– ویلیس تاور (Willis tower )

برای دیدن نمای شهر از بالا دو راه بیشتر پیش رو نداشتیم که چندان هم کم هزینه نبودند . از بین دو ساختمانی که این امکان را فراهم نموده اند ما ویلیس تاور را به جهت داشتن اتاقک هایی شیشه ای در بالای برج  و تجربه ی ایستادن در آن انتخاب کردیم . ابتدا قصد داشتیم بازدید را جهت دیدن غروب به عصر موکول کنیم ؛ اما بعد از دیدن نظرات توریست ها در یافتیم که در آن صورت مجبوریم ساعت های بیشتری را در صف انتظار بمانیم که به احتمال زیاد ممکن بود عصر و لحظه ی غروب را از دست داده و تنها به دیدن شهر در شب رضایت دهیم . بنابراین تصمیم گرفتیم در اولین ساعت بازگشایی ساختمان در نه صبح آنجا باشیم .

 

arLWpWBITPozJ227Me7USTeNMKEiyGFXS5g4osKi.jpeg

ویلیس تاور

 

در روزی آفتابی صبح زود از خواب بیدار می شویم  و مشغول خوردن صبحانه با نان بربری ای که روز قبل از یک فروشگاه ایرانی – عربی خریده ایم هستیم که می بینیم پسرم برای خودش نان تست می آورد و می گوید که نان بربری دوست ندارد . فامیل در حالیکه از تعجب دهانش باز مانده است می گوید که باور نمی کند یک ایرانی بربری دوست نداشته باشد . لبخندی می زنم ؛ زیر چشمی نگاهی به پسرم می اندازم و می گویم : ” خر چه داند مزه ی نقل و نبات ” خوشبختانه پسرم که با اصطلاحات فارسی زیاد آشنا نیست در کمال آرامش در حال مالیدن نوتلا روی نان تستش است و مصداق خر و نبات را نمی گیرد ؛ یا شاید هم منظورم را میفهمد و می داند در مثل مناقشه نیست !

با اتوبوس به خیابان میشیگان می رویم و تصمیم می گیریم ده دقیقه ی باقی راه را پیاده تا پای برج برویم که تصمیم اشتباهی بود ؛ چرا که علی رغم آفتاب ، هوا بسیار سرد بود و باد از لابلای ساختمان های بلند که چون کریدوری برای انتقال آن عمل می کردند ؛ زوزه کشان می وزید  و زمین هم یخزده و لیز بود . تقریبا نزدیک به انجماد کامل به برج میرسیم . خوشبختانه ، هنوز صفی بیرون برج وجود نداشت و مستقیم داخل شدیم . همزمان اتوبوسی از توریست های چینی سر می رسد و ما به گمان اینکه اولین نفرات صف هستیم در لابی ساختمان جمع می شویم . با پله برقی به زیرزمین برج رفته و در آنجا تازه متوجه ی صف اصلی می شویم . با وجود اینکه خیلی زود به برج رسیده بودیم نفهمیدم این همه توریست چطور زودتر از ما رسیده بودند .

6BL4vb0mNCjeu2n1t1jWZSmsJj6LRhyMEbactTMd.jpeg

ویلیس تاور بلندترین برج شیکاگو که چند صباحی فرمانروایی میکرد و بلندترین برج دنیا بود ” کجایی جوانی ”

 

TSuscQByQ7MZJrOVToThGqVlaQl9uGcLRR24PAM6.jpeg

رحمان خان معمار هندی برج

 

خانمی قبل از خرید بلیط به میان صف آمد و خوب جماعت را شیرفهم کرد که حدود دو ساعت تا رسیدن به آسانسورها باید منتظر بمانیم و اگر کسی تحمل انتظار را ندارد قبل از خرید بلیط انصراف دهد . ما که گمان می کردیم این انتظار کمتر از دو ساعت باشد بلیط نفری 24 دلار را خریده و اندک اندک با صف جلو می رفتیم  و بعد از حدود یک و نیم ساعت کسالت آور از دیدن در شیشه ای جلوی آسانسورها حسابی ذوق کردیم . با آسانسورهای بسیار سریع ساختمان به طبقه ی 103 رفتیم و در آن روز آفتابی به تماشای شهر بدون تحمل سرمای شدید اوایل ژانویه پرداختیم .

84W2koJRdTqPhjPrcBjYlPnja3rb0odFOLPpcCzk.jpeg

ERtvSNC8CsSFP8bFTp3W5UCG083Dl4Mg4V7CTc8O.jpeg

در این ارتفاع ، کانال آب به سختی از میان برجهای سر به فلک کشیده دیده می شود

XCcYhzg25OZLflfPQx1trVGzAzNcSRMBSHiQnKpS.jpeg

S70Uyai1JyjcnpzSYSlCBqhyRWjbfbMLzBZwHzja.jpeg

AoXyA04vft8ZjtJr3pvFZEKw07Zm4HLBipbUrxru.jpeg

برای رفتن داخل اتاقک های شیشه ای هم صف کوتاهی در همان طبقه وجود داشت که ناگزیر دقایقی هم آنجا در صف ایستادیم . ابتدا قدم گذاشتن به اتاقک کمی با ترس همراه بود ولی کم کم هیجان به ترس غلبه می کند  و مسؤل مربوطه مجبور می شود ما را از آنجا بیرون بیاندازد !

 

IMyO61pyxYPG9LUMNdPASsTOFFuXoCmrvn1TNola.jpeg

تعداد اتاقک ها چهارتاست که هرگروه دو یا سه نفره  می توانند برای چند دقیقه از ایستادن و عکاسی در نیمی از آن لذت ببرند

U4LxkkaqJv9hhc7nh9Dve3hY9fDnW2GZe4V5iDaA.jpeg

aTcNMlL3HlRRRKkA03F8OmjArq8THPNIiX93Oyt9.jpeg

tFUZsLbhEfwZclUN9YJTYnVtZwehn6QE0ksQg7NQ.jpeg

mbHIaUSVrtwavO1nKmgpRwsfIAEbv6M56CN82Twg.jpeg

بالای هر اتاقک ریلی وجود دارد تا در موقع لزوم بتوان آنها را به داخل کشید .

 

خوشبختانه ، فامیل عکسهایی از بالای برج دیگری که برای دیدن شهر وجود دارد و به ساحل دریاچه نزدیک تر است ؛ در دوربینش داشت .

irlx3p88hEgn0TbLG83DqT1DJCfPuVe0r8v5Eq6h.jpeg

 

JDVlOusviTqJ7TKAAMA47V0kpF4bBCQW7CYgEVtk.jpeg

 

aTidcUvpqXJrADyclsTRw7YjCXWVvNQvGFQwPTGQ.jpeg

غروبی زیبا از بالای برج دوم

 

یک ساعتی بعد از لذت بردن از منظره ی زیبای شهر پایین می آییم و به محض خروج از ساختمان با صحنه ای روبرو می شویم که فریادی از شگفتی می کشیم . صف توریست های مشتاق ورود ، از ساختمان بیرون زده و دور ساختمان پیچیده است . باورمان نمیشود مردم بخواهند یک ساعتی را در صف بیرون ساختمان در این سرما بایستند . فامیل میگوید احتمالا بیشتر آنها بعد از چند دقیقه ایستادن پشیمان می شوند و می روند .

حتی در صف چند نفری با کالسکه ی بچه ایستاده اند و دست و سرشان را حسابی در پالتو فرو برده اند . این صحنه مرا یاد شعر معروف اخوان ثالث می اندازد ” هوا بس ناجوانمردانه سرد است و سرها در گریبان است ” . حتما این شعر بعد از دیدن صحنه ای شبیه به این به دل جناب شاعر الهام شده است . من که هر چه سعی می کنم شعری مانند استاد بگویم نمی شود  و گویی اشعار در ذهنم یخ بسته اند ؛ برای همین تنها می توانم بگویم که اینها واقعا دیوانه اند . ذهن پسرم هم کلا اقتصادی کار می کند و مشغول حساب و کتاب پولیست که صاحبان این ساختمان از دیوانگانی مانند ما در می آورند .

تصمیم می گیریم در همان حوالی ناهار بخوریم و برای خرید به مال بزرگی در خیابان شیکاگو برویم . پسرم فست فود Five Guys را پیشنهاد می دهد که تعریفش را زیاد شنیده ولی تا به حال امتحان نکرده است . سریع آدرسش را پیدا می کنیم  و رهسپار می شویم.

6D464qggXwbrUgdzx39wGzrzJVCTQnIlDbkZl6il.jpeg

بچه ها برای سفارش می روند و در برگشت حسابی خندانند و برایم تعریف می کنند که هر چه به فروشنده می گویند لیوان کوچک برای نوشابه می خواهند ؛ او قبول نمی کرده و بزور می خواسته لیوانی بزرگتر با همان قیمت به آنها بدهد . ظاهرا کلی هم متعجب بوده که چرا وقتی قیمت یکیست اینها قبول نمی کنند !

ما همراه ساندویچ هایمان یک سیب زمینی سرخ شده هم داشتیم که بعد از گرفتن غذا دیدیم علاوه بر یک سیب زمینی کلی سیب زمینی سرخ شده هم توی پاکت ریخته است بعدا فهمیدیم که اینکار بخشی از سیاست این رستوران زنجیره ایست که یعنی ما بیشتر از پولی که می پردازید خدمات می دهیم . همین سیاست های عجیب است  که آمریکایی ها را دچار این همه اضافه وزن کرده است که در خیابان ها بدجوری توی چشم می آید .

 

VYu0x8iVOVkFVgjJudhoZjZja14d8qJXadoT4H2S.jpeg

 

بعد از ناهار که بخشی از آن را در کیفمان برای شب گذاشتیم و زیادی هم چرب بود سری به چند مال زدیم که حسابی لاکچری و پرزرق و برق بودند و قیمت ها هم در اکثر موارد بیشتر شبیه انفجار قیمت ها بود تا قیمتی نرمال  ( بخصوص آنکه دلار آمریکا 30% از دلار کانادا گرانتر هم هست ) . بهرحال کریسمس و ژانویه است و بهترین زمان برای فروش و غالب کردن هر چیزی به بالاترین قیمت به مشتری . به خرید کفش و لباسی برای پسرم که تخفیف اندر تخفیف خورده است بسنده می کنیم و بعد از زیارت دوباره ی لوبیای محبوبمان به خانه می رویم .

dFQy43euMKRkk9l35qfFzCOYHAmGGfAkNMrMhSkw.jpeg

GkMOkGgqNDRugjhEnhp7hfoEXrDZNL2QYa7pi1IC.jpeg

 

OBnwyYCbFJwdVhw7Uq7Ox2gMrutgfxmkKkOCPzVe.jpeg

 

rdMNL8EtYWOgOLQKkC4Q1NzlwUZJRkE1g214qRcd.jpeg

غرفه ای در وسط پاساژ با ابزار آلات خوردنی و خوشمزه ی شکلاتی اش

 

 

موزه تاریخ طبیعی ( Field Museum )

w4MpEToV0hID1mYgKBA8huY31nJnY6HTPAFyWZ7g.jpeg

 

موزه ی تاریخ طبیعی در شیکاگو را می توان یکی از پنج موزه ی برتر دنیا در این فیلد به شمار آورد . داخل موزه ، پر است از اسکلت انواع و اقسام دایناسور های ریز و درشت ، ماموت ها و حتی اسکلت حیوانات عادی برای مقایسه ی شکل و ابعاد آنها با یکدیگر.

 

.UMOhlRU2CCzEjh0frCL4coAQen1eo0wgLi9ZM2hy.jpeg

ساختمان سفید و مستطیلی موزه را می توان به خوبی در بالای استادیوم مشاهده کرد .

 

در نمای بالا ساختمان سفید کوچکی نیز در سمت راست موزه وجود دارد که آکواریوم شیکاگوست و توفیق دیدارش را نیافتیم . ضمنا فضای سبز مستطیلی بالای موزه نیز پارک هزاره است . جزیره ی سمت راست نیز می تواند محل جذابی برای گشت و گذار در تابستان باشد .

 

aQfoIyD6UuK43nvzmKMLYneT8vJ7BTrNhUDWxSaM.jpeg

هوا در روزی که ما به موزه رفتیم

 

در مسیر پارک هزاره به سمت موزه ، مجسمه های زیبایی وجود دارد که پیمودن مسیر در هوای سرد را ممکن می سازد .

hQGJ6gh2c82bIgWL5HLLXo5TRYuaw8ZiGiU3rwJD.jpeg

 

wp8g8kjib6Y3YC9IkiQiIUJAf4PCU2nb4zxfkYDF.jpeg

l5PkKB6gW2awbxbdZ38gjENL5fTwLYE0uHR8DVGa.jpeg

 

aEnxBM2ZXUE3t1V7vVksZZDOlt3iQMbdBfi2UdbY.jpeg

این پوسته های تو خالی ، در ذهن من مهاجرت را تداعی می کرد .

 

4vjmCFCaxf2quGPyPaWBeiUL3Iq6oOFEa93ur5Ml.jpeg

 

در موزه به سمت پذیرش می رویم در حالیکه فکر می کردیم بلیط بازدید از موزه 25 دلار است . خانم مسؤل بعد از توضیحات مفصلی که درباره ی زمان و نحوه ی ملاقات با ” سو ” می دهد ؛ قبض 106 دلاری را جلویمان می گذارد و وقتی تعجب ما را میبیند توضیح می دهد که بلیط برای افراد عادی 40 دلار و برای دانشجویان 33 دلار است . با قلبی خونین و مالامال از درد ، نگاهی پر از رنج فراق به 100 دلاریمان می اندازیم و قبض را می پردازیم و با یکدیگر عهد می بندیم تا آخرین لحظه از ساعت بازدید در موزه بمانیم . وارد سالن اصلی می شویم و دلمان را به دیدن بانو ” سو ” خوش می کنیم .

 

yjXaI5QdBBvP5iWLOKhOFD8SoqybSz4Cuuqg4Uz4.jpeg

 

zhj3va31or1cbVGg9qVhLhv02Uhb2WCeuYZCbs5F.jpeg

سالن اصلی موزه با اسکلت بزرگترین گیاهخوار دنیا و مغز فندقیش!

 

sgijIjXrtnknwKMWuWHbLUaPVYEIRxvQ7NCbQsNM.jpeg

 

uCPyn1grdwgBsyHmYqbpSUpibeB0PQJuRo3IUIAf.jpeg

خانمها، آقایان معرفی میکنم : بانو  “سو” سوپر استار موزه

 

اگر توضیحات را کامل فهمیده باشم ؛ ایشان کامل ترین اسکلت دایناسور گوشتخوار دنیا هستند که در زمان حیاتشان خونخوارترین و بی رحم ترین حیوان روی زمین بوده اند . ایشان در آن زمان که مشغول دریدن و خوردن دیگر حیوانات بوده اند ؛ حتی یک در میلیارد هم نمی توانستند حدس بزنند که میلیونها سال بعد ، اسکلتشان را در یک موزه قرار میدهند و هر نیم ساعت یکبار در حالیکه نورهای رنگی روی ایشان می تابد ؛ درباره ی تک تک استخوان هایش توضیح می دهند . و چه عذابی الیم بالاتر از اینکه نتواند تکانی به خودش دهد و همه را  لقمه ی چپش کند .

aSy3beWsSHuWf09Ofj4Nzz7yxXAlz93FsX31T4pR.jpeg

 

UDUE0RdKY7FVL74jZ1vzDn9cTRxc2vPGuZB85e7E.jpeg

 

البته سر حیوان را در محفظه ای جداگانه  قرار داده اند تا در موقع لزوم بتوانند براحتی آن را جابجا کرده و یا مورد آنالیز قرار دهند و سر اسکلت اصلی ساختگی می باشد .

 

Mhzl57vsERcLFg3UvJSawjPHNPgYdVK5bEldlUHT.jpeg

سر اصلی که سنگین تر از سر ساختگی می باشد

 

AUvUqH5xnyVgo2IcBdWROL8pfm5GH6cBr4eaIf29.jpeg

اسکلت ماموت

 

AxtfNDyWS50prPBP6WL0SQXUAQGFkIA98Te7DnQS.jpeg

 

vHdJvj0FGJO2oGfxq8nYrwrGqmokRngWjoRqQNIM.jpeg

 

En4bRURAm47URcM65mVInvVmD4Ei2pyLFs2lhF8C.jpeg

 

flGtIpVmVhulyAfZat0aiFh63rZXIaLNzA909yrh.jpeg

نمونه هایی از فسیل های کامل و کمیاب موزه

 

بعد از دیدن اسکلت ها سری به بخش چین و بخش سنگهای قیمتی می زنیم  و وارد قسمت همیشه جذاب مومیایی ها می شویم . نکته جالب در تمامی بخش ها آن است که به محض ورود به هر بخش ، با آهنگ و بویی متناسب با  آن بخش مواجه می شویم که در قسمت قطب ، سرما نیز به آن اضافه می شود .

N19KGndCJLXSP9gcaI3OI5rTPeIfUUWP7fTNn2iO.jpeg

 

X2r7GHho1QhhZMPfJv7ijYm27COZKjE37ShDPpfp.jpeg

ماسکی از چرم بر روی سر مومیایی

jGee72PfUfQYVYzxS2bDYQtHzKFD5zlYRUM0PaNo.jpeg

 

QZRXQFVBaOzcSDj3wYmzY8E7lNOKvfS5hiDwB0eg.jpeg

مومیایی های مصری

 

pJzy7uBwNgPnt198LSQBKkccT7mmTgpB1qvAatAJ.jpeg

مومیایی هایی از کشور پرو که به صورت بقچه ای در انتهای چاهی قرار داده می شدند

 

GK83pwVpPmXS3A98Er8b9H8o2SkFkIqe4bSNGnQn.jpeg

مومیایی از یک دختر کوچک با ماسکی بچگانه بر صورت

 

jHix91nr9K8HNsK3pCieXv2mUezwSAnA9u0SSMLw.jpeg

مومیایی پرویی یک مادر و دو فرزند

 

وقتی جلوی این مومیایی پرویی می ایستم و نوشته ی روی دیوار را می خوانم ؛ برای دقیقه ای مسخ شده در جای خود میخکوب میشوم . از ورای پارچه ای که بدن این مادر و دو کودک را پوشانده است ؛ نگاه نگران مادر را می بینم که سخت دو کودکش را هشتصد سال است که در آغوش گرفته  و بیم از آن دارد ، گزندی به آنان برسد . به عنوان مادر دو فرزند حسی دوگانه از تلخی و شیرینی به جانم هجوم می آورد ؛ تلخ برای رنجی که مادر از مرگ دو دلبندش کشیده است و شیرین برای آغوشی که تا ابد پر است از جسم عزیزانش . هزاران سال آسوده بخواب مادر . جان تو و فرزندانت در امن و امان باد .

 

با اتمام ساعات موزه ، در حالیکه نگاه آن مادر در ذهن من حک شده است ؛ بیرون می آییم و از تاریکی هوا متعجب می شویم .

mMJCra8hMMNelO5Ml724gq1gfDPQJHgtZFCxzEqs.jpeg

تبریک سال نو بر روی ساختمان روبروی موزه

 

ساعت حدود پنج عصر است و بنا را بر یکی کردن ناهار و شام می گذاریم و شکم های گرسنه مان را میهمان رستورانی ایرانی در آنسوی شهر می کنیم . در حالیکه بسیار گرسنه هستیم باید مسافتی را پیاده رفته و یکبار هم مترویمان را عوض کنیم ؛ ولی چه کنیم که دلمان کباب می خواهد .

سوار بر متروی دوم به سمت حومه ی شهر در حرکت هستیم . من و فامیل کنار هم نشسته ایم  و روبرویمان پسری بیست و چند ساله و سیاه پوست در حالیکه آرام و قرار ندارد ؛ نشسته است . پسرم نیز کنار پسری سفید ، قد بلند و خوش تیپ ، درست پشت او نشسته است . نگاهی به پسر خوش تیپ می اندازم و به فامیل می گویم که اگر بتواند همچین پسر آمریکایی را تور کند یک جایزه ی خوب پیش من دارد . فامیل نگاهی به پسر انداخته و می گوید : یک همچین پسری خودش جایزه است ، جایزه ی اضافی لازم ندارد . جوابی ندارم که بگویم ( حرف حساب که جواب ندارد ) !

در حال همین صحبت ها هستیم که پسر خوش تیپ بلند می شود و در حین پیاده شدن لباسش به پسر سیاه پوست سابیده می شود . با لبخند چیزی به پسر می گوید و پیاده می شود . قطار که حرکت می کند ؛ ناگهان پسر سیاه بطری نوشیدنی اش را به هوا پرتاب میکند. بطری از بالای سر پسرم رد می شود و به دیوار قطار برخورد می کند  و به زمین می افتد . بعد هم پسرک شروع می کند به گفتن بد و بیراه به سفید پوستان ؛ اما به همین هم رضایت نمی دهد و دوباره ، بطری را برمی دارد و دوباره و دوباره به در و دیوار میکوبد . در حین پرتاب هم یکریز در حال گفتن از دخترهای فلان و بهمان سفید پوستیست که به او محل نمی گذارند و دست رد به سینه اش زده اند .

ما که مبهوت رفتار عجیب او شده ایم و فکر کباب کلا از کله هایمان پریده است ؛ از ترس ، جانمان را برمی داریم و در ته کوپه سنگر می گیریم . پدر و مادرهایی که در اطراف او هستند نیز ، گوشهای بچه ها را گرفته و به کوپه ی دیگری میروند . متاسفانه ، انگار کاملا جا افتاده است که فحش و ناسزای سیاهان به سفید پوستان نژاد پرستی محسوب نمی شود . در حالیکه سعی میکنم  خنده ام را از پسرک پنهان کنم ؛ نظر فامیل را درباره ی گرفتن فیلم از او برای گذاشتن در سفرنامه جویا میشوم. فامیل هم خیلی رک جوابم را می دهد که اگر تصمیم دارم تیتر یک اخبار حوادث امشب آمریکا شوم و پسر سیاهپوست تلافی همه ی دختران سفیدپوست را یکجا سر من درآورد ؛ او اشکالی در این کار نمی بیند . در حالیکه سکانس آخر نمایش و ترکیدن بطری در پرتاپ آخر را می بینیم ؛ از مترو پیاده می شویم و من در این فکرم که مشهور شدن اگرچه در ابتدا سخت می نماید ولی گاهی میتواند چه آسان باشد ! کجایی ای حضرت حافظ تا ببینی که این روزها هر چیزی را می توان یک شبه به دست آورد ؛ ثروت، شهرت و حتی عشق را و دوران :

”  که عشق آسان نمود اول        ولی افتاده مشکلها ”  دیر زمانیست که به سر آمده .

 

هوا کاملا تاریک شده و خیابانهای حاشیه ی شهر خلوت هستند و رفتار پسر دیوانه کمی ترس به جانمان ریخته است . عجب ماجرایی دستمان داد این شکم کارد خورده ی پیچ پیچ با هوس کباب خواستنش .

رستوران را مییابیم و عجب که چه شلوغ است . محیطی گرم و ایرانی دارد و گوش تا گوش مشتری ایرانی و غیر ایرانی مشغول خوردن غذا در دوری های بزرگی هستند که مرا یاد هیاتهای امام حسینی بازار می اندازد .

KvAC12Oh37tBs2TwiqDIwLPl6d1ODAx2zTjT7Tpk.jpeg

کوبیده و جوجه خوب بود و اما کباب برگ که عجیب ترد و خوشمزه بود . قیمت هر پرس با دوغ  یا نوشابه حدود 25 دلار

 

در بازگشت هوا بقدری سرد است که در همان چند دقیقه ی پیاده روی تا ایستگاه مترو ، کل کبابی که خورده ایم ؛ صرف انرژی گرمایی می شود . من که آشکارا می لرزم ؛ در ایستگاه ، بلافاصله زیر هیتر برقی می ایستم و چشم به تابلوی اعلان رسیدن قطار می دوزم .

 

cg93ir3yj5AZX2RNRq9RNTWSGEGPmdqHsZF1oHCC.jpeg

نمونه ای از هیتر های موجود در ایستگاهها

 

hoDzRWq7eLZwC8NJJauMiRTCFXndxnWf7LdVTp9e.jpeg

نمونه ای از تابلوی اعلان زمان رسیدن اتوبوس یا مترو

 

– گارفیلد پارک (Garfield Park)

آخرین روز سفر که هوا  بالای صفر آمده است را اختصاص می دهیم به کمی طبیعت گردی . اول سری می زنیم به باغ وحش شیکاگو که به جز چند پرنده خبری از حیوانات دیگر نیست و محیط زمستانی پارک هم چندان چنگی به دل نمی زند . پس ، تصمیم می گیریم به باغ سرپوشیده ی گارفیلد  برویم .

در ایستگاه مرکزی زیرزمینی مترو منتظر قطار هستیم که دیوانه ی بینوایی با ظاهری ژولیده در حالیکه ظرف غذایی نیم خورده در دست دارد به سمتم می آید و چیزهایی نامفهوم می گوید . بنده خدا ظاهر ترسناک و کریهی دارد که بلافاصله مرا به یاد شخصیت منفی فیلم ارباب حلقه ها می اندازد . میترسم و سریع از او فاصله می گیرم ؛ چرا که نمیخواهم نگاه او را هم مانند نگاه مادر پرویی از شیکاگو به یادگار ببرم !

دقت کرده اید تراکم دیوانه ها در ایستگاه های اتوبوس و مترو بسیار بیشتر از شهر است .

 

flim4JcbrumpAsrS1vUVpve1rYPO7VGCdZbHoNv5.jpeg

لباس مندرسی به او بپوشانید ؛ کمی تراکم موهایش را بیشتر کنید و نگاه ترسناکش را ببینید

 

خدا را شکر که پارک رایگان است  و با اهدای مبلغ هنگفت یک دلار ( بس که در روزهای آخر جیبمان در این شهر گران قیمت خالی شده بود ) وارد پارک می شویم . شکل و شمایلمان با شال و کلاه  و کاپشن و چکمه در محیط گرم و استوایی پارک ، تناقض خنده داری را بوجود آورده است و دلمان هم قبول نمی کند که کاپشنهای چند صد دلاریمان را در ورودی پارک به امان خدا بگذاریم و برویم . ( خدایا این بندگان گناهکارت را ببخش )

فضای پارک در میان فضای زمستانی شهر ، برایمان جذاب و دلچسب است و از طبیعت زیبایش نهایت استفاده را می بریم .

WKyL2uKjRxidmi4I12XjsF7ffDXr0SOub5ViznTg.jpeg

MTsLZN4eKDwmDYJ720mZpNllhZN891pWCP3xo2PZ.jpeg

 

qfBCq0DC9EL2e9YXmJsQByxVG903mTmIyAR3x5Xc.jpeg

 

aZUMoAy7IgrfPiCFiTUKMVLSpKOuIVpezjyQQW14.jpeg

 

zh2HzgUYMoSLwFCaehya3aaAuOSdIk1Hn3QDfzA5.jpeg

 

QGmtOhJfRZb5ohjlZ84KOOkSXMqDvPOCcdwoDYhE.jpeg

 

OT27pFoJXuP25fX5IFBSvX62G2hKthycya97bd7n.jpeg

 

igRCaIVHWLpXIun5wYHHa1kqECcPSFxkSw17M0uW.jpeg

 

EIm96Cm3eRfcpGxKyzjgAI8HFPZbEtURuZMd4QZZ.jpeg

گیاهی با بویی شبیه به کیک وانیلی

 

برای ناهار به رستوران می رویم و اولین و آخرین غذای شیکاگوییمان را سفارش می دهیم . هر چه می خواهم از زیر خوردن این غذا در بروم فامیل نمی گذارد و می گوید که امکان ندارد ؛ اجازه دهد بدون خوردن این غذای معروف ، شیکاگو را ترک کنیم . بدلیل پنیر زیاد و ارتفاع چند سانتی ” دیپ دیش ” باید حدود 45 دقیقه در رستوران بنشینیم  و به قار و قور دلمان گوش دهیم تا غذا بپزد. در نهایت هم پنیر زیاد آن دلمان را می زند و نمیتوانیم غذایمان را تمام کنیم .

LewaBD9nBxXSfdy72nw3BG82q63wnHM4XartSaRr.jpeg

 

8VYdpUD9elkU51pkKdUDIaEQnpB0zmI0PHFbWJp7.jpeg

من که دیگر تا آخر عمرم هم آنرا سفارش نخواهم داد . خود فامیل هم در خانه مجبور شد عرق نعنا و نبات بخورد .

 

در یکی از روزهای آخر سفر، سوار بر مترو تا انتهای یکی از خطهای آن که شهر کوچکی به نام  Wilmette بود ؛ رفتیم تا اندکی از شلوغی شهر و برجهای بلندش فاصله بگیریم . شهری زیبا با خانه های ویلایی بزرگ و حیاط های پر درخت که البته در آن روز زیر لایه ی نازکی از برف و یخ قرار گرفته بود . تصمیم گرفتیم در فاصله ی یک ساعتی که تا قطار بعدی زمان داشتیم ؛ گشت کوتاهی در شهر بزنیم و برگردیم .

 

urHRJrkzsXab6E9CWMspDQchtZZYPqDD9lShT6Yx.jpeg

منظره ی زیبای

 

SCePi2B5Q4XzV65TX4SWDboJwA39FH7HJRcIdtOE.jpeg

ما سه نفر ! در حسرت رفتن به ساحل

 

سفر دو هفته ای ما که در تعطیلات آخر دسامبر و اوایل ژانویه صورت گرفته بود ؛ خوشبختانه در حالی به پایان رسید که در طول سفر با آب و هوای نسبتا مناسبی مواجه شده بودیم و  از آنجا که وجود برف و بوران در این فصل در آمریکای شمالی ، امری کاملا طبیعیست ؛ ما خود را بسیار خوش شانس می دانیم .

احتمالا در اوایل فوریه ، در جریان اخباری مبنی بر وجود هوای بسیار سرد و بارش برف در کانادا و برخی قسمتهای آمریکا  که به “گرداب قطبی” معروف است ؛ قرار گرفته اید . هوای بسیار سردی که دمای هوا را به زیر منفی 40 رساند ؛ فضاهای عمومی را از حضور مردم خالی و بسیاری از پروازها را کنسل کرد .

VJVyhtUm98uitMWcc1Z5RWPRhEYsI9ewWSgyr5iQ.jpeg

Ls4V7JyPaklSYgfNmKPeuO1YDzZR7JTM3QXpd33M.jpeg

nDtb9wZWFnjWwzh2mSa2zA70X3M7a4TLQHnRup8h.jpeg

prj54BAO0c5MOL63xWSg8D3wZtDOUmDhxL6xEAXV.jpeg

 

89cTjedW5WvddlKO4YafCer9XarUh2VYsElYlCBm.jpeg

 

Ola4kktIYi34E708Wj3R0jKCsRniP0wcgmCiYZp2.jpeg

 

vZqtvNct1zIkiOttrU04PO84wdvJIA4gXra9IGfy.jpeg

 

oWaxuz1dLHitacyhwkDwmWUFNQBW65Vq8l6GUyO0.jpeg

 

BV4om7VmYaItmiuind6xbDze6lkCw12sXJQ7n2tf.jpeg

 

XKFjtmZ9qsOAssdMkKm3nch6GYBYOoWNm8pbCPVQ.jpeg

 

nK94kVf00uCsv65dZf7J9kEwFVe8Nzfek7tH50j4.jpeg

 

چند روز بعد از پایان روزهای بسیار سرد و برگشتن دوباره ی دما به منفی ده و پانزده ، خداوند از منوی متنوع نعماتش ؛ اینبار باران یخی را بر سرمان باراند . باران یخی ، به صورت شیشه خورده های نازک و لبه دار است که  بسیار متفاوت از تگرگ است . این یخ های ریز و نازک ، بعد از چند ساعت باریدن ، به هم می پیوندند و لایه ای از یخ روی تمام شهر را می پوشاند . در دو روزی که باران یخی می بارید ؛ شهر عملا به پیست یخی بزرگی تبدیل شده بود که  راه رفتن را بسیار سخت کرده بود . در چنین روزهایی مدرسه ها تعطیل می شوند و آمار دست و پاهای شکسته به نحو چشمگیری افزایش مییابد .

uyifVbSrHL92FruX1ErMAkAo6p9jAMsiMT9jIItX.jpeg

 

rEa7ihxRuCSlKuYkx8QZNXuVGBOC195PeT07AIXP.jpeg

 

nMyLlrDdgkEFOnL6n6fPR1nk1Lt7tdqBXWLObfsx.jpeg

YIlKxpr7he3WcV9s0lD9Ik9jvquNHUtYwvjhgwmF.jpeg

r0vew0pGqesRtGwgAKBwYz39Vx7MFRCFzHjq9EpW.jpeg

 

 

و اما سخن آخر:

MfI6NQ0BX2dQNXHPokut1OJ4LFrF82XhVRJk1SpB.jpeg

 

امروزه در دوره ای زندگی می کنیم که دیگر سفر را نمیتوان کشف سرزمین های ناشناخته  نامید . همه ی ما قبل از هر سفری ، بارها و بارها با جستجو در اینترنت و دیدن نظرات مردمی با فرهنگی متفاوت از دیگر کشورها ، با اطلاعاتی کامل و چشمانی باز ، اقدام به مسافرت می نماییم . اما آنچه از دید من این روزها ، لازمه زندگی در این دهکده  کلانشهر جهانیست ، سفر به درون خویشتن خویش است که ناشناخته ترین سرزمین کشف نشده ی دنیاست .  با هر سفری به هر گوشه ای از دنیا ، می توانیم کمی از دلبستگیهای خود فاصله بگیریم ؛ بر ترسهایمان غلبه کنیم ؛ از احساس پیوند و همدلی با دیگر مردمان لذتی وافر بریم و در یک کلام قدمی به خودمان نزدیک تر شویم .

امیدوارم همه ی سفرهایتان چنین باد .

در طول دو هفته ای که روزها  مشغول کشف و شهود در شهر بودیم ؛ به همراه نداشتن لپ تاپم موهبتی شد تا کتابخانه ی کوچک فامیل را شخم بزنم و تا پاسی از شب به خواندن مشغول باشم . بهترین کتابی که در آن روزها خواندم ؛ کتاب  ” تمام آنچه هرگز به تو نگفتم ” نوشته ی ” سلست ان جی ” بود . داستانی درباره ی زنی آمریکایی که با استاد چینی اش ازدواج می کند و فرزندان دو رگه ای که با مشکلات حاصل از این ترکیب نژادی دست و پنجه نرم می کنند . جالب این بود که یکبار در مترو خانمی سفید پوست با همسر چینی و دو کودک چشم بادامیشان را دیدم  و خدا را شکر که بر وسوسه معرفی کتاب به آنها غلبه کردم .

در پایان باید از فامیل نازنین و عکسهایش که در جای جای سفرنامه از آنها استفاده کرده ام تشکر نمایم و در اعترافی خودجوش عنوان کنم که حدود 20% عکسها از اینترنت است که براحتی قابل تشخیص هستند و ترجیح دادم از عبارت زمخت و خالی از احساس ” عکس از اینترنت ” در زیر تمامی آنها استفاده نکنم .

 

  به پایان آمد این دفتر       سفرها همچنان باقی

برگرفته از سایت : لست سکند