- سخن اول

اگرچه همیشه با شنیدن واژه ی سفر ، اولین چیزی که به ذهن خطور می کند ؛ کندن و رفتن برای مدتی کوتاه و یا طولانی از شهر و دیاریست که در آن روزگار می گذرانیم ؛ اما بزرگترین سفر ، برای هر کس ، سفریست به درازای زندگانیش . سفری که با تولدمان شکل می گیرد و همگام با افت و خیز اتفاقات تلخ و شیرین زندگی پیش میرود و در انتها همراهمان  در بستری از خاک آرام میگیرد. در این میانه ، مهمترین آن است که چگونه با کمترین امکانات و هزینه ها ، خود را به بیشترین دانش و آگاهی بیاراییم تا کام بیشتری از این توفیق اجباری عمر بگیریم و فارغ از کوتاهی و بلندی این سفر ، بهترینها را نصیب خود سازیم که باقی ، همه هیچ است .

 

باشد که همه ی زندگانیتان ، چنین باد

 

بیا  تا  لیلی  و مجنون  شویم          افسانه اش با من

بیا با من به شهر عشق روکن          کاشانه اش با من

 

بیایید با من در بخش کوتاهی از سفر زندگیم ، همراه من شوید تا گوشه ای از زیبایی کانادا را فارغ از هیاهوی شهرها ببینیم به امید آنکه لذتی وافر بریم .

 

 

  • گردشی کوتاه در طبیعت شرق کانادا

کشور کانادا دومین کشور بزرگ دنیا بعد از روسیه است ؛ با وسعتی در حدود چهل برابر کشور انگلیس و گستردگی 5500 کیلومتر از شرق تا غرب با ده ایالت در قسمت جنوبی و سه قلمرو بزرگ با مردمانی سرخپوست در قسمت شمالی با آب و هوایی قطبی .

oAMwT3NHvqE8RKqpOp8xJZ6OvPqQbcmaYO6pzDBJ.jpeg

جمعیت کانادا در سال 2018 حدود 37 میلیون نفر برآورد شده است  و از آنجا که هر ساله حدود 300 هزار نفر را نیز از سراسر جهان در خود می پذیرد ؛ شاید بتوان کانادا را مهاجر پذیرترین کشور دنیا نامید که برعکس سرمای زیاد ، مردمانی خوب و خونگرم دارد که براحتی تفاوتهای قومی ، نژادی و زبانی مهاجران را می پذیرند و حتی بسیاری از آنها در مناسبتهای فرهنگی مهاجران شرکت کرده و برای آن احترام قایلند .

همیشه می توان لبخند و احوالپرسی کوتاه آنان در خیابان را شاهد بود و در محیط های اداری و بانکها نهایت سعی خود را می کنند که تا جای ممکن مهاجران را یاری کرده ؛ کم و کاستی های آنان هم به جهت زبانی و هم ناآشنایی با محیط ، شرایط و قوانین را با سعه صدر تحمل  و بهترین راه را پیش پایشان بگذارند . البته گاهی نیز می توان آشکار و پنهان ، رگه هایی از نژادپرستی را در کوچه و خیابان و یا هنگام یافتن شغل شاهد بود که برای مهاجرینی که خود از کشورهایی محروم و با درصد بالایی از تبعیض به این کشور می آیند ؛ معمولا قابل اغماض و حتی قابل درک است (ضمن آنکه همیشه امکان شکایت برای موارد حادتر وجود دارد ) .

به شخصه معتقدم مهاجرینی که به این کشور آمده اند و می خواهند در آن زندگی کنند ؛ بیش از ساکنان اصلی آن وظیفه دارند خود را با قوانین ، فرهنگ  و ساز و کار مرسوم جامعه هماهنگ کنند ؛ در حالیکه میتوانند آداب و رسوم و فرهنگ خاص خود را تا جاییکه با قانون تضادی نداشته باشد ، در زندگی شخصیشان پیاده کنند .

کشور کانادا ، از دید من ، دارای بکرترین طبیعت دنیاست که با توجه به جمعیت اندک نسبت به بزرگی آن ، تمیزی بیش از حد تصور و سرمایی که قسمت اعظم آن را خالی از سکونتگاه انسان کرده است ؛ چندان عجیب به نظر نمی آید . مهمترین سمبل کشور ، برگ درخت افراست که شیره ی بسیار شیرین این درخت را می توان مشهورترین سوغات این کشور به حساب آورد .

 

1FwQrwgIR7Q4u3qoWNJphbSwmHBm9mvuwfgCWqcb.jpeg

برگ درخت افرا که روی پرچم کانادا نیز دیده می شود

در اطراف شهر کبک ، درختان افرای زیادی وجود دارند که تورهایی از شهر های مختلف در اواخر زمستان برای دیدن آنها و نحوه ی آشنایی با استخراج شیره ی افرا به دهکده های نزدیک این جنگل ها برقرار است . مهمترین خوراکی در این تور نیز شیره ایست که روی برف تمیز ریخته می شود و در اختیار علاقمندان قرار می گیرد . از این شیره در پخت کیک و مهیا کردن برخی نوشیدنیها نیز استفاده می شود .

wup32H9MqBKvLZvRe7dFrzFared46e1s37SAeQQc.jpeg

JGwduOAXJKG3eh5FLF3Hmn8x41vmGGqYomcC6HCL.jpeg

Bv4WB20718woE29T3nBQMa4bQ20VCVWeU7suUAWo.jpeg

5SDOyn0bLWid0bIdSCsJfNxlC2zWhnUbpcv0H0zx.jpeg

شیره ی آماده ی صادرات افرا در طعمهای مختلف

 

از دیگر سمبلهای معروف کانادا ، باید به  سه حیوان سمور آبی ، خرس قطبی و پرنده ی کمیابی به نام " لون " اشاره کرد که عکسهای آنها بر روی سکه های کانادایی دیده می شود .

mIJauZhlz3lfSMqM7WAzv2Me1aNw7JRpREkCmU0O.jpeg

xdrdjO3vhbyxi7yKG0vcWGrw6OsrjskeMaI1m9dD.png

7FThL3EG5oNEnBu0KnU9FdU7hIodbyWKRmLtysrz.jpeg

WkWniuAyEARc5Y5oXduATpAvazOv6a4DDa8DtrGN.jpeg

این سکه ی پنج سنتی اهمیت زیادی در شهر کوچک محل زندگی من دارد که از آن  بیشتر برایتان خواهم گفت

 

YmjJIyF4vUJVoIc4slBeqfFrsvTy7sfa8vUlgqfu.jpeg

این سکه های یک و دو دلاری " لونی " و " تونی " نامیده می شوند

حال اگر دوست دارید ؛ پرنده ی کوچک خیالتان را به پرواز درآورید و با من همراه شوید تا بخش کوچکی از طبیعت زیبای شرق کانادا و شهر کوچک " سادبری"  را نشانتان دهم تا شاید ترغیب شده و دیدن زیبایی های کشور بزرگ کانادا را هم در لیست آرزوهایتان قرار دهید و از آن بیشتر بخوانید و بدانید .

نمیدانم ؛ شما هم هر چند روز ، خطی به لیست آرزوهایتان اضافه می شود و  مانند من ، اکنون لیستتان ، به طوماری خوش قد و بالا تبدیل شده است یا نه . من که هرچه لیستم بلند و بلندتر میشود ؛ پرنده ی جوانیم را می بینم که از من فاصله ی بیشتری می گیرد و هر سال به شاخه ی بالاتری می پرد و بیش از پیش از دسترس من دور میشود و نمیدانم چه موقع قرار است از درخت زندگانیم ، برود و برای همیشه در فراخنای آسمان  گم شود .

- بهاری با طعم زمستان

اگر در ایران و بسیاری کشورهای دیگر، حوالی فروردین ماه ، زمان زنده شدن دوباره ی طبیعت است ؛ در کانادا ، بجز بخش کوچکی از غرب این کشور ( سواحل اقیانوس آرام ) فصل بهار از اواسط اردیبهشت ماه آغاز می شود . در این روزها ، همچنانکه گاه و بیگاه  برف می بارد ؛ اما به دلیل کمی بالا آمدن دما ، کوه های برف انباشته شده در خیابان ها ، شروع به آب شدن می کنند و گاهی این آب شدن تدریجی ، منظره هایی جذاب در شهرها و جاده ها ایجاد می کنند .

CGWCnBUGTg3g8nTToJarqa10PvS6BfEztTtTeN7p.jpeg

P9wD4FZzMCvSsYnCUmFKFIxNphJKPierrv9TJL4S.jpeg

عکسی که از پنجره ی ماشین در جاده گرفته ام

Csf63JKiDpeP4KsFL2eUVxkqADvMJYA2lBtmtc4x.jpeg

EBbCDSIt61Gq1PpHkt8lcWHoDGMFlpkxSU55vBRx.jpeg

در ماه اپریل ( اردیبهشت ) بعد از تحمل زمستانی طولانی همانند عروس و دامادی که بر سرشان قند می سابند و چشم به ماه عسلی شیرین و جذاب دارند ، در دلم قند آب می شود که وقت وصال با طبیعت فرا رسیده است ؛ حتی اگر عمر این ماه عسل ، چند ماه کوتاه  بیشتر دوام نداشته باشد .

اگر از دوران کودکی همواره  پرستوی غزل خوان را نشانه ی آمدن بهار میدانستم ؛ در این چند سال گذشته  سمبل رسیدن بهار، برایم آمدن یک جفت قوی سپیدیست که در رودخانه ی روبروی ساختمانمان سکنی می گزینند و دلمان را به لذتی وصف ناپذیر میهمان می کنند.

 

mQwVqUNH1aIx8dOdTj8GZcwAbOFPDaeRvV5mvnOE.jpeg

85xnk0DtKisRM6131MiMqJQgi5l2achmod74uFMx.jpeg

هرگاه این دو لکه ی کوچک سپید را از پنجره میبینم ؛ آنان چون برفی که آب شود ، روی تمام لکه های سیاه ذهنم را می پوشانند و تا ساعتها ، احساس خنکای خوب سرخوشی را نصیبم می کنند .

سالهاست این رودخانه ، که چند روزیست خودش را از زیر برف و یخ رهانیده است ؛ در بهار و تابستان منزلگاه این دو قوی زیباست و من در عجبم که هیچگاه ، جوجه ای همراه آنان ندیده ام .

k4QImiDlEdIAWHweGiZ7dkJZBVk8D7iDIuq6D8UG.jpeg

B2SgMwoMVfFEqbXQ1FNinvKkx6ndvhIiARYN5JRf.jpeg

در تمامی عکسهایی که در بهار از قوها گرفته ام ؛ آنان همیشه به همراه یک دوجین جوجه دیده می شوند که در صورت نزدیکی زیاد، بشدت خشمگین شده و با صدایی فس فس مانند و گستردن بالهایشان ، به ما می فهمانند که آنقدرها هم که فکر می کردیم ، متین و باوقار نیستند .

البته چند روز بعد ، که دوباره صدای کشدار بوق مانندشان را از بیرون میشنوم و با دوربین برای عکاسی به تراس میروم ؛ با صحنه ی عجیبی روبرو می شوم که برای اولین بار در این چند سال است .

F7dEOCg1W4U1uNdy0KfgCTQOODpUwUnmPUy4grqy.jpeg

به گمانم جناب قو در سال گذشته تجدید فراشی نموده اند و در این چند سال رفت و آمد به کانادا ، دیده و شنیده اند که بعضی دوستان ، همسر دوم را به نام خواهر و یا خواهر زن با خود می آورند ؛ قوانین را دور کوچکی زده و همسر دومشان را در این سفر همراه خود کرده اند . ( طفلک چه گناهی دارد ، لابد دلش بچه می خواهد )

 

imlvYG7fHubXcKBQtgBAZVbzcd2CZQAxW7COdzRv.jpeg

البته روز بعد ، قوی چهارم را هم می بینم و از آن قضاوت عجولانه شرمنده می شوم . دیروز ، در این فکر بودم که حتی قوها نیز که به وفاداری شهره هستند ؛ متوجه شده اند که دوره و زمانه عوض شده است  و قرن ، قرن بیست و یک است و دوران تجدد !

 

شهر کوچکی که چند سالیست در آن به سر میبریم و در حال حاضر در آن به میزبانی شما مشغولیم ؛ " سادبری"  نام دارد ، شهری کوچک در شمال استان انتاریو و با فاصله یی پنج ساعته با تورنتو و جمعیتی در حدود صد و هفتاد هزار نفر .  ممکن است با شنیدن اسم سادبری هوس انواع توت ها به سرتان بزند و گمان کنید ؛ سادبری نیز چیزی در رده ی بلوبری و رازبری باشد  که ببخشید که مجبورم شما را این افکار دربیاورم . البته در اطراف شهر بلوبریهای خودروی زیادی یافت می شود که شنیده ام در اوایل تابستان ، بعضی خانمها و نوجوانها ، به صید آنها میروند تا با فروششان به فروشگاهها و یا بازارهای محلی ، درآمد کوچکی داشته باشند .

i0ydKsHWhIzqaxxCl8nYdHIPGEzupA7wvNyLmjV7.gif

WH6wzv97rP4tKxkiBupCVXP28dtQu4Fv4iXt0K54.jpeg

خوش آمد گویی روی تابلو به سه زبان انگلیسی ، فرانسوی و سرخ پوستی

کانادا در اصل کلمه ای سرخپوستی و به معنای دهکده است

 

در این ماه ، چند باری که دما بالای صفر است ؛ با اشتیاق برای پیاده روی بیرون می روم و بهترین جا در شهر کوچکمان ، دریاچه ای در دل پارکی جنگلیست که از قضا به محل زندگیمان نزدیک است .

2moZ5JR8AEiHzNbVcFnLrl9Fc5jYZVgfzM2WzABo.jpeg

بزرگترین دریاچه از 330 دریاچه ی شهر سادبری

 

کانادا بیشترین تعداد دریاچه های جهان را دارد ؛ بطوریکه دریاچه ها حدود ده درصد از خاک این کشور را به زیر آب فرو برده اند.

بیشتر از 32000 دریاچه ی بالای سه کیلومتر مربع و  560 دریاچه ی بالای صد کیلومتر مربع در کانادا وجود دارند .

خداوندا ، بخشی از اینهمه آب را به کشورهای خاورمیانه نیز عطا فرما . ( البته کم کم ، این لطفت را نصیبمان کن ، ما نشان داده ایم که جنبه ی لطف زیاد را نداریم )

 

در مسیر رفتن به دریاچه ، راهم را کمی پیچ میدهم تا از میان فضای مرداب مانندی که از پنجره هر روز آن را می بینم  بگذرم . این فضای مردابی را که به یاد فضای مردابی پشت خانه ی جناب کشیش در کتاب " جین ایر " ، خلنگزار نامیده ام ؛ بیش از هر جای دیگری در شهر دوست دارم و احتمالا تنها جاییست که در صورت ترک این شهر دلتنگش  شوم .

BznEORl8zQSXVSojy3hbxh6f8k0LyIUz5IttZd5m.jpeg

8dOcujwGKp94H5PJ0tpoge4R6DuHNTMWKCZxPyAd.jpeg

iMk52GVTCGZq77QzJ5USIZyHHmOX9V67ZaF1cT7M.jpeg

ساختمانی که در دوردست میبینید ، موزه ی شهر است که یکی از سه نماد شهر به شمار می رود . ساختمانی که از بالا به شکل یک دانه ی برف دیده می شود .

bAgi5NTOwLBBDTGz4n4FBdZIpiKCFc8bnvMft7yu.jpeg

UvYwTql2frSlAWChgyJFNcRVmguvaJWd6lZfcHnU.jpeg

پرنده ی سیاهی که لکه ی قرمزی روی شانه اش دارد که من  آنرا " ژنرال " نام نهاده ام و نام علمیش پرنده ی سیاه بال قرمز است ! (واقعا  نمیدانم چرا هنگام نامگذاری او کسی مشورتی با من نکرد ! )

GQvb5QmgBw2uSM8ghY5yb1E1HfEtB9gCKwLmLg91.jpeg

IMgwlvr7R0KjvMLa4roVs8wpzWGAfoq3IsdIaot1.jpeg

نام ژنرال از آن جهت بسیار برازنده ی پرنده ی بالاست که نام این پرنده ی بومی کانادا هم " کاردینال " است

 

امسال که به عادت هر ساله برای اولین بار بعد از آب شدن برف ها  به ملاقات خلنگزار دوست داشتنیم می روم ؛ در کمال تعجب ، قوها ی دلبندم را برای بار اول از نزدیک میبینم که به برکه ای در جوار مسیر پیاده روی آمده اند . احتمالا بعد از مهاجرتی طولانی، گرسنه اند و به غریزه میدانند ؛ هر کجا که انسانی باشد ، حتما  نانی هم بافت می شود . همه متعجب از دیدن آنها " سووآن " سووآن" گویان به سمتشان میروند و کسی برایشان نان در آب میریزد .

sZgvIXCyTcFHIVMbwEFTae6blcGC67Iu6GnIVoph.jpeg

kOuUAQQvdd1t7V11cyGihygZaY9mO5LuZmkHpvuf.jpeg

خانمی مسن در کنارم ، مرتب تکرار میکند " I can't  believe it " و وقتی برایش می گویم که من هر روز آنها را از پنجره ی اتاقم میبینم ؛ تعجبش بیشتر می شود و میگوید که سالهاست در این مسیر قدم می زند و تا به حال آنها را ندیده است . میخندم و ته دلم از حس خوب مالکیت آنها غنج میرود !

uow26Vlx3T1gyl9mC5KovTRxvkXop2BUA2jWlHbP.jpeg

نوکهای کاملا سیاه آنها حسابی نظرم را جلب می کند

 

AIu91GACtCOhscHtnzhpPJ2cpOhU5u5ZwIFBNQ9P.jpeg

مادری فرزندش را برای عکاسی کمی نزدیک قوها می برد که یکی از قوها خشمگین شده  و هیکل پرابهتش را به رخ همه میکشد . دختر بچه جیغی میکشد و فرار میکند و من در دل  میگویم " چه پری ، چه نوکی ، عجب پایی و چه کباب سینه ای !" پنیری هم در کیف ندارم که شاید بتوانم گولش بزنم ؛ پس به راه خود ادامه میدهم و به پارک جنگلی میروم .

 

9PxEdC68zNvujrUnCI3QkAkKwO62lyzll4wYAQjD.jpeg

نهری کوچک که در میان شهر جاریست

 

SRRgypJgi4okez5qMDPkUult985uggU3vMbYsyZn.jpeg

ابتدای مسیر ورود به پارک در کنار دریاچه

WjaifG7Q5nrcraoQMZfllsKHWcyZJz2wfQvLUSqu.jpeg

ARweqFNGN0fHO8SxzDxnecInUgqMVETS3mfdSQjL.jpeg

5RALauPjbrNpJe2OBgMTKp9zIiByWOMvBqcuIF1m.jpeg

تلی از برف کنار ساحل مخصوص شنای دریاچه

NMCWkaBnWOog4JPIGOzJ9DTgBVqRMo7a0GHr8THV.jpeg

YSLAk737XNtxn8uVljvxPHcvAZ1HthtwMdVbZkAA.jpeg

اگرچه دریاچه هنوز یخ زده است و مسیر اسکی زمستانه در روی یخ دیده می شود ؛ اما اخطار در همه جا به چشم می خورد که اگر احیانا پرندگانی را میبینید که روی یخ ایستاده اند ؛ معنی و مفهوم آن قاعدتا این نیست که شما هم می توانید ! لطفا وارد دریاچه نشوید.  البته این اخطار برای من که حتی در زمستان هم با وجود لایه ی دو متری یخ ، می ترسم و پا روی آن نمی گذارم ؛ کاربردی ندارد . در روزهای بعد، یخ کم کم آب می شود و طبیعت شکلی بهاری به خود میگیرد و چه زیباست دیدن جان گرفتن دوباره ی آن در پیش چشمانت .

Hf6r3OcpHnMgBIWijKuoTg3oyAFdZ7gzZZiUC2aA.jpeg

edQ8B62MFXOoZSSn2wp88EFfcQLZj9oveyrhpxjW.jpeg

IBzs60QYY70OPnvwBeSrFWZBbHAjYGTLGtiOvDol.jpeg

a1m0oe84wPOtmybNYbVKeXBkQvkY7VGwUJgDbbBd.jpeg

XLjt5DSVlda2x24r8AFEgKIHHTVF0vhiEYyhqt0a.jpeg

4Do2sXocJ3pQW9i6uZj7zyLfMJLPKLF83gnhJJCD.jpeg

Q0wiL0uFfLrsJuEPfiL7YEtSOnsunUJLAX46NtSS.jpeg

EcTBspwCwFuO2l6MHZB7Hag7ZXXIZnb2hH7Bq935.jpeg

 

r0B0CEZsVudgwnXkuKtOGBZbxw7wv5axBLq1Cr9z.jpeg

qJnpHuZXohhfFg9IbaXSYSFVIpmrksb3aWh3Ch5h.jpeg

حلول بهار در اطراف خانه
84ydLNLNBbdD365tD4FRn3L4JMLiCxXUcM7IlQ84.jpeg

0GQFsPePBx1EuTjnA300ya1AN9Ak20z9jYBrIhK7.jpeg

t098gNvo90aa4AMCJvNWjaBZEv8kW4HIkC0BxsGq.jpeg

سال گذشته در بهار ، شاهد دو اتفاق بودیم ؛ یکی جالب و دیگری عجیب و مشمئز کننده . دوست دارید کدامیک را اول بشنوید ؟ حال که در حال و هوای پرندگانیم ؛ اول جالبش را می گویم .

هر ساله با شروع بهار ، بعد از آنکه چند ماهی حتی  ذره ای آفتاب در خانه نداریم ؛ دلم چنان از تابش اولین شعاع خورشید در خانه به طپش می افتد که دوربین به دست می گیرم  و آن را ثبت میکنم .

PAzvrjHlU7WdyTgTztPTdVAkOpklkQVPf3hczwB6.jpeg

تابشی زاویه دار بر کنج کوچکی از خانه آنهم فقط برای پانزده دقیقه که همین اینچنین عزیزش میکند و من هر روز باید نازش را بکشم تا لطفی کند و برای دو سه ماهی روزی یک دقیقه بر ماندنش بی افزاید .

همیشه با دیدن اولین تابش خورشید بر خانه ، در تراس را میگشایم تا کمی رفت و روبش کنم برای لذت بردن از هوای بهاری . سال گذشته ، با باز کردن در با صحنه ای جالب روبرو شدم که می توانید ببینید .

 

7y2CJKZNfRW1jFxzr6Q7IghXOA4THfJbjsiLDONj.jpeg

بهار پارسال ، اوایل لذت دیدن این دو تخم کوچک کبوتر در زیر میز تراس ،  برایم کمتر از دیدن قوهای نازنینم نبود و سه هفته بعد …

 

B3Yl1ZeGnCoXgpm9thilyHSHhHvEVUDUfVl9RloE.jpeg

جوجه های یک روزه گشنه و پر سرو صدا همانند پسر کوچک من که هیچ کلمه ی فارسی را به اندازه ی لغت " گشنه " نمیداند. البته طی یک ماهی که جوجه ها بزرگ میشوند ؛ هر روز تراس را کثیف تر و بد بوتر می کنند  و نمیدانم که چرا باز هم مرا یاد پسرانم می اندازند !

 

yW8muoI7F13uUDnLOZmUfZW9Jxw3OXYH1LhfeDgf.jpeg

ببینید که تنها دو هفته بعد چه زشت و کثیف به نظر می آیند

19MWI1C5sAmatCWQAewEVWofK9d4b3lU1XUSh9oe.jpeg

در یک ماه و نیمه گیشان ، دیگر طاقتم طاق میشود  و بساط لانه شان را به کل جمع میکنم و دور میریزم و آنها که پرواز را یاد گرفته اند ؛ می تارانم و تراس دوست داشتنیم را  پس می گیرم . امسال هم قبل از آنکه در شوک دیدن دوباره دو تخم جدید ، فرو بروم ؛ خوشبختانه ، طوفانی در می گیرد و دست خشم طبیعت ، زودتر از من کارشان را می سازد.

 

DS7j7QWG3kMULLWaXMyFTJMOl33wTOt8qnhg6MTy.jpeg

تخمها از لانه بیرون افتاده و ترک خورده اند

وقتی برای پسر کوچکم تعریف کردم که تخم کفتر برای لکنت زبان خوب است؛ چهار بار پشت سر هم گفت  "what "what" what " what " شما !! ایرانی ها چه فرهنگ عجیب و غریبی دارید . معمولا ؛ با در نظر گرفتن نظرات پسرانم و تجربه ای که طی سالها به دست آورده ام، سعی می کنم ؛ خیلی هم، جلوی دیگران از فرهنگ غنی و تمدن کهنمان حرفی نزنم تا خنده دار! جلوه نکنم.

یادش بخیر، در دانشگاه استاد ریاضی ای داشتیم که خیلی دیوانه ی جذابی بود ؛ آنقدر که من گریزان از ریاضی ، داوطلبانه سر کلاسش می رفتم ! همیشه در انتهای کلاس میگفت :

"   خدایا چنان کن ، سرانجام کار     تو خشنود باشی و ما خنده دار " (به جای کلمه ی رستگار می گفت خنده دار)

البته از بس که سیگار می کشید به گمانم باید بگویم خدایش بیامرزدش . دلنشین دیوانه ای بود !

 

حال برایتان از اتفاق دوم پارسال بگویم که تجربه ی بسیار سخت و در عین حال نرم و لزجی ! را پشت سر گذاشتیم . این تجربه ی مشمئز کننده ، عبارت بود از بیرون آمدن ملیونها و یا به گمانم میلیاردها کرم ابریشم از تخم که ظاهرا هر هشت سال یکبار رخ میدهد. آنقدر تعداد این کرمها زیاد بود که تمام جنگلها ، پیاده روها و محوطه ی بیرونی ساختمانها را پوشانده بودند . احتمالا همگی فیلمهایی از هجوم پرندگان  و ملخها و … دیده اید ؛ ولی باور کنید این که همه جا ، هزاران کرم را در حال لولیدن در هم ببینید ؛ واقعا منزجر کننده است . نکته ی منفی دیگر این کرمهای دوست نداشتنی آن بود که تمامی برگهای تازه روییده شده بر سر درختان که جلوه ای بهاری به شهر داده بودند ؛ را خوردند و جویدند و با تارهایی که بر شاخه ها آویختند ؛ فضایی غمزده و رعب آور را در شهر ایجاد کردند . البته این جلوه ای از شکوه طبیعت ، گاهی بامزه هم میشد ؛ چرا که این کرمها ، مانند من ، عاشق نور بودند و همگی در خطهایی ( باور نمیکنید به چه مرتبی و منظمی ) پشت سر هم ردیف می شدند و به دنبال نور حرکت می کردند . گروهی دسته دسته وارد خیابان میشدند و ظرف چند روز ، تمامی خیابانها پر شده بود از کرمهای له شده  و گروهی بالای دیوارها و تیرهای چراغ برق می رفتند و بعد از چند متر لیز می خوردند و به پایین سقوط می کردند . اینها با آنکه کرم بودند و هنوز پروانه نشده بودند ؛ اما بیشترشان جانشان را بر سر وصال نور فدا کردند و رفتند .

خلاصه بگویم که در آن چند هفته ای که کبوتران ، تراس را اشغال کرده بودند ؛ کرمها هم در جنگی نابرابر شهر را به غنیمت گرفته بودند و خوردند و بردند و بعد از حدود سه هفته، بی سر و صدا، سفر زندگیشان به اتمام رسید بی آنکه توشه ای بردارند !

متاسفانه؛ نتوانستم فایل عکسهای آنها را پیدا کنم  و گویا کرم ها ، آنها را هم جویده اند و خورده اند بی آنکه کلمه ای را باقی بگذارند. ( عجیب است ؛ عکسهای من ، جذابتر !! از عکسهای اینترنتی بودند )

O6yfcS2mkP2NTwmSTOnJoNXX2p9WiXP5sU3MwEAZ.jpeg

GwDfqWTZPn2Ckc4XUBAtXc1wrtHwqrOGeUYnU4Zx.jpeg

E4czDDj8gHjMg52pI9yZW8jnAysXYW9rmhiA0Q9A.jpeg

Zw5pkcD2MnmfFgSxJGzcUnclNZGzvfUvIj1gMFNJ.jpeg

IRrNxgtYVtf3yA7vq1rv9mzz6P7fQqRnvDJYKlrQ.jpeg

FuczCXEGNCeYaPJUOriBjRvUgox2DwTfxl5v3Noq.jpeg

848cXFxkvXyQgLEdFSvwqX9TnlVhrddxxVyz6rsB.jpeg

در آن روزهای پر کرم ، گاهی دقیقه ها مجبور می شدیم با نوک پا راه برویم  و بیشتر مردم ، استعداد خوبی هم به بالرین شدن از خود نشان می دادند و فقط  وزنها کمی بالا بود !

YJvReGA88QSSDs97Kw332Edyu1Vd6qqWqF5a64xY.jpeg
LvAtpOuYnqJHDJNQmkqLHZyfzYqVMP90NhvIbDpY.jpeg

 

rETbkQsbNKgBHgD8bBIbXu3Gxej5PZOkExI6qsQe.jpeg

BOdmDroxuYqZzRv7pL17BKLVYc3qSCrFd4bjU56B.jpeg

این درختان ، تنها چند روز قبل ، کاملا سبز و پر برگ بودند

 

حال برای آنکه از آن فضای کرمی بیرون بیاییم؛ در این فضای دل انگیز روزهای آخر بهار به دیدن گوشه ای دیگر از زیبایی های کانادا برویم و چند روزی در اطراف شهر " کبک"  رحل اقامت افکنیم و دل را به دیدن دو آبشار دیدنی ، مهمان کنیم .

اگر از من بپرسید ؛ شهر کبک ، زیباترین شهر، در شرق کاناداست و این البته تنها به این دلیل نیست که در سالهای اول ورود به کانادا در آن زیسته ایم . شهری با بافتی قدیمی و اروپایی و قلعه و دروازه و دیوارهایی که بخشی از داون تاون را احاطه کرده است و خبری از آن ساختمانهای بلند و تمام نمای شیشه ای  تورنتو در آن نیست .

 

yY9Ax2UdXRbWe5j18dlTLIJVFnXxIBM8MNzgR5hF.png

استان کبک

uEXWhPCH6PxTxafdKOExHfZkONceVEgiGpb9uvOD.jpeg

 

cnfpkWtyuJNUZt9p6duWskBElRn50YSfasJn6VVY.jpeg

مشهورترین قلعه در کانادا و به گمانم حتی در آمریکای شمالی که در حال حاضر هتل است

WoQy777VKadc0vLouLFxiRlgGvbyFepq78PizqvV.jpeg

 

D1ocKqXY2pM1UeYs5PNkutOZd2Rx73ogX41GwsAi.jpeg

 

7uZlvpkIQbKeCtAn0gfe7LZrR0lC7Oob7BvX12R2.jpeg

بخشی از داون تاون با کابینی برقی برای رسیدن به پای قلعه

 

tTqNjmlLRpUVFASzozesUhnRVKrFMRJ7UCuZU1GH.jpeg

بخشی از دیوار قدیمی

Pzkdycm9f2aXhiEHP1XlTL2tw4mFwqz1lykHEueL.jpeg

omzyzRvA1wg87sJiqJYhkh5Exw6MsgMcWoZpmBeI.jpeg
yOpLDwAyCdHBxVxkRggzPtpkQGsP0wjl8aMaZb33.jpeg

Pmdf57tTFf1IuPseSyccIp3XUKrlGzFcIgF9OJQo.jpeg

KqmxLQAqmKGnFrlIvEowkJ6N2WNV4OhnKyYGJVCM.jpeg

UM3PPaokVbX4zGd6seMWhydV4T9ecyaGYVaOabY5.jpeg

ساختمانی قرمز رنگ که بی شباهت به  " مولن روژ " (آسیاب بادی قرمز) نیست

 

ffbtr7y3QqI5g3V94TWYMarSiNUMS3KwiavaV6JF.jpeg

کلیسای نتردام ( بانوی ما ) در کبک

 

LkWonLc5mjTN9qRnyVPjsTuJSKtfx6sdQLaMClxJ.jpeg

IETmNkTpdcTpO4IHWzTI9spLmrf0fd5X3WNecbyf.jpeg

مشهورترین مجسمه در کبک که تندیسی از " ساموئل دو شامپلین " معروفترین شخصیت تاریخی کبک در بالای آن خودنمایی می کند

h2A3SsrT0eyusgR2jTznU1x7Xts87r2jRZiGfvgv.jpeg

CA9xcnYkbjfjWf6s1bBLDMxF8fa5lWvcGfzrMjDv.jpeg

شامپلین که دریانوردی فرانسوی بود ؛ پایه گذار اولین کولونی فرانسوی در کبک بود و چندین مجسمه از او در شهر وجود دارد

vYNlZUObmqX7QjWOchwVL55qsdvCKlvWoIqC21yr.jpeg

هتلی با رستوران گردان

 

JlM097Ye2GiGzWsjBdIigNpz4SUBz8qYRqcQnXgv.jpeg

کارناوال زمستانی هر ساله در قلب داون تاون

 

اگر کشور کانادا را تنها با آبشار نیاگارا می شناسید ؛ باید بگویم که بلندترین آبشار کانادا " della falls " با ارتفاع 440 متر (چیزی در حدود هشت برابر نیاگارا در جزیره ی ونکوور قرار دارد که خودم نیز تا دیروز از وجودش اطلاعی نداشتم ! و چیزی که بسیار متعجبم کرد آن بود که در حدود هزار آبشار بالای صد متر در کانادا وجود دارد که باید تمامی آنها در غرب کانادا و در بین کوههای  راکی باشد . از آنجا که سفر از شرق به غرب کانادا و اقامت در هتلهای ونکوور بسیار گرانتر از سفری به دریای کاراییب و اقامت در جزیره های آن است ؛ همیشه این سفر از اولویت اولمان خط می خورد . فامیلی هم در آنجا نداریم که به بهانه ی از دلتنگی درآوردنش ، چند هفته ای برویم و کنگر بخوریم و لنگر بیاندازیم !

در عوض ؛ چندین بار به آبشاری در حاشیه ی شهر کبک رفته ایم که از آبشار نیاگارا بلندتر است  و قطعا از زیبایی ، چیزی کم از آن ندارد .

 

wK6lOI5MDwMkfjhQR2iavG11UFnwWzrZPrHJbgTw.jpeg

Montmorency falls

 

XAce2rnYkFrVAUGk9GaDO61bWinV6iumxD0YQfH8.jpeg
Cvn9Nk4hldhuwrkithJmv4fsiP6cur7rUr3yHZuT.jpeg

آبشار مونت مورنسی در کبک

 

t9bBEqtglV7xeiAgEVQd788ydN7ghDOtyzi34oX7.jpeg

در پایین آبشار تله کابینی وجود دارد برای دستیابی به پارک بالای آبشار

ck5sXdLcHw3CSvA8lfr0inJ84N0EIwB0tmGLXBH5.jpeg

krsemcwk6tSHPoq7BSyqC0c5qnIW9LmZdilIe77M.jpeg

مسیر پلکانی در دیواره ی شرقی آبشار

G71whGgt63tG09JSXn3tHAgqMu12C1I6Z1STaFS9.jpeg

SFVWVYN33X7nWH0fhBgnDNVerSNyCixEboKhSpDX.jpeg             پل برای پیاده روی دقیقا بر روی آبشار

sbPyePJeZlYU3zjablXcDIcu908wbAWLHMVMIAX2.jpeg

 

WJiL0A576vajS9H3Xyqm8pentFRbqwoUmBqpcT19.jpeg

آنچه که در منظره روبروی آبشار دیده می شود ؛ رودخانه ی " سنت لورنس " است که از دل شهر مونترال و کبک می گذرد و پهناورترین رودخانه ی کاناداست . فضای سبزی که توسط پلی به جاده ی کنار آبشار وصل شده است ؛ در واقع جزیره ایست در میان رودخانه که توت فرنگی های بسیار خوشمزه ای دارد و  با نام " اورلئان " شناخته می شود (در تلفظ فرانسوی " لیل دوقلان "). چند صد کیلومتر جلوتر، به سمت شرق کانادا و در حوضه ی آبریز چند صد کیلومتری بسیار بزرگ ورود به اقیانوس اطلس ، عرض رودخانه ی سنت لورنس بقدری زیاد می شود که از یک طرف آن ، نمی توان طرف دیگر را دید و اگر از قبل ندانی ؛ گمان می کنی در مقابل دریا ایستاده ای و بعد از دیدن چنین صحنه ایست که  معنای رودخانه ی قابل کشتیرانی ، به کل در ذهن تغییر می کند .

اگر آبشار مونت مورنسی در حاشیه ی شمال شرقی شهر کبک قرار دارد ؛ خداوند به بخش جنوب غربی هم ، آبشار زیبایی عنایت نموده است . آبشاری که درست قبل از پل بزرگ ورود به شهر کبک است .

 

PqUVBolwfpk1bhVwnjMKCIkoLUURbWnyzyIisuok.jpeg

پل قدیمی و جدید ورودی به شهر کبک بر روی رودخانه ی سنت لورنس

uJzrirE3sGbty3igIkU0cmG9daz57EBMeGVXxXe1.jpeg

 

orxybe4ViV76LVteFvUPkbAjKHIIrRAMxQc8yGcw.jpeg

قبل از ورود به پل ، یک مسیر فرعی وجود دارد که به سمت آبشار می رود . در بالای آبشار سد کوچکی ساخته شده است و از آنجا که پشت این سد ، حجم زیادی آب جمع می شود ؛ این آبشار و رودخانه " شدی یق " که به معنای دیگ یا سطل است ، نامیده میشود.

UiZusp4YExYcd5RGpjP0i1rqQPWRo4ojYNkwIQXj.jpeg

NVxjZHTzrMK8BXyoHtmCt743bVIeMJeJOkAchGuY.jpeg
YiStH42u1yfEX4WQvznWXfVqG1NvWm1jALAMxALD.jpeg

WD5xPemZ7YbD8SMVeZeQtlW3v5Xh9zVSTsaDsRMV.jpeg

 

6F5hMMgGcxX0sc3LMJkecrxtW2Z7bGKy7Z7CVPk7.jpeg

KiOue0guJCxKxr47z0gkIgIepSq1250DUQssp8MW.jpeg

4r02Z2QdGAnoHp3vSHsmqKIEsjahyQR6YVX3fBvy.jpeg

پل معلق برای پیاده روی در پایین دست آبشار بر روی رودخانه

 

حال بهتر است کم کم از کبک زیبا دل بکنیم و با هزار کیلومتر رانندگی به سمت غرب و ورود به استان انتاریو ، به شهر سادبری باز گردیم که می خواهیم تابستانی فرح بخش را در آنجا آغاز کنیم .

در مسیر بازگشت ، سری هم به روستای کوچکی در فاصله ی یک ساعتی با سادبری بزنیم و علاوه بر دیدن دریاچه ی زیبای " واناپتی "  به دیدن یک نویسنده ی کانادایی برویم که کتابی امضا شده از او بگیریم .

داستان از این قرار است که پسر بزرگم دو سال پیاپی در مسابقات داستان نویسی شمال ایالت انتاریو در بخش نوجوانان به مقام اول دست پیدا کرده است و علاوه بر چند جایزه نقدی و غیر نقدی که بدست آورده است ؛ این نویسنده ی کانادایی ، تصمیم گرفت که داستانهای نفرات اول تا سوم مسابقه را در آخرین کتابش چاپ کند تا مشوق آنها برای ادامه ی نویسندگیشان شود . امری که البته اتفاق نیافتاد و برای سال سوم ، پسرم حتی در مسابقه شرکت هم نکرد و ترجیح داد ؛ به دیگران هم امکان برنده شدن بدهد ! همیشه همینطور است ؛ مدتها با شور و شوق برای رسیدن به چیزی تلاش میکنی اما ؛ بعد از بدست آوردنش ، ناگهان احساس می کنی ؛ آنقدرها هم که مشتاقش بودی به نظر نمی آید  و حتی گاهی از آنهمه وقت و هزینه ای که برایش کرده ای پشیمان و نادمی . (با این حال ، ایکاش من هم می توانستم به خوبی او به انگلیسی داستان بنویسم )

خانه ی نویسنده ، در مرکز شهری  روستا مانند ، مانند خانه های بیشتر کانادایی ها با حیاطی بدون حصار و پر از گل در این فصل ، احاطه شده  و دوچرخه ای نیز در ورودی حیاط ، به درختی تکیه داده شده بود .

JJ4RYpvmISv8VdFdV8WYlKdQBk0QZhyhlg8pEgh2.jpeg

JZT57wF8uEvZQg5pkrJ1dRTKJzR4O9OG6mwcXZ8V.jpeg

wU1FCBSGxJdvCl3o0lD54kbCeDnUwAXoGsrhLGXp.jpeg

VK8BwYnT0NXPxeAtrIlPtuDePKZRg0eHkGdO40Qy.jpeg

5uop11a5Z4Vx8Oe7CWxZx2IALWXNsGoKUWyNhKWL.jpeg

7fJdNwnXPvsPtLvtCamiX0cxhkU9vRs58R9MMLEr.jpeg

نمونه ای از خانه های کانادایی ها  با کمی فاصله گرفتن از مرکز شهر ( البته برای آنکه حمل بر فخر فروشی نشود ! سریعا عرض کنم که در حالیکه بیشتر مردم کانادا در این خانه های ویلایی زندگی می کنند ؛ ما متاسفانه همیشه ساکن آپارتمان بوده ایم . )

 

بعد از دیدن زیبایی حیاط خانه به داخل میرویم و برای لحظه ای از دیدن نویسنده ی کمابیش جوان ، جا می خوریم . نویسنده که با پدر و مادرش زندگی میکرد ؛ متاسفانه از دو پا فلج بود و بر روی ویلچر نشسته بود و خوشبختانه شوخ و با روحیه ی بسیار خوبی بود . دو جلد از کتابش را که داستانهای بچه های برنده را هم شامل میشد ؛ به ما هدیه داد و برایمان امضا کرد . بعد از خوردن قهوه و شیرینی ، آدرس دریاچه ی  واناپتی را که در اطراف شهر است میگیریم و راهی میشویم .

بیشتر مسیر خاکیست و در احاطه ی طبیعتی بینظیر و رویایی

zkqrK2Uc7BAoGNPqvbsTnAh3Gc0R6oKpSVnCpAwc.jpeg

oHtK4y5K0VyckxD0cqfdeo1Si12OYQKMvp92XRND.jpeg

این عکس تنها یکی از آبگیرهای کوچک  در مسیر دریاچه ی اصلیست

 

s94MKK1HsWg6KZ5t8qdHjmRhPfgXH1jkVt7oEKJy.png

دریاچه ی  واناپتی و مجسمه ی هیولا مانندی که مردم بومی (سرخپوست) منطقه ، اعتقاد دارند که در دریاچه زندگی می کند

KKkTmLlWlVQzZ3iol6ohPcgnr4eGLiXzVKWwQupK.jpeg

O7HCivaNFUgniMd29n2iUYk76uQOXiyVUCxmZhnV.jpeg

gT7xOfIOyiqGuiDndTEy7ldoJds70fBBeQtBYigT.jpeg

بعد از ساعتی توقف فاصله ی یک ساعتی را تا شهر طی می کنیم  و دیگر زمان آن رسیده است که ادامه ی سفرمان را به گرمای تابستان بسپاریم .

برگرفته از سایت : لست سکند