نویسنده این چند سطر) به بار آورد.

این برنامه با هزینه شخصی شرکت کنندگان و بخشی نیز توسط اسپانسری شرکت “زورق” انجام گرفت. راهنمایان گردشگری قدردان این حمایت‌ها و همکاری‌ها هستند.

پایان دلچسب صعود استقبال گرم از کوهنوردان توسط انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان البرز در قرار گاه پلور بود. همکاران استان البرز به نمایندگی از تمامی انجمن‌های صنفی راهنمایان گردشگری، قدردان زحمات صعود کننده‌ها شدند.

سعید ایوبی ۹۴/۰۵/۱۶

…………………………………………………………………………………

شما را دعوت می‌کنم به خواندن متن زیبای سرکار خانم “نیلوفر رضابنده لو”

همچنین این متن را می‌توانید در وبلاگ ایشان با آدرس Vaslehpineh.persianblog.ir بخوانید.

اتوبوس که راه می افتد دلم کنده می شود. هنوز باورم نمی شود که راهی ام. که آن آرزوی دور اینقدر واقعی و واضح پیش رویم است. از میان همنوردانم تنها چند چهره برایم آشناست و باقی را نمی شناسم اما هوایی که همراهشان نفس می کشم سبک است و پرنشاط. آنقدر سبک که بغض و بهت سنگین چند روزه گم می شود زیر حجم خنده هاشان و آوازهاشان. بیشترشان راهنمای گردشگری اند و در چشمان تک به تک شان شوق صعود به دماوند پیداست. دلم را با همه ی واهمه هایش آرام می کنم و وعده اش می دهم به اتفاقی که آغوشش را لحظه به لحظه نزدیک تر و تنگ تر برایمان می گشاید.

حوالی نه صبح در قرارگاه فدراسیون کوهنوردی پلور تعدادی دیگر از دوستان همنورد به گروه ملحق می شوند و دقایقی بعد با دو سواری نیسان و یک پاترول که مخصوص شش خانم همنوردمان است راهی گوسفندسرا می شویم. مسیرمان جاده ای است خاکی و پر دست انداز اما هر بار نگاهمان می افتد به آن چشم انداز زیبا از دامنه های گسترده و قله ی باشکوه و ابرهای سفید بالای سرش، لبریز می شویم از حسی روشن و رها. حسی که جریانش دم به دم شتاب می گیرد در رگ های مان و ضربان قلب هامان را تندتر و مشتاق تر می کند.

سرپرست نگران نامساعد شدن هواست . کمی مانده به ظهر،در گوسفند سرا بارهای اضافه را بسته بندی می کنیم و تحویل می دهیم تا با قاطر برایمان حمل شان کنند و خودمان با کوله پشتی هایی سبک تر اولین قدم ها را برمی داریم به سوی بلندترین نقطه ی سرزمین مان. قله ای که به قدر پرچم برای مان عزیز است و لمس صخره هایش آرزویی شیرین است برای هر کوهنوردی.

ساعات ابتدایی راه، آسمان آرام است و هوا خنکای رخوتناکی دارد اما هر چه به سمت غروب می رویم ابرها جمعیت شان بیشتر می شود و سیاهی شان می چرخد لابلای آبی تیره آسمان و تگرگ می گیرد. ذوق زده از تماشای برف، بالا می رویم و پیش از تاریکی چادرهای مان را برپا می کنیم.

خسته ی راهیم و بیشترمان شب قبل استراحت کافی نداشته ایم اما سرپرست اعلام می کند که باید برای عادت کردن به هوا مسیری حدود دویست متر را صعود کنیم و مجدد به مقر چادرهایمان برگردیم. در نور محو هدلامپ ها راه می افتیم. حالا کمی بیشتر همراهان مان را شناخته ایم و صدای آوازهامان بلندتر است و خوشبختی عمیق تر از قبل می دود زیر پوست مان. هوا سرد است و ستاره ها از لابلای حجم ابرها هی سرک می کشند و نگاهمان می کنند. ماه بالای سرمان است و خدا همه جا…

برای شام تدارک سوپ ساده ای می بینم اما همان هم می ماسد توی ظرف. سرپرست ساعت حرکت به سمت قله را چهار و نیم صبح اعلام می کند و می گوید زودتر بخوابیم که برای بیدارباش مشکلی نداشته باشیم. من و خیلی های دیگر البته از سرما خواب به چشممان نمی رود و تا سه صبح گوش می کنیم به صدای پرسه زدن های باد لابلای چادرهای رنگ به رنگ مان و به همان اندازه که مشتاق تر می شویم برای صعود، بیمناکی مان هم بیشتر می شود.

صبحانه نخورده می ایستم توی صف همنوردانم. از سرما کلافه ام و حوصله ی شنیدن حرف های تکراری باد را هم ندارم. دلم می خواهد خورشید برگردد سر جایش. دلم می خواهد گرم باشم و تنم نلرزد و نترسم. راه می افتیم. مردی که سر قدم شده هم گروهی مان نیست و گاه تند می کند و گاه می ایستد و همین بی قاعدگی در تنظیم سرعت قدم ها، خیلی هامان را از نفس می اندازد. برای لحظه ای حس می کنم توان باز نگه داشتن چشمانم را ندارم. دوستانم آب در گلویم می ریزند و خرما به دهانم می گذارند اما حتی توان نوشیدن آب را هم ندارم. تا حالم کمی بهتر شود دقایقی تلخ و طولانی می گذرد. اندوه نرفتن و نرسیدن می خواهد بدود توی جانم اما مجالش نمی دهم. می ایستم و برای اولین بار در برابر فرمان سرپرست که می گوید باید برگردم، عصیان می کنم. نهیب می زنم به پاهایم. یادشان می آورم قرارمان را. قله را نشان شان می دهم و رویاهای مان را و یادشان می آورم که باید محکم باشند و مطمین. راه می افتیم و کمی بعد آفتاب می رسد و نور می تاباند به چشمانم.

هنوز چهار صد متر ارتفاع گرفته ایم و تازه ابتدای راه سختمان است که مریم می شود سرقدم و آهسته و پیوسته بالا می رویم. سعید که مسولیت کمک سرپرستی برنامه با اوست گاه تشویق مان می کند و گاه فریاد می زند که تمرکزمان روی سرعت گام ها باشد و منظم و عمیق نفس بکشیم. من لبریزم از اراده و علیرغم ضعف شدیدی که دارم پا به پای دوستانم حرکت می کنم. بعد از هر یک ساعت صعود، چند دقیقه ای استراحت می کنیم و آبی می نوشیم و دوباره راه میزبان می شود و ما میهمانانی خسته اما پر از عشق و اشتیاق رسیدن.

از نیمه ی راه به بعد دوباره حالم دگرگون می شود. در ارتفاع نزدیک به پنج هزار، ناباورانه متوجه می شوم که هورمون هایم طغیان کرده اند و پیش از موعد همیشگی، دیوانگی شان را از سر گرفته اند. گریه ام می گیرد. انگار همه چیز دست به دست هم داده تا من از رفتن بمانم. هنوز راه زیادی مانده و من بی رمق تر از آن به نظر می رسم که بتوانم دشواری راه را تحمل کنم. با حسرت چشم می دوزم به آسمان. به یال های ملایم و هموار و مهربان. دلم فشرده می شود از تصور برگشتن و قلبم سنگین می شود. سعی می کنم به قاعده ی یک بزرگسال با خودم کنار بیایم و راضی شوم به برگشتن اما نعیم نمی گذارد. آنقدر کلمه هایش قاطع و با اطمینان اند و آنقدر یقین به رسیدن در حرف هایش هست که بلندم می کند. راه می افتم و هر بار درد می خواهد بدود میان زانوانم، لبخند می زنم که ابروهایم گره نخورند و دماوند زیبا دلش نگیرد از دردی که دارم برای دیدنش تحمل می کنم.

از آبشار یخی به بعد هم هوا سردتر می شود و هم بخار گوگردی متراکم تر. تعدادی از دوستان به خاطر سردرد و تهوع ناشی از تنفس گوگرد و ارتفاع زدگی از ادامه ی راه باز می مانند و آنها که می مانند هم بیشترشان خسته و کم توان شده اند. هنوز پانصد متر دیگر باقی مانده و کار سخت تر شده اما گروه مصمم و باانگیزه ادامه می دهد. پنجاه متر آخر دیگر هیچ رمقی به پاهایم نمانده. سرپرست قوت قلبم می دهد و تشویقم می کند و قدم به قدم همراهی ام می کند تا لحظه ای که می رسیم و اشک ها می رسند و تصویرها مغشوش و محو می شوند. دراز می کشم روی سنگ ریزه های سبز و چشمانم را می بندم. بچه ها در تدارک باز کردن پارچه نوشته ی بزرگی هستند که برای عکس یادگاری روی قله آماده کرده اند. نعیم ربات پرنده اش را در هوا پرواز می دهد و عکس می گیرد و بچه ها می خندند و دست تکان می دهند. من روی زمین نیستم. شده ام تکه ابر سبکی و هوای همه ی آسمان های ندیده در دلم است.

بیشتر مسیر بازگشت، شن اسکی است و با سرعت خوبی ارتفاع کم می کنیم. اما از یک جایی به بعد دیگر نمی توانم از پاهایم انتظار همراهی داشته باشم. دست هایم و عصاهای مخصوص کوهنوردی ام راهم می برند و به هر سختی، پیش از تاریک شدن هوا می رسیم به محل استقرار چادرهامان. دوستان مهربانم با چای و نبات و سوهان به استقبالم می آیند و بعد جمع می شویم دور هم تا تولد سرپرست و صعودمان را جشن بگیریم. کیکی که پخته ام و توی تابه برده ام، طعم خوشایندی دارد و بعد از آنهمه سختی، شیرینی اش حالمان را خوب می کند. می خندیم و سر و صدایمان می پیچد توی سکوت شب کوهستان و ماه می خندد به رقص و پایکوبی مان.

شب دوم اقامت در کمپینگ، هوا بهتر است و از سوز سرمای شب قبل خبری نیست. دستکش و جوراب پر می پوشم و می خزم توی کیسه خواب. دلم آرام است. به روزی که از عمرم گذشته فکر می کنم. به آرزوی بلندی که بالاخره از آن من شده. به آن هیبت پدرانه و مهربان. میان آنهمه حس خوشبختی خواب راهی نمی یابد به چشمانم. بیدار می مانم و گوش می کنم به صدای پای عشق که نرم و آرام از کنار چادرهایمان رد می شود و سرخوشانه نفس هامان را می شمارد.

صبح جمعه بعد از خوردن صبحانه، چادرها را جمع می کنیم و وسایل اضافی را دوباره می بندیم و تحویل می دهیم تا با قاطر به پایین حمل شوند. همه مان خوش خلق و خندانیم حتی دوستانی که موفق به صعود نشده اند. در طول راه با گروه های ایرانی و خارجی که به انگیزه ی صعود به دماوند آمده اند خوش و بش می کنیم و عکس می گیریم و آوازهایمان بازیگوش تر شده اند. حوالی دوازده ظهر جمعه می رسیم به گوسفندسرا. با صورت های آفتاب سوخته و لباس های خاکی و راه تهران را در پیش می گیریم. می دانیم روز که نو شود دوباره می شویم آدم های اهل شهر و کفش های تابستانی مان را پا می کنیم برای گذراندن روزهای داغ اما هنوز رد خنکای نسیم دامنه های دماوند روی پوست مان تازه است. هنوز چشممان روشن است از تماشای آنهمه شکوه و زیبایی و باورمان نمی شود که قصه تمام شده باشد.

…………………………………………………………………………………

سفر

گروه ما در حال صعود

یکی از عکس‌هایی که بر روی قله گرفتیم.

سفر

“چیتبال کوشکی” هم در این صعود همراه ما بود.

گروه پس از صعود و در راه بازگشت به خانه

قاطرهایی که کوله‌هایمان را حمل کردند.

آرزو

من در روز اول صعود

آرزو

ناهار روز جمعه، در راه بازگشت به خانه

…………………………………………………………………………………

متن دوم سرکار خانم نیلوفر رضابنده لو را هم بخوانید:

قرارمان چهارشنبه شش صبح است. جمعی سی نفره‌ایم که تعدادی‌مان راهنمای گردشگری هستند از سیزده استان و شش نفرمان را خانم‌ها تشکیل می‌دهند. این برنامه با سرپرستی پرویز شجاعی پارسا و کمک سرپرستی سعید ابوبی جهت صعود به قله‌ی زیبای دماوند طراحی شده وقرار است در آن از شعار و لوگوی گردهمایی راهنمایان گردشگری جهان در سال ۲۰۱۷ که به میزبانی ایران برگذار می‌شود، رونمایی شود. صعودی که آرزو و افتخار هر کوهنورد ایرانی است و همه ساله هزاران دوستدار کوهستان را از دیگر کشورهای جهان وسوسه می‌کند. قله‌ی دماوند به دلیل داشتن بلندترین ارتفاع در میان رشته کوه‌های ایران و به واسطه‌ی شکل مخروطی سحرانگیزش میان ایرانیان نمادی زیبا از سرزمین مادری‌شان است.

مسیر تقریبا دو ساعته از تهران تا پلور با معرفی دوستان همنورد و آوازخوانی دوستان اهل موسیقی و شعر، خاطره انگیز و کوتاه می‌گذرد. عروسک یوزپلنگی که به شکلی سمبلیک قرار است ما را در این صعود همراهی کند، کوشکی نام دارد و به گفته‌ی دوستان این چندمین تجربه‌ی این عروسک زیبا در گردشگری است. در مراسم معارفه‌ی دوستان متوجه می‌شویم که حدود پانزده نفر از همراهان برای اولین بار است که قصد صعود به دماوند دارند و سه نفر از دوستان اولین تجربه‌ی کوهنوردی خود را قرار است در دامنه‌های گسترده‌ی دماوند و روی خط الراس‌های ملایم و شکوهمندش آغاز کنند.

در طول مسیر رسیدن به قرارگاه فدراسیون کوهنوردی پلور، آرش نورآقایی که مسوولیت هماهنگی‌های گردهمایی ۲۰۱۷ با اوست از آرزوی دیرین و اشتیاقش برای فتح دماوند می‌گوید و توضیحاتی درباره‌ی گردهمایی و برنامه ریزی‌های صورت گرفته جهت اجرای شایسته‌ی آن می‌دهد. همه‌ی همراهان همدل و هم پیمان می‌شوند برای صعود جمعی و تحقق اهداف مشخص شده.

حوالی ظهر چهارشنبه در قرارگاه پلور، چهار نفر از دوستان که از راهنمایان گردشگری استان خوزستان هستند به جمع ملحق می‌شوند و سپس با دو دستگاه سواری نیسان و یک دستگاه پاترول که مختص خانم‌های گروه است، راهی گوسفندسرا می‌شویم تا بارهای اضافه را جهت حمل با قاطر بسته بندی کنیم و خودمان با کوله‌هایی سبک‌تر به سمت بارگاه سوم حرکت کنیم. سرپرست با توجه به گزارش‌های هواشناسی، نگران نامساعد شدن هواست و به همین دلیل با کمترین تاخیر ممکن راه می‌افتیم. هوا صاف است و خنکای نسیمی که می‌وزد برای ما مسافران مرداد داغ، دلچسب است اما هر چه ارتفاع می‌گیریم بر حجم ابرهای سیاه افزوده می‌شود و در نیمه‌ی راه تگرگ می‌گیرد. زیر بارش برف همپای هم آواز می‌خوانیم و نرم نرم بالا می‌رویم تا بارگاه سوم که در ارتفاع ۴۲۰۰ متری قرار دارد.

پیش از غروب، چادرهای‌مان را برپا می‌کنیم. با وجود خستگی، سرپرست دستور می‌دهد برای هم هوایی، حدود دویست متر دیگر بالا برویم و سپس به محل استقرار چادرها برگردیم. حالا که شناخت بیشتری از همراهان‌مان پیدا کرده‌ایم، آواز خواندن و خندیدن برای‌مان دلپذیرتر است. سوسوی ستارگان را از لابلای انبوه ابرها تماشا می‌کنیم و راه می‌افتیم. شبی پر از شوق و بیم در انتظارمان است و همگی متحد و همدلیم برای موفقیت روزی که در انتظارمان است.

چهار و نیم صبح پنج شنبه در نور هدلامپ‌ها آماده‌ی حرکت می‌شویم به سمت قله. خیلی‌هامان شب قبل از سرما و هیاهوی باد لابلای چادرهامان نخوابیده‌ایم و لرزانیم از سرمای سحرگاه. سرپرست دلواپس است که عدم آمادگی جسمانی مناسب تعدادی از دوستان و نیز تغییرات جوی، منجر به ناموفق شدن کل برنامه شود. در همان ساعات اولیه‌ی صعود چهار نفر از همنوردان مجبور به بازگشت به محل کمپینگ می‌شوند. در بین آن‌هایی که مانده‌اند هم چند نفری اوضاع جسمی مناسبی ندارند ولی شوق صعود در چشمان‌شان برق می‌زند و با طلوع آفتاب، دلگرم‌تر می‌شوند به رفتن و رسیدن.

در ارتفاع پنج هزار، خستگی و ضعف در صورت خیلی‌هامان هویداست. آهسته و پیوسته پیش می‌رویم و در توقف‌های کوتاهی که داریم، با آب و تنقلات جبران انرژی تحلیل رفته می‌کنیم. هر چه می‌گذرد اوضاع سخت‌تر می‌شود. متراکم‌تر شدن بخارهای گوگرد و فشار هوا باعث شده بیشترمان سردرد و حالت تهوع داشته باشیم اما هیچ کداممان قصد عقب گرد نداریم. می‌رویم و کم کم قله در مقابل چشمان مشتاق‌مان پدیدار می‌شود.

نعیم آجیل فروشان که از ابتدای حرکت با ربات پرنده‌اش تصاویر هوایی زیبا از همنوردان و مناظر زیبای دامنه‌های دماوند گرفته، روی قله از خوشحالی وصف ناشدنی‌مان فیلم و عکس می‌گیرد. دوستان، پارچه نوشته‌ی بزرگی که شعار و لوگوی گردهمایی ۲۰۱۷ روی آن درج شده را باز می‌کنند و عکس یادگاری می‌گیریم. بیشترمان هنوز متحیریم از آنهمه عظمت و شکوه و باورمان نمی‌شود بعد از آن همه دشواری، ایستاده‌ایم روی بلندترین نقطه‌ی سرزمین‌مان.

بازگشت روی مسیر شن اسکی کمتر خسته‌مان می‌کند. سرپرست به استناد گزارش‌هایی که از سایت‌های مختلف هواشناسی گرفته، بیم به هم ریختن هوا را دارد اما خوشبختانه در بهترین شرایط آب و هوایی فرود می‌آییم و قبل از تاریکی می‌رسیم به مقر چادرهای‌مان. دوستانی که زودتر برگشته‌اند با چای و شکلات به استقبال سایر همنوردان می‌آیند. صدای خنده و آوازمان می‌پیچد در سکوت شب و ماه نور می‌تاباند به بزم‌مان.

صبح جمعه بعد از خوابی پر از رویا و آرامش، چادرها را جمع می‌کنیم و دوباره بارهای اضافه تحویل قاطرها داده می‌شود. همگی خندان و خوش خلقیم حتی آن هایی که موفق به فتح قله نشده‌ایم. در طول مسیر بازگشت می‌ایستیم و با کوهنوردانی که از کشورهای دیگر برای صعود دماوند آمده‌اند، خوش و بش می‌کنیم و عکس می‌گیریم تا ماندگار کنیم لحظاتی را که غرق خوشبختی و شوق‌مان کرده‌اند.

در قرارگاه پلور که از نیسان‌ها پیاده می‌شویم از دیدن دوستانی که از گروه راهنمایان گردشگری استان البرز به  استقبال‌مان آمده‌اند ذوق زده می‌شویم. شربت خنکی که برای‌مان تدارک دیده‌اند، صورت‌های آفتاب سوخته‌مان را خندان می‌کند. آخرین عکس‌های دسته جمعی را می‌گیریم و راهی شهرهامان می‌شویم در حالیکه هنوز دلمان پیش دماوند است و دامنه‌های گسترده‌ی زیبایش.

…………………………………………………………………………………

برای خواندن سفرنامه‌ صعود به دماوند که با قلم “زهرا کارکوب” و از زبان “چیتبال کوشکی” نوشته شده، بر روی آدرس زیر کلیک و فایل را دانلود کنید.

da86db8cd8aad8a8d8a7d984-d986d8a7d985d987-d8b3d981d8b1d986d8a7d985d987-d8afd985d8a7d988d986d8af

…………………………………………………………………………………

“مریم یارمحمدی” یکی دیگر از همنوردان دماوند، متن زیبایی نوشته که تقدیم می‌شود:

گفتم نگهدار، قرار ما همین جاست، همین جاست که قرار است دیدارهایی نو درافتد. و افتاد، فرزندان کوچک و بزرگ مادر وطن گرد آمدند، با کوله هایی سنگین از مهر.

تا رسیدن به آغاز، سخن از هیچ نبود جز طعم شیرین خاطره ها، یک به یک گفتیم، از چه بودیم و چه کردیم اما همه می دانستند که بزرگان به تواضع همه بودنشان را نخواندند.

گرد و غبار راه تمام شد، چهره مغرور دوست با تاجی از ابر سپید و عبایی از یخ و برف، خوشامدگوی دوستان شد.

گویی که دماوند زیبا تکه ای از *آن دلربای دیرینه، آغوشش را گشوده* دامن پرچینش را گسترده و ایران پهلوانی را سوی خود میکشید.

قدم به قدم پیش به سوی دیو سپید پای در بند، گام به گام نزدیک تر به گنبد گیتی، های دماوند!

گهگاه صدای عاشقی برمیخواست که سکوت! تمرکز! اما باز هم سرود خنده و سرمستی بلند بود. حتی کوبش تند و تیز تگرگ بر دست و صورت، جلودار عاشقانش نبود.

صبح وصال سر رسید، گویی فرمان سپیده قبا بود که باد آرام گیرد و سقف قیرگون آسمان بر سرمان ستاره باران شود تا این خط پرشکوه به زیارتش رسد.

در هر قدمی هفت خوانش را زمزمه کردیم و یک به یک گذشتیم.

گذشتیم از جادوی نفسگیر آغاز راه، گذشتیم از یخ زده آبشاری که بنا بود پایان راه عده ای مان باشد، گذشتیم از رنج تشنگی و خستگی چرا که عروس کوهستان در تیررس نگاهمان ما را زمزمه میکرد.

به ناگهان پایان قصه این روح رویا زده آغاز شد،

و من، شکوه زندگی را در قدم هاشان دنبال میکردم، میدیدم که میرفتند و میخواندند چکامه صعودشان را و چه زیبا در قلب مادر اسطوره های وطن پای گذاشتند.

هماره شاد باد و روشن روان

نوشته شده توسط : سایت شخصی آرش نورآقایی

کلمات کلیدی:آرزو بزرگ,آرزو دیرین,آرزو

همچنین ببینید

اصفهان

اصفهان بهمن ۸۹-معجزه ای به نام کوچ شما به من بگویید که این قلعه تاریخی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *