طبس

خداحافظ سرزمین کویری

آبان ۹۲

شاید برای شما این سوال پیش بیاید که چه سفرنامه طبسی که هیچ دیدنی از خود شهر طبس در آن نبود.گفتنش آسان نیست و ماجرایش برخواهد گشت به ۲۵ شهریور سال ۱۳۵۷ ساعت ۷:۳۶ دقیقه بعداز ظهر که قلب کریت لرزید و پیکره کویری بخشی از خراسان آن زمان را با خود لرزاند و طبس نیز لرزید.زلزله ای با قدرت ۷٫۷ ریشتر طبس؛این شهر ۲۵۰۰ساله؛ را با خاک یکسان کرد و ۲۵۰۰۰ کشته فقط در این شهر به جا گذاشت.بسیاری از آثار قدیمی و دیدنی شهر نیز ویران شد و طبس بی مادر شد!

اما باغ گلشن طبس هنوز پابرجاست.گرچه عمارت اربابی آن ویران شد اما خود باغ ایرانی با ده ها اصله درخت میوه و جوی آب و سایه سار درختانش بعد از حدود ۳۵ سال هنوز به روی مهمانان این شهر آغوش میگشاید و ما صبح آخرین روز از سفر ۴ روزه مان را به ساعتی گشت و گزار در خنکای پاییزی ان گذراندیم.

طبس را قدیمیها ،تب بس” مینامند.از بس هوایش داغ و سوزان و گزنده بود و این باغ محملی بود برای خنکای دلنشین و فرار از گرمای کویر.باغ یکی از زیباترین باغهای ایرانی و یکی از شگفت انگیزترین مکانهای دیدنی طبس است.باغی متعلق به عهد زندیه و قاجار که توسط میرحسن خان سوم از سلسله خانهای منصوب نادرشاه ساخته شد.شگفتی ای باغ در موقعیت جغرافیایی آن است.از یک سو دشت کویر آن را احاطه کرده و از سویی دیگر کویر لوت اما باغ اینگونه پر آب و سرزنده از درخت چون نگینی در قلب خاکی ایران میدرخشد.

وقتی باغ را از نزدیک میبینی و تن به هوای دل انگیز آن میسپاری حس میکنی پا بر واحه ای گذاشته ای که سهراب برایش شعر میگفت.شاعرانه ای کویری است که رنگی سبز به خود گرفته است و با صدای پای آب درختان سردسیری را با درختان گرمسیری همسایه کرده است.از یک سو نخل با خرمای طبسش سایه میندازد از سویی دیگر کلاغ لابلای درختان چنار قار قارش بلند است.باغ چون معماری تاج محل مربعی است و دو جوی پرآب آن را قطع میکنند.

و اما حکایت پلیکانهایی که در باغ آزادانه میچرخند و گردشگر از همه جا بی خبر را شگفت زده میکنند.پلیکانهایی که انقدر با آدمیان مانوس شده اند که پا به پای ما در میان درختان سرخوش قدم میزنند و باغ را مایملک خود میدانند.قصه پلیکانها شنیدنی است…

روزی از روزهای رونق طبس و دور از زلزله خانمان سوز آن یک دسته پلیکان برفراز آسمان در حال مهاجرت به سرزمینهای سردسیری بودند که یکی از آنها بر باغ فرود آمد.دیگر برنخواست .برای مردم شگفت زده طبس پلیکان ؛پلیکان سرزمینهای سرد و افسانه ای؛ در کویر شوره زار شبیه افسانه ای میمانست پس مهمان دلشان شد…پلیکان در باغ خانه کرد.مهمان طبسیهای مهمان نواز شد.برایش در عمارت اربابی خانه ساختند.از استخر باغ برایش ماهی میگرفتند و پلیکان ما خوش در این باغ ساکن شد…

زلزله آمد.عمارت ویران  شد.جسد پلیکان قصه باغ گلشن از زیر آوار بیرون آورده شد. مردم در غم از دست دادن پرنده سپید و مهربانشان و در غم از دست دادن عزیزانشان به سوگ بودند….وقتی شهر دوباره سرپا شد جفتی دیگر به یاد مهمان سرزمین دور خریدند و در این باغ رها کردند.جفت عاشق بچه دار شدند و ساکن باغ گلشن.حالا سی و اندی سال است که پلیکانهای باغ گلشن شهروندهای افتخاری این شهرند و در قلب مردم طبس مهری عمیق دارند…

طبس را به جا میگذاریم و به سوی شهر و دیارمان رهسپار میشویم.طبس مهربان و مردمان مهربان و گرم و صمیمی …مقصد این سفر اما از اول همین چند ساعت آخر بود. محمد امین به شوق پیمودن این مسیر ،سفری ۴ روزه را برنامه ریزی کرده بود. تمام عشق محمدامین به این بود که دست کویر را عمودی از جنوب به شمال بپیماید یعنی به جای اینکه مسیر برگشت را از راه عادی بپیماییم تصمیم گرفته بودیم از طبس به سمت رباط گور-دارین-خور-فرخی-چاه ملک برویم.سر دوراهی چوپانان -جندق مسیر را هیجان انگیز و ماجراجویانه کنیم و راهی جندق شویم….

به جندق که رسیدیم بر سر این کار توافق نداشتیم .دو علی و محمد امین پایه بودند و ما خانمها نه..غروب نزدیک بود و جاده پیش رو کویری بی انتها رو به نمک زارها و شوره زارهایی که نه نشانی داشت و نه ما به آنها نشانی داشتیم.اما رای مردان پیروز شد  و ما راهی شگفت انگیز ترین جاده همه زندگیمان شدیم.راهی پیمودن عمودی دشت کویر.از جندق به سوی معلمان و سرآخر شهر و دیارمان تهران…..

من اگر بخواهم دشت کویر را توصیف کنم چیزی ندارم در چنته.شما بگو راهی دور در افقی صاف و یک دست که تا چشم کار میکند تن شوره زارهای ترک خورده است و آسمانی آبی و افق که انگار تمامی ندارد و آسمانی که از بس آبی است دریایی را میماند در تن کویر.و کویر این برهوت دیوانه کننده سرمست که مستت میکند وقتی پای بر تنش میگذاری و هی رهسپار میشوی به ناکجاآبادهایی که در هیچ ذهنی نمیگنجند و تنها جاده است که در حافظه ات ثبت میشود و گاهی عبور تریلی و راننده ای که برایت دست تکان میدهد تا از تنهایی درآید…..

من این دشت کویر را میپرستم…و دلم میخواهد تا ساعتها روی این چندضلعیهای نمکی آن بنشینم از بس نمک گیر مهربانیش شده ام…

یک سو خورشید دارد غروب میکند.

سویی دیگر ماه برمیاد و ما در رویای کویر تا خانه شناوریم….

منبع:وبلاگ بیا تا برویم

همچنین ببینید

آش دوغ اردبیل

اردبیل را جور دیگر باید دید!

اردبیل را جور دیگر باید دید! قصه از آنجایی شروع شد که ما به همراه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *