خانه / ایرانگردی / بندر ترکمن

بندر ترکمن

سفری با مادربزرگ

فروردین ۹۱-به سمت بندر ترکمن

جاده گرگان به سمت بندر ترکمن را خیلی دوست دارم.نمیدانم چرا منو یاد خیابان ولی عصر تهران میندازد. شاید چون دو طرف جاده پر از چنار بلند کهن است.شاید چون روزگاری دست در دست یک عاشق این جاده را پیمودم همان طور که آن خیابان قدیمی حوالی پارک ساعی را پیموده بودیم.شاید…مادر بزرگ تو که بهتر از هرکسی در این دنیا با خاطره بازیهای نوه عاشق پیشه ات آشنا بودی؟یادت هست که را میگویم که….سر تکان دادنت بوی شیطنت میدهد خاتون…

هر فصلی این جاده به یک رنگ و شکلی درمیاد و حالا سبز_ سبزاست و لابلایش میشود زردی کولزا های آماده درو را دید و حظ برد از این همه تنوع رنگ.

خروجی بندر ترکمن را میپیچم و راهی بندری میشوم از کودکی با آن جاده و آن بندر خاطره ها دارم.از مادر و پدر بگیر که در کودکی من همیشه راهی جزیره آشوراده بودند تا مادربزرگی که با هم قایق سواری میکردیم و جزیره اش را میپیمودیم تا عشقی که با آن شنهای جزیره را درنوردیده ام و برایش از سهراب خوانده ام…..”و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی دریا عاشق آبی آسمان باشد…”

و فکر کن که چه تنها است اگر که عاشق خاتون قصه ها باشد….

اینجا طبیعتش شوخ است و شنگ.در ابتدای راه ما را اسیر سبزی جنگل و آبی دریایش میکند بعد کم کم زمینها دشت میشوند و گسترده تا دورهای دور افقی به رنگ قهوه ای گستره دید ما را در بر میگیرد.به خود که میاییم به کویر و شنهای روان میرسیم باور نمیکنی با ما همراه باش و ببین.

صدای زنگوله هایی خواب دشت را میاشوبد.کم کم سرهای فرفری گوسفندها خط افق را نقطه نقطه میکند.بعد این گله های گوسفند است که جاده را در مینوردند.می ایستم تا از مقابل ما بگذرند.بوی خلسه آور تن آنها گیجم میکند.بوی شیر میدهند بره های چند روزه.شیر مرا یاد مادر میندازد.دوباره دلم سخت میگیرد.بوی تن مادربزرگ هم مثل بوی شیر من را مست میکرد و سرخوش.دریغ که تن او امروز بوی خاک گرفته است.

بندر ترکمن برای من یک عالمه خاطره دارد.وقتی دست در دست مادربزرگ لابلای دنیای رنگارنگ پارچه ها میچرخیدیم و میخندیدیم و روسری ترکمنی بر سر میکردیم.هنوز یال روسری مادربزرگ در ذهن من تاب میخورد.گلهایی سرخ و زرد و سبزی که بر خاک سیاه آن  کاشته شده بودند و از دستهای مادربزرگ آب خورده و هر روز سرسبز تر از روز قبل میشدند.

فکر میکنم که آن روسری ترکمن بی موهای تابدار تو حتما میپلاسد.تو که نباشی تمام گلهای عالم خواهند پلاسید.حالا ببین…

سبز رو به قهوه ای میرود وقتی از ترکمن به سمت گمیشان راه میروم.آفتاب بر خاک تابیده و باتلاق تن چرخهای ماشین را نشانه میرود.خاک چسبناک شده است و پاهای پیاده من تاول میزند بر تن تهدید کننده دشت.فرو که میروم به یاد شعر بایزدید میفتم که میرفت و میخواند:

به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده چنانچه پای مرد به گلزار شود به عشق فرو میشد.

خیمه های ترکمن از دور دیده میشود.راه گم کرده ام مادر.مینشینم بر تن تفتیده گل آلودی که گویی اشکهایش شوره زده اند.صدای او اوی سگهای نگهبان از “اویهای” ترکمنی به سوی من هجوم میاورند.چوپان گله با چوب دستش نگهبانان گلوله ای سپید روی را میتاراند.با دست به جایی اشاره میکند و میگوید تا قبل هم آغوشی آفتاب و صحرا گلزار را ترک کنم.راه میفتم.

اینجا خاک بوی خدا میدهد و نمک طعم تن فرشته ها.گوسفندهایش سرگردانند مادر فکری به حال آنها بکن .دستی از سر مهر از همان دستان خداییت بر سر آنها بکش تا یادشان برود سرگردان تنهاییند در کویری تنهاتر از تنها…

میگویم اگر تو بودی حالا میگفتی:قدرتی خدا!از جنگل به کویر رسیده ایم .کجا برویم سمیرا؟

برگشت به خانه ای خالی از خاتون

از کودکی ساری را با هتلی میشناختم که در دره ای سرسبز واقع شده است.هتلی که شبها پدر برای اینکه جلوی شیطنتهای بچه هارا بگیرد میگفت جنگلهایش خرس دارد و اگر شب یواشکی از اطاق بیرون بیاییم خرس ما را خواهد خورد…..

هتل سالار دره را بارها با مادربزگ هم قدم زده ام.با مادربزرگ در بالکن اطاق نشسته ام و چای نوشیده ام و به رگبار باران که بر جنگلهای مه گرفته “نکا” میبارد نگریسته ام.هتل “سالاردره” برای من یادآور لحظه های خوش سفر با پدر و مادربزرگ است با آن دو نفری که هر دو دیگر نیستند و تنها خاطراتشان برای من باقی مانده است.این روزها هتل سالار دره سر و شکل بهتری به خود گرفته و اقامت گاه بسیار زیبایی خواهد بود برای کسانی که میخواهند دور از شلوغی شهر لحظه هایی را با آرامش جنگل و ابر و باران و مه سپری سازند…

اما گویی دیگر باید برگشت.پس در برگشت به تهران این بار جاده ای جدید را میپیمایم.از سمت ساری راهی جاده کیاسر به پل سفید میشوم. در ۴۵ کیلومتری جنوب غربی ساری در جاده‌ای به سمت سمنان بعد از روستای تاکام و در نزدیکی روستاهایی چون ورکی و افراچال  در منطقه‌ای کوهستانی و سرسبز سد تنگه سلیمان(شهید رجایی) واقع شده‌است.اسکله شیرین رود جایی است که به گردشگر فرصت غرق گشتن در مفتون تنگه سلیمان را میدهد.

از پشت کوه های سترگ البرز و از میانه رقص تجن لابلای جنگل مه گرفته کوهستانی دریاچه ای آرام و خاموش خفته است.انقدر ساکت و مرموز مینماید که من را یاد قصه های قدیمی پریان مادربزرگ میندازد.فکر میکنم انگار قرار است جانوری اساطیری از میان این آبها بیرون خزد و مرا با خود تا انتهای قصه ها بکشاند.اگر بدانم در آن دورهای دور میتوان مادربزرگ را یک بار دیگر دید دست هایم را در دستهایم تمام دیوهای قصه ها خواهم گذاشت و خود را تا ابد در جادوی آنها گم خواهم کرد.

از کیاسر راهی “فریم” شدم.جاده هی پیچ میخورد و بالا میرود.یک هزار پیچ دیگر از هزاران پیچهای سرزمین من لابلای آغوش البرز در این منطقه نقش خورده است.هرچه جلوتر میروم به آسمان نزدیکتر میشوم.جایی میرسم که با باد سینه به سینه شده ام و عقابهای مازندران بالای سر من اوج گرفته اند.از ماشین پیاده شده و خود را بالای سر دشتی سبز میابم.دشتی که انگار کوه ها آن را قاب گرفته اند.دوردستها زندگی جریان دارد اما بی خاتون برای من آیا زندگی هنوز جریان خواهد داشت.نمیدانم

شیبهایی تند و کله های گوسفندهایی که بر تن علفزار قلم خورده اند.اینجا خیلی سبز است.سبزتر از همه دشتهایی که در این چند روز دیده ام.گویی زندگی میخواهد مرا از سر نو زنده کند.آخر من عاشق سبزم و سبز به من روح میدهد….

دلم میخواست تن تو با من همسفر بود و وقتی به این نقطه رسیدم حس کردم دستهایت در دستهای من گرمای خون گرفته است و تن خسته و پیرت بر شانه های من جوانه زده است و ما در زمینی غیر زمینی -کالبدی همسفر گشته ایم دلم میخواهد باور کنم که جسم تو با من است.کاش میشد یک بار دیگر با هم جاده ها را بپیماییم.نمیشود و این نمیشود باور نکردنی و دردآور است برای من …

اینجا طبیعت انتزاعی شده است.به سایه ها و درختها که مینگرم باورم نمیشود اینجا زمین باشد.پس دوست دارم بیندیشم اینجا تکه ای از همان بهشتی است که خانه تو گشته و من اینجا زیر سایه های این درختان برای ساعتی مهمان تو شده ام. خاتون مهمان نوازیت را کامل کن و مرا در آغوش بگیر.دلتنگ لمس توام

به روستایی به نام “لمزر” میرسم.خیلی خسته هستم و دلم میخواهد جایی بیاسایم. از دور سایه برجی چشم نواز چشمم را میگیرد.مردی مهربان مرا دعوت به آسودن میکند.پیاده میشوم.راه خاکی را گرفته و بالا میروم.زنبورها دور من سمفونی شیرینی مینوازند.مارمولکها از زیر گامهایم فرار میکنند.چوب دستی به دست راهی شیب جاده میشوم…

عجب جایی است اینجا.انگار خدا سفره ای انداخته از سایه و آفتاب و ابر و لطافت و مسافرانش را چاشت میدهد در این هوای دلپذیر.فکر میکنم اینجا خانه “لی لی پوت” هاست. اما جلوتر که میروم رد شمعهای نیم سوخته را در کنار در میبینم و تکه های پارچه سبز گره خورده بر شاخه های درختهایش را که در باد به اهتزاز درآمده اند. .اینجا مزار “پیر شهریار” است.تنها نامش را فهمیده ام و هیچ از خودش نمیدانم.بنا به قرن نهم هجری برمیگردد پس این بالا ها هم میشود بر تاریخ گام گذاشت.آهای پیر شهریار چقدر مزارت پر صفاست و دل را جلا میدهد.کسی که مرگش چنین لطیف باشد تو بگو زندگیش چه جویباری بوده است؟

میدانم مادربزرگ عزیز من هم جویبار شده است و در بهشت جاری خواهد شد میدانم…..

وبلاگ بیا تا برویم

همچنین ببینید

آش گوجه فرنگی تبریز

آش گوجه فرنگی تبریز

آش گوجه فرنگی تبریز آش گوجه فرنگی در مناطق مختلف ایران به روش های مختلف …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *